میخواستم فریاد بزنم دلم میخواهد من کسی باشم که تماشایت میکند ، بر لبانت بوسه میزند ، غم هایت را در آغوش میگیرد اما سکوت کردم ؛ چون او تمام اینها را با دیگری میخواست.
خواب نمیبرد مرا ، یار نمیخرد مرا
مرگ نمیدرد مرا آه ، چه بی بها شدم.
-عباس معروفی
و من در آسمان چشم های اقیانوسی ات مانند پرنده کوچکی بودم که مادرش را گم کرده است.
چشمانت مانند دریای نمکی بود ، و من خود خواسته و با پیکری زخمی از قدم زدن در آن لذت میبردم ؛