eitaa logo
داستان و پند. ........ اخبار فوری اسلامی فوتبال برتر استقلال پرسپولیس ورزش سه
8.7هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
66 فایل
|♥️بسم الله الرحمن الرحیم♥️. ﷺ جهت مشاوره @mohamad143418
مشاهده در ایتا
دانلود
برای دیده شدن تلاش بیجا نکن به کمال که برسی خواه ـ ناخواه دیده خواهی شد.... 📚❦┅ @dastanvpand ┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉ ‌‌‌‌‌‌
هر روز صبح زنده می‌شوم و زندگی می‌کنم برای رویاهایی که منتظرند به دست من واقعی شوند 📚❦┅ @dastanvpand ┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉ ‌‌‌‌‌‌ سلام صبحتون بخیر
🌙داستانی جالب 🌟در افسانه ها آمده است که مخترع شطرنج، بازي اختراعي خود را نزد حاکم منطقه برد و حاکم اختراع هوشمندانه ي وي را بسيار پسنديد؛ تا آن حد که به او اجازه داد تا هر چه به عنوان پاداش مي خواهد، طلب کند. مخترع کم توقع! نيز خطاب به حاکم گفت: پاداش زيادي نمي خواهم قربان! دستور فرماييد يک دانه ي گندم در خانه ي اول صفحه ي شطرنج قرار دهند، دو برابر آن را در خانه ي دوم قرار دهند( يعني فقط دو دانه ي گندم)، دو برابر آن را در خانه ي بعدي و همين طور الي آخر… حاکم با تعجب به او گفت: فقط همين؟! مي توانستي چيزي بخواهي که ارزشش خيلي بيشتر باشد. مخترع با فروتني ابراز داشت: متشکرم قربان. همين از سرمان هم زياد است! حاکم با اشاره ي انگشت، محاسبان دربار را فرا خواند و امر کرد: آنچه را اين جوان خواسته است محاسبه کنيد و سريعا به او بدهيد. محاسبان دربار هم تعظيم بلند بالايي کردند و عقب عقب در همان حالت تعظيم، از در بارگاه خارج شدند. يک روز گذشت، يک روز ديگر هم گذشت و خبري از محاسبان نشد! حاکم بر آشفت و دنبال آنها فرستاد. پس از شرفيابي، با عصبانيت بر سر آنها فرياد زد: کدام گوري رفتيد؟ حيف ناني که به شماها مي دهم! محاسبه ي چيزي به اين سادگي مگر چقدر وقت مي خواهد؟؟! يکي از محاسبان در حالي که سرش را از شرم پايين افکنده بود، چند قدمي جلوتر آمد و گفت: قربانتان گردم، نمي دانيم چطور شده است. مثل اينکه معجزه اي در اين محاسبه نهفته است! آن طور که ما محاسبه کرده ايم، تمام گندم هاي موجود در تمام انبارهاي پادشاهي حتي کفاف پرداخت اندکي از اين درخواست را هم نمي کند!! و پادشاه هاج و واج مانده بود، به خيالش محاسبان ديوانه شده بودند! نکته: با توجه به اين که صفحه شطرنج 64 خانه دارد، تعداد گندمي که فقط در خانه آخر قرار ميگيرد عدد بسيار بزرگ 64^2 (2 به توان 64) است که در گذشته حتي محاسبه آن بسيار زمان بر بوده است و طبيعتا فراهم کردن گندم به اين ميزان محال! 🌛بهترین داستانهای ایتا🌜 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
🌙داستانی آموزندە 🌟در چين باستان، شاهزاده جواني تصميم گرفت با تکه اي عاج گران قيمت چوب غذاخوري بسازدپادشاه که مردي عاقل و فرزانه بود، به پسرش گفت: «بهتر است اين کار را نکني، چون اين چوب هاي تجملي موجب زيان توست!» شاهزاده جوان دستپاچه شد. نميدانست حرف پدرش جدي است يا دارد او را مسخره ميکند. اما پدر در ادامه سخنانش گفت: وقتي چوب غذاخوري از عاج گران قيمت داشته باشي، گمان ميکني که آنها به ظرف هاي گلي ميز غذايمان نمي آيند. پس به فنجان ها و کاسه هايي از سنگ يشم نيازمند ميشوي. در آن صورت، خوب نيست غذاهايي ساده را در کاسه هايي يشمي با چوب غذاخوري ساخته شده از عاج بخوري. آن وقت به سراغ غذاهاي گران قيمت و اشرافي ميروي. کسي که به غذاهاي اشرافي و گران قيمت عادت مي‌کند، حاضر نميشود لباس هايي ساده بپوشد و در خانه اي بي زر و زيور زندگي کند. پس لباس هايي ابريشمي ميپوشي و ميخواهي قصري باشکوه داشته باشي. به اين ترتيب به تمامي دارايي سلطنتي نياز پيدا مي‌کني و خواسته هايت بي پايان ميشود. در اين حال، زندگي تجملي و هزينه هايت بي حد و اندازه ميشود و ديگر از اين گرفتاري خلاصي نداري. «نتيجه اين امر فقر و بدبختي و گسترش ويراني و غم و اندوه در قلمرو سلطنت ما و سرانجام تباهي سرزمين خواهد بود... چوب غذاخوري گران قيمت تو تَرَک باريکي بر در و ديوار خانه اي است، که سرانجام ويراني ساختمان را درپي دارد.» شاهزاده جوان با شنيدن اين سخنان خواسته اش را فراموش کرد. سال ها بعد که او به پادشاهي رسيد، درميان همه به خردمندي و فرزانگي شهرت يافت. يک خواسته، خواسته ديگري را درپي خود دارد. و هر خواسته برآورده شده اي غالبا خواسته هاي بزرگتر را به دنبال دارد. ما در جامعه اي وسوسه کننده و اغواگر زندگي مي‌کنيم. در چنين جوامعي، هدف رسانه ها و تبليغات، هميشه القاي خواسته هاي تازه و البته اغلب اوقات غيرضروري و دستيابي به آنها ست. بيايم خودمان رو از اين دور خارج کنيم ... 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 🌛بهترین داستانهای ایتا🌜 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
📌داستان 🍃🌺 مردی قصد تنبیه کردن همسرش کرد ، هنگامیکه همسرش را با عصا کتک کاری میکرد بدون اینکه قصد کشتن داشته باشد ، بلکه تنها به قصد ادب با او این کار را انجام داد ؛ ناگهان همسرش زیر دستان او دار فانی را وداع گفت و مردند. مرد سراسیمه از خانه بیرون رفت و داستان خود را نزد یکی از دوستانش تعریف کرد . دوست آن شخص به مرد گفت : تنها راه نجات تو در این قضیه این است که ، جوان خوش تیپی را پیدا کنی او را به خانه ات دعوت کنی بعنوان مهمان ، بعد سر آن جوان را قطع کنی و در کنار جنازه همسرت قرار دهی و بعد به عشیرت و طایفه همسرت بگو : این جوان با همسرم مشغول عمل زنا بودند و من هم تحمل نیاوردم و هر دو را با هم کشتم. وقتیکه شوهر آن زن نیرنگ را از دوستش شنید ، برگشت به خانه و جلوی درب خانه منتظر ماند ، ناگهان جوانی رعنا از کنار خانه آن مرد قصد عبور داشت ، مرد با اصرار فراوان جوان را به خانه دعوت کرد ، هنگامیکه جوان وارد منزل شد آن مرد جوان را کشت !! طایفه زن مقتول وقتیکه آمدند و صحنه را مشاهده کردند و شوهر زن مقتول ، داستان را برای آنها تعریف کرد همگی راضی شدند و برگشتند. آن مرد نیرنگ باز فرزندی داشت بسیار زیبا و خوش تیپ ، که آن روز هنوز به خانه بر نگشته بود ؛ مرد حیله گر نگران شد و بسوی خانه آن مرد قاتل رفت و به مرد گفت : آن نیرنگی که به شما یاد دادم اجرا کردی !؟؟ مرد گفت : بله مرد حیله گر گفت : آن شخص جوانی را که کشته ای به من نشان ده ، مرد حیله گر وقتی که جسد جوان مقتول را مشاهده کرد ، در کمال تعجب دید که مقتول فرزندش است !! که به سبب نیزنگ پدر دچار چنین صانحه ای شده !! این داستان مصداق این چند فرمایش است: هر کس بر علیه مردم شمشیر بکشد با همان شمشیر کشته خواهد شد . هر کس برای برادرش چاه بکند خودش در آن می افتد. هرکس دنبال ناموس مردم باشد ، ناموس خودش در خطر خواهد افتاد. 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓 🔹نشر_صدقه_جاریست🔹
داستان و پند. ........ اخبار فوری اسلامی فوتبال برتر استقلال پرسپولیس ورزش سه
《 #از_بیت_الاحزان_من_تا_فردوس_تو 💛قسمت سی ویکم 😔گریه ی علی آقا رو دیدم بغضم ترکید و بی دلیل اشکام
》 💛قسمت سی ودوم اون شب بابا کمی دیر برگشت تا اون برگشت علی آقا برام از کارها و عقاید اشتباه خانواده هامون بحث کرد وقتی برگشت علی آقا خداحافظی کرد و رفت فکر حرفهایی که بینمون گذشت، نمیگذاشت بخوابم چند بار خواستم بی خیال حرفاش بشم چون مدام اینی که می گفت؛ شاید لازم باشه تو زندگیت یه امتحان سخت تر پس بدی، تو ذهنم می اومد و می ترسیدم. ⚡اما سبحان الله حرفاش تا مغز استخونم رسوخ کرده بود. به هر کلمه شون که فکر می کردم ایمان و اطمینان و قدرت رو می دیدم. حق با علی آقا بود. من دختری بی توجه نبودم که ساده از کنار مسایل رد بشم خوب میدونستم که لطف الله مثل سایبانی بالا سرمه و در درونم نعمتهاییی می دیدم که قدرشون رو میدونستم ✨نعمت های مثل درکِ نگاه الله به زندگیم، مثل رحم و دلسوزی زیادی که نسبت به خانوادم داشتم، مثل حس خیرخواهی و گذشت از بدی های کسانی که در حقم بدی می کردن، مثل احساس نیازی که به نماز و قران داشتم و مثل خیلی چیز های دیگه اونقدری بزرگ شده بودم که بفهمم خوب و بد چیه هیچ وقت در درونم احساس تعلق نکرده بودم نسبت به بعضی کارها و حرفایی که خانوادم انجام می دادن. اونا قسم مهمشون، قسم به روحِ شیخشون بود ؛ دیوار خونه هاشون با عکس ها و تصاویرِ ایشون رنگین بود بعضی ها که در عقیده ی خود اخلاص بیشتری داشتند، خصوصا قدیمی ها که حضورا بزرگشان را ملاقات کرده بودن، شرم داشتن از اینکه در اتاقی که عکس شیخ آویزانه، بعضی کارها رو انجام بدن ورد زبانشون یا شیخ بود، طوریکه حتی اگه بچه ای زمین می‌خورد، فریاد یا شیخشون بلند می شد در مجلسی اگه از کارهای خارق العاده و یا خاطرات شیخ سخنی به میان میومد، امداد و برکتش را طلب می‌کردن، چون فکر می کردن با این حرف روحِ شیخ حاضر میشه تا شاهد عمل نیکشون باشه؛ از زبان شیخشان نقل می کردن که گویا هر کس در دنیا در دلش به اندازه ی یک مثقال ذره به شیخ معتقد باشه و گهگاهی ازش یادی بکنه، فردای قیامت شیخ وارد بهشت نمیشه تا اینکه اون شخص رو همراه خودش به بهشت ببره. 😔سبحان الله مادربزرگم همیشه تعریف می کرد که عمه نرگس بچه بوده و خیلی مریض میشه در حدیکه امیدی به زنده موندنش ندارن. اونو سه شبانه روز میندازه کنار مقبره ای و دعا و زاری میکنه که ای صاحب قبر دخترمو نذر این مقبره کرده ام. یا شفاش بده یا جانش رو بگیر. مقبره ای که کمی از روستاشون دور بوده و میگفتن اولیای خداست. 🗣میگفتن باید دائما با روحِ بزرگمون در ارتباط باشیم به این صورت که در شبانه روز اوقاتی رو خالی کنیم و بهش فکر کنیم تا بخاطر گناه و معصیتی که داریم قلبمون سخت نشه سبحان الله شباهت عجیبی به عقیده ی مسیحی ها داشت که گناهاشون رو در روزهای خاصی پیش مسوولین کلیسا اعتراف میکنن تا پاک بشن به زعم خودشون. ☝معتقد بودن اگه مرتبا این ارتباط روحی با شیخشون پایدار بمونه، خطایی هم مرتکب بشن شیخ اونا رو در خواب و یا بصورت الهاماتی درونی، ارشاد و هدایت میکنه. 🔸اهل نماز و روزه و جماعت بودن و نسبت به بعضی مسائل دینی هم پایبندی عجیبی داشتند. اما انگار فقط بصورت نمادین یادگرفته بودن احساس میکنم اونقدر در محبت به بزرگ و سرکردشون زیاده روی می کردن که عملا یادشون رفته بود اونی که باید ورد زبونشون باشه و موقع سختی و مصیبت صداش بزنن، خداست. ذاتی که هنگام عبادت باید حیّ و حاضرش میدیدن و عبادتهاشون رو عَرضه ی اون میکردن، ذاتی که شایسته است تا بخاطر قداست و عظمت بهش سوگند یادکرد، الله هست. ذاتی که در تنهایی باید ازش شرم می کردن که دچار معصیت بشن، ذات مقدس الله هست نه انسان صالحی که دستش از دنیا کوتاه شده و به بازار حسابِ الله تعالی رسیده. 👌این ها مقداری از افکار خانواده های ما بود گرچه من اونطور که علی آقا برام گفته بود فکر نکرده بودم که این افکار در این حد بی اساس باشه. اما سبحان الله تمام کودکی و خاطراتم رو مرور کردم میبینم اینجا هم لطف الله عزوجل شامل حالم شده که بین اون همه قیل و قال و بازار گرمی، چطوری با کارهای حکیمانش ایمان رو بهم عطا کرد و دختری تنها و بی همدم رو از دلبستن و تعلق خاطر به این افکار و اعمال منع کرد و در عوض به مسیرهایی هدایتش کرد که مستقیما به خودش منتهی می شد. معنی آیه ی قرانیِ (یهدی من یشاء) رو الان با دل و جان درک میکنم که هر وقت سراغ گذشتم میرم، با لطف بی کران الله روبرو میشم و از ردیف شدن این همه کار حکیمانه شگفت زده میشم و تدبیر الله رو درک میکنم . 💛 ادامه دارد.... 📚❦┅ @dastanvpand ┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉ ‌‌‌‌‌‌
》 💛قسمت سی وسوم یک هفته طول کشید تا سبک سنگین کردم و بالاخره با خودم کنار اومدم. تصمیم گرفتم حرفای علی آقا رو عملی کنم و هم اینکه موقعیت مناسبی بود تا در کنارش بتونم در مدارس خاصِ مرکز استان تحصیل کنم. شوق عجیبی در دلم افتاده بود روز شماری می کردم تا اول مهر برسه. بابا هم وقتی موافقت من رو دید، تردیدش از بین رفت پیگیر کارهای ثبت نام شد و یکی دو بار به اون شهر سفر کرد به بابا گفتم قبل از رفتنم منو ببره خونه پدربزرگ، دلتنگ عمه و مادربزرگ نبودم اصلا! میخواستم فرشته رو ببینم که تنها بهانه ام بود 😔فکر کردن به تنهاییِ فرشته و اینکه دارم بیشتر از همیشه ازش دور میشم، شب ها نا آرامم کرده بود و خواب نداشتم وقتی رفتم اونجا خونه پدربزرگ تو باغ بود تابستونا میرفتن باغ و تو کپَر زندگی می کردن به خاطر برداشت محصولات از شب های اونجا وحشت داشتم چون یادمه کم سنتر که بودم یکی دوبار عمه م خواست تنبیهم کنه؛ تو اون جنگل تاریک و ساکت، کمی دورتر از کپَر، تنهام گذاشت و گفت امشب رو باید تنهایی اینجا بمونی تا حیوونا تیکه پارت کنن بعدِ 10 دقیقه که میدید گریه میکنم و می ترسم، خودش میومد سراغم و با کتک برم می گردوند تو کپَر اولین شبی که اونجا بودم، فرستادنم دبه ی آب رو براشون جابجا کنم چون خیلی سنگین بود زورم نرسید، افتادم زمین، پام پیچ خورد و از زانو شکست صدای شکستنس رو خودم شنیدم 😔سبحان الله چه دردی داشت خیلی ترسیده بودن چون از شدت درد داشتم جیغ می کشیدم. فورا رفتن سراغ ِ جراح سنتی روستا اما خونه نبود. از شدت درد می نالیدم و پدربزرگم می گفت زهرِمار بگیری دختر برای داد و فریادت 😔باز رفتن سراغ جراح و اینبار با خودشون آوردنش وقتی پام رو تکون داد، خم نمیشد و درد زیادی داشت اما به زور پام رو جمع کرد و با چنتا شال بزرگ اونو بست که تکان نخوره، گفت تا فردا تحمل کن بعد فردا برید شهر عکس بندازین از زانوش. اون شب رو با بدبختی به روز رسوندم اونا گرفتن خوابیدن و من با زانوی شکسته م درد میکشیدم جرات نداشتم آه و ناله هم بکنم چون اعتراضشون بلند میشد 😔فرشته انگار خیلی ناراحت من بود و نمی خوابید مدام از زیر پتو بلند میشد کنارم می نشست و حرفی هم نمیزد. مادربزرگ تا میدید فرشته نخوابیده عصبانی میشد و مجبورش می کرد بره زیر پتو اینقد گریه کرده بودم که خواب رفته بودم وقتی بیدار شدم دیدم درد پام کمتره مادربزرگ و عمه خواستن ببرنم دکتر البته بخاطر من نبود از ترس بابا بود که اگه میفهمید سرِچی زمین خوردم و اینطوری شدم، دعوای بزرگی به پا می‌کرد 😔اینقد منت سرم گذاشتن و بهونه آوردن تا مجبور شدم گفتم حالم خوبه اسراحت میکنم بهتر میشم، بالاخره کسی منو دکتر نبود و چهار روز بعد از این اتفاق بود که بابا اومد سراغم. وقتی فهمید چی شده خیلی ناراحت شد. خواست عصبانی بشه بگه چکارش کردین!؟ فورا گفتم با فرشته بازی کردیم توباغ، افتادم و اینجوری شد. کمتر از دوهفته مونده بود به رفتنم. برگشتیم شهر و از زانوم عکس گرفتیم معلوم شد که ترک برداشته و فقط بخاطر مراقبت های خودم یکم جوش خورده بود وگرنه باید گچ گرفته میشد و هزارتای کاردیگه 🔸که اگه مواظب نمی بودم نمی تونستم تا ابد رو زانوم بایستم بابا برام کلی وسایل مدرسه و خوابگاه خرید که با خودم ببرم. دو شب قبل از اینگه حرکت کنم، مجددا برگشتم روستا تا ازشون خداحافظی کنم. شب اونجا موندیم و فردا قبل از ظهر راه افتادیم که بر گردیم خونه خودمون. موقع خداحافظی دلتنگ عجیبی سراغم اومد حس کردم دلتنگی تمام دنیا تو قلب منه وقتی با عمه و مادربزرگ خداحافظی کردم بوسم کردن و چشماشون پرِ اشک شد. فرشته زارو زار گریه می کرد قلبم داشت تکه تکه میشد نمی دونم چطور از اون لحظه گذشتم و قبض روح نشدم. باباهم پا به پای ما گریه می کرد زن عموهام اونجا بودن دلشون به حال من می‌سوخت که چرا باید غربت برم تو این سن کمم اما من میدونستم چکار دارم میکنم با سختی از فرشته جدا شدم تا از چشمش دور شدیم گریه کرد. یه جایی دیگه جرات نمی کردم پشت سرم رو نگاه کنم و چشمم بهش بیفته 💛 ادامه دارد.... 📚❦┅ @dastanvpand ┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉ ‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
آخرین جمعہ اردیبهشت ماهتون عالی امـروز برای تک تکون از خدا میخوام در کنار خانواده و عزیزانتان بهتـرین آدینہ را سپری کنید لحظه هایی شیرین دنیایی آرام و یه زندگی صمیمی آرزوی من برای شماست روزتون زیبا و در پناه خـــدا طاعات و عباداتتون قبول 🙏 ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #کانال_داستان 👇🌷 💓👉 @Dastanvpand 👈💓
♨️از مکافات عمل غافل مشو❌ 👴نقل میکنند که در بغداد قصابی بود که با فروش گوشت زندگی میگذرانید... او پیش از طلوع خورشید به مغازه ی خود میرفت و گوسفند ذبح میکرد و سپس به خانه باز میگشت و پس از طلوع خورشید به مغازه میرفت و گوشت میفروخت... 🔪یکی از شبها پس از آنکه گوسفند ذبح کرده بود به خانه باز میگشت، در حالی که لباسش خون آلود بود... در همین حال از کوچه ای تاریک فریادی شنید... به سرعت به آن سو رفت و ناگهان بر جسد مردی افتاد که چند ضربه ی چاقو خورده بود و خون از او جاری بود و چاقویی در بدنش بود...چاقو را از بدن او درآورد و سعی کرد به او کمک کند در حالی که خون مرد بر لباس او جاری بود، 💎اما آن مرد در همین حال جان داد...مردم جمع شدند و دیدند که چاقو در دستان اوست و خون بر لباسش و خود نیز هراسان است... ⚖او را به قتل آن مرد متهم کردند و سپس به مرگ محکوم شد... هنگامی که او را به میدان قصاص آوردند و مطمئن شد مرگش حتمی است با صدای بلند گفت: 👴ای مردم، به خدا سوگند که من این مرد را نکشته ام، اما حدود بیست سال پیش کس دیگری را کشته ام و اکنون حکم بر من جاری میشود... 👱‍♂سپس گفت: بیست سال پیش جوانی تنومند بودم و بر روی قایقی مردم را از این سوی رود به آن سومیبردم...یکی از روزها دختری ثروتمند با مادرش سوار قایق من شدند و آنان را به آن سو بردم... روز دوم نیز آمدند و سوار قایق من شدند...با گذشت روزها دلبسته ی آن دختر شدم و او نیز دلبسته ی من شد...او را از پدرش خواستگاری کردم اما چون فقیر بودم موافقت نکرد...سپس رابطه اش با من قطع شد و دیگر او و مادرش را ندیدم...قلب من اما همچنان اسیر آن دختر بود... 🚣‍♂پس از گذشت دو یا سه سال...در قایق خود منتظر مسافر بودم که زنی با کودک خود سوار قایق شد و درخواست کرد او را به آن سوی نهر ببرم...هنگامی که سوار قایق شد و به وسط رود رسیدیم به او نگاه انداختم و ناگهان متوجه شدم همان دختری است که پدرش باعث جدایی ما شد... 😍از ملاقاتش بسیار خوشحال شدم و دوران گذشته و عشق و دلدادگیمان را به اویادآورشدم...اما او با ادب و وقار سخن گفت و گفت که ازدواج کرده و این پسر اوست... 👹اما شیطان تجاوز به او را در نظرم زیبا جلوه داد... به او نزدیک شدم، اما فریاد زد و خدا را به یاد من آورد...به فریادهایش توجهی نکردم... آن بیچاره هر چه در توان داشت برای دور کردن من انجام داد در حالی که کودکش در بغل او گریه میکرد... 👶هنگامی که چنین دیدم کودک را گرفتم و به آب نزدیک کردم و گفتم: اگر خودت را در اختیار من قرار ندهی او را غرق میکنم... او اما میگریست و التماس میکرد... اما به التماس هایش توجه نکردم... 😭سپس سر کودک را در آب کردم تا هنگامی که به مرگ نزدیک میشد سرش را از آب بیرون می آوردم او این را میدید و میگریست و التماس میکرد اما خواسته ی من را نمی پذیرفت... 😩 باز سر کودک را در آب فرو بردم و به شدت راه نفس او را بستم و مادرش این را میدید و چشمانش را می بست... کودک به شدت دست و پا میزد تا جایی که نیرویش به پایان رسید و از حرکت ایستاد... او را از آب بیرون آوردم و دیدم مرده است؛ جسدش را به آب انداختم... سراغ زن رفتم... با تمام قدرت مرا از خود راند و به شدت گریه کرد...او را با موی سرش کشیدم و نزدیک آب آوردم و سرش را در آب فرو بردم و دوباره بیرون آوردم، اما او از پذیرفتن فحشا سرباز میزد...وقتی دستانم خسته شدند سرش را در آب فرو بردم... آنقدر دست و پا زد تا آنکه از حرکت افتاد و مُرد... 🌊سپس جسدش را در آب انداختم و برگشتم...هیچکس از جنایت من باخبر نشد 💥و پاک و منزه است کسی که مهلت میدهد اما رها نمیکند... مردم با شنیدن داستان او گریستند... آنگاه حکم بر وی اجرا شد... 👈{وَلَا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ ۚ}» (ابراهیم/۴٢) 🌼و خدا را از آنچه ستمگران انجام میدهند غافل مپندار👌 •┈┈┈┈•✿📚✿•┈┈┈┈• 📚❦┅ @dastanvpand ┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مژده☝ مژده☝ ☝️مژده به مومن ها☝️ رمضان یک در مخصوص داره در بهشت اما برای چه افردادی؟ کلیپ رو از دست ندین 📚❦┅ @dastanvpand ┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉ ‌‌‌‌‌‌
ریحانه و سهیل که با دیدن ماکارونی خوشمزه ای که با تزئین زیبایی روی میز چیده شده بود به وجد اومدن و دستهاشون رو به هم کوبیدن، سهیل فورا به سمت اتاق رفت و مشغول عوض کردن لباسش شد و دائم مسخره بازی در میاورد که نخورین تا من بیام، ریحانه که از خنده غش کرده بود با خنده داد میزد: بابا بیا ... بابا بیا ... فاطمه هم میخندید، اما دلش ... فاطمه در حال شستن ظرفها بود، سهیل هم توی جمع کردنشون کمک میکرد که فاطمه گفت: امروز رفتم جواب آزمایشو گرفتم. سهیل سکوت کرد، فاطمه دوباره گفت: خدا رو شکر 6 هفتست، هنوز جون نگرفته. میتونیم سقطش کنیمهمون حدسی که میزدیم درست بودخوب؟ چی شد؟ -اوهوم فاطمه نگاه مشکوکی به سهیل که داشت روی میز رو دستمال میکشه کرد و گفت: اوهوم یعنی چی؟ سهیل خندید و گفت: اوهوم یک کلمه خارجیه که تا به حال معادل فارسیش پیدا نشده. فاطمه کالفه و با عصبانیت گفت: االن جای شوخیه؟ از مینا میپرسم، اون احتماال میدونه کجا باید رفت و چیکار کرد، یک سری آمپول و قرص داره که مصرف کنیم خودش سقط میشه سهیل آروم گفت: حاال نمیخوای در موردش یک کم فکر کنی؟ -در مورد چی؟ -در مورد این که شاید این یک نعمت باشه که خدا فرستاده؟ -همه اتفاقای زندگی رو خدا نمیفرسته، یک سری از اون بداش نتیجه غفلت بنده هاشه، مخصوصا این یکی هاش... سهیل چیزی نگفت و دستمال رو توی ظرف شویی تکوند و گفت: چایی نداریم؟ -زیر کتری رو روشن کن، جوش بود، اما سرد شده ... سهیل در سکوت زیر کتری رو روشن کرد و به سمت تلویزیون رفت که فاطمه گفت: چی شد؟ چرا رفتی؟ داریم حرف میزنیم ها چی بگم؟ مگه نظر منو خواستی؟ سهیل خندید و گفت: نه فعال که داری ظرف میشوریاالن دارم گل لگد میکنم سهیل؟! فاطمه دستاش رو آب کشید و گفت: تو نظر دیگه ای که نداری؟ -بذار یک کم فکر کنم! فاطمه که مطمئن بود سهیل هم باهاش هم عقیده ست، اما االن با این طرز حرف زدنش چیز دیگه ای میدید، عصبانی شد وگفت: به چی فکر کنی؟ خوب اگه زمان بگذره که جون میگیره، اون موقع نمی تونیم کاری کنیم چون گناه داره سهیل چیزی نگفت، فاطمه با استکان چایی رو به روش نشست و گفت: سهیل؟ االن یعنی چی؟ من این بچه رو نمیخوام ها سهیل به فاطمه نگاه نکرد و فقط گفت: اگه من بخوام راضی میشی نگهش داری؟ فاطمه که شوکه شده بود گفت: یعنی چی اگه من بخوام؟ ما قرارمون این نبود که بچه دار بشیم -حاال که شدیم فاطمه نفسش رو محکم بیرون داد و بعد از چند لحظه توی چشمهای سهیل نگاه کرد و گفت: اگه من نخوام راضی میشی سقطش کنیم؟ سهیل با شیطنت خندید و دستش رو روی شونه فاطمه گذاشت و با حالت مرموزی گفت: نه فاطمه که عصبانی شده بود از جاش بلند شد و با صدای بلندی گفت: نه و نگمه، فکر کرده من باهاش شوخی دارم، اصال همین االن زنگ میزنم به مینا سهیل که بی خیال روی مبل نشسته بود و به رفتن فاطمه به سمت گوشی نگاه میکرد گفت: تو این کارو نمیکنی؟ فاطمه برگشت و با کالفگی نگاش کرد و گفت: سهیل حوصله شوخی ندارم... بعد هم به سمت گوشی رفت و شماره رو گرفت، سهیل از جاش بلند شد و خیلی عادی به سمت تلفن رفت و سیمش رو کشید. فاطمه که با تعجب نگاش میکرد گفت: چیکار میکنی؟ -چرا فکر میکنی باهات شوخی دارم؟ بهت گفتم اجازه بده یک کم فکر کنیم دارد... 📝نویسنده:مشکات 🍃💕 🔹🔹🌺کانال داستان🌺👇👇👇 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
یک کم یعنی چقدر ؟ یعنی مثلا یکی دو روز خوب من تا به مینا بگم اون آمپوال رو واسم گیر بیاره اون یکی دو روزم میگذره سهیل جدی شد و گفت: فاطمه تو االن احساست بر عقلت حاکمه، بذار یک کم جو بخوابه بعد تصمیم بگیر. -من این بچه رو نمی خوام، می فهمی؟ اونم االن، توی این موقعیت ... هنوز سال علی نشده... اون وقت من حامله ام ... اون وقت من دنبال خوش خوشانمم ... سهیل جدی نگاهش کرد و گفت: چند روز دست نگه دار، اگه با هم تصمیم گرفتیم سقطش کنیم خودم واست آمپوالشو جور میکنم، به مینا زنگ نزن. بعد هم سیم تلفن رو سر جاش گذاشت و به بدنش کش و قوسی داد و گفت: آخ که چقدر دلم میخواد االن بخوابم. فاطمه به رو به رو خیره شده بود و همچنان توی فکر بود، سهیل نگاهش کرد ... توی دلش خوشحال بود که با این وضعیت پیش اومده مطمئنا فراموشی علی برای فاطمه خیلی آسون تر میشد، شاید این بچه می تونست جای علی رو بگیره، به هیچ وجه حاضر نبود این فرصت رو از دست بده ... به چهره رنگ پریده فاطمه نگاهی کرد و فورا یک شاخه گل نرگس از توی گلدون برداشت و با یک حرکت سریع فرو کرد توی لباس فاطمه، از سردی آب گل بدن فاطمه لرزه خفیفی کرد که سهیل بغلش کرد و با یک حرکت بلندش کرد و گفت: حاال بوی گل نرگس از پیراهن تو میاد ... بعد هم تن فاطمه رو بو کشید و گفت: تو خوش بو ترین گل دنیایی که من تا به حال دیدم ... سه روز گذشته بود و اصرار فاطمه برای سقط بچه بی نتیجه بود، سهیل اصرار داشت که اون بچه یک نعمت خدادادیه و فاطمه هر بار که با خودش فکر میکرد به این نتیجه میرسید هیچ چیز بدتر از این نیست که هنوز چند ماه از مرگ علی نگذشته باردار بشه ... اما اصرارش بی فایده بود، خودش هم این رو میدونست، فقط به درگاه خدا راز و نیاز میکرد که اگر این بچه یک نعمته خودش محبتش رو به دلش بندازه... -فاطمه لج نکن خودم ریحانه رو میرسونم، تو با ضعفی که داری نمی خواد این همه راه بری... بخوای بلند شی و صبحانه بخوری و آماده بشی و ... اوووو ... من رفتماوال خودت ضعف داری، دوما اگه بخوام منتظر جناب عالی باشم که باید قید مهدکودک رفتن ریحانه رو بزنم، تا فاطمه پتو رو به زور کشید روی سر سهیل و گفت: الهی آمین ... بخواب تا خوابت نپرید از خونه که بیرون زد، هوای تازه به جفتشون انرژی داده بود، فاطمه نگاهی سر سرکی به سر تا ته کوچه انداخت و مطمئن شد کسی نیست، بعد رو به دخترش کرد و گفت: نظرت چیه تا سر کوچه با هم مسابقه بدیم؟ -آره آره، من حاضرم هر دو آماده شدند و با یک دو سه فاطمه شروع کردن به دویدن، گرچه برای فاطمه مسابقه سختی نبود اما وقتی سر کوچه رسید احساس کرد انرژیش تموم شده، به سختی نفس کشید و چند لحظه تکیه داد به دیوار، ریحانه که اول شده بود با خوشحالی دست میزد و میگفت: اول شدم، اول شدم فاطمه نگاهی بهش انداخت و گفت: ای شیطون، داری روز به روز قوی تر میشی ها! حاال از مامانت جلو میزنی؟! بعد هم دستش رو گرفت و با هم به سمت مهدکودک حرکت کردند. موقع برگشتن از مهدکودک دل درد شدیدی گرفته بود، به زور خودش رو به خونه رسوند و توی اتاق خواب خزید... وقتی متوجه خون ریزیش شد، تمام تنش یخ کرد ... ته دلش نگران بود، میدونست با خون ریزی ای که داره احتمال سقط بچه خیلی زیاده، اما ... اون شب سهیل به خاطر کارش خیلی دیر خونه اومد و متوجه رنگ و روی بیش از اندازه زرد فاطمه نشد، سهیل به خاطر مشکلی که توی کارش پیش اومده بود برخالف هر روز حال و احوالی از فاطمه نگرفت، فاطمه هم که خون ریزیش قطع شده بود، ترجیح داد سهیل رو نگران نکنه و فردا اون خبر رو بهش بده فردای اون روز بعد از رسوندن ریحانه به مهد کودک هیچ جونی برای برگشتن نداشت، خون ریزی شدیدی پیدا کرده بود و در نتیجه خیلی بی حال شده بود، برای همین یک تاکسی دربست تا خونه گرفته، وقتی به خونه رسید دل دردش زیادتر شده بود، ایستاد و دستش رو روی شکمش نگه داشت، که یکهو صدای بلندی شنید که گفت: فاطمه!!! خوبی؟ فاطمه که ترسیده بود ایستاد و نگاهی به سهیل که روی ایوان بود کرد و با استرس گفت: تو مگه نرفته بودی سر کار؟ ماشینت کو پس؟ سهیل بدون توجه به سوال فاطمه مشکوک نگاهش کرد و گفت: چی شده؟ چرا اینقدر رنگ پریده ای؟ فاطمه فورا لبخندی زد و گفت:هیچی، نگران نشو ... یک کم دلم درد میکنه اما دل دردش شدید شده بود، نا خود آگاه دستش روی شکمش قرار گرفت و کمی خم شد، سهیل به سمتش حرکت کرد و گفت: به خاطر هیچی اینقدر درد داری؟ بعد هم دستش رو گرفت و به سمت اتاق حرکت کردند. دارد... 📝نویسنده:مشکات 🍃🌺کانال داستان🌺👇👇👇 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662