چشمانت مانند دریای نمکی بود ، و من خود خواسته و با پیکری زخمی از قدم زدن در آن لذت میبردم ؛
تو داشتی اونو نگاه میکردی و لبخند میزدی ، اما من تو رو نگاه میکردم و فکر میکردم که چقدر وقتی لبخند میزنی پرستیدنی میشی . . .