eitaa logo
داستان و پند اخبار فوری طب سنتی اسلامی فوتبال برتر استقلال پرسپولیس ورزش سه
8.8هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
66 فایل
|♥️بسم الله الرحمن الرحیم♥️. ﷺ جهت مشاوره @mohamad143418
مشاهده در ایتا
دانلود
🍒 داستان آموزنده و واقعی با نام 👈 ... 🍒 👈 برادرم باشگاه بود همه عموهام آمدن گفت که فردا شب همه اینجا جمع میشیم و باید غرور احسان رو بشکنیم و کسی حق نداره پشتشو بگیره وقتی عموهام رفتن مادرم به پدرم گفت که این کار درست نیست نباید اینکارو بکنید ازت دور میشه و دیگه نمیتونی باهاش صمیمی بشی... پدرم گفت تو پشت منی یا اون مادرم گفت خودتم میدونی که من همیشه پشتت بودم و هستم ولی اون بچته نباید این طوری باهاش رفتار کنی الان تو سن حساسی هست نباید به چیزی غیر از خانواده وابسته بشه اگر شما این کارو بکنید میره دوستای غیر از شما پیدا میکنه... پدرم گفت نه اینطوری که من میگم براش بهتره فردا شب قبل اینکه بیان مادرم به برادرم گفت برو خونه دایت برادرم گفت حوصله ندارم برم ، ولی مادرم خیلی اسرار کرد که خونه نباشه ولی هر کاری کرد برادرم نرفت همه اومدن تمام عموهام... با پدرم شیش برادر بودن همه اومده بودن و عموی کوچکم پاش شکسته بود و همیشه اون مجلس رو گرم میکرد پسر عموهام با برادرم یه گوشه نشسته بودن ولی کسی با برادرم حرف نمیزد..... یکی از دختر عموم هام گفت ریشش رو ببینید چقدر کثیفه هزارتا جانور توش هست... برادرم گفت توی جانور توش نیستی بسمه پدرم گفت مودب باش... گفت پدر چرا به من میگی اون داره بهم بی حرمتی میکنه ، اولین باری بود که پدرم تو جمع از برادرم ناراحت شد عموی کوچکم گفت ولش کنید از وقتی که ریش گذاشته بی ادب شده مادرم به برادرم اشاره کرد که چیزه نگه... بعد عموی کوچکم گفت امشب یه مسابقه میزاریم دو تیم درست میکنیم همه گفتن باشه کی با کی باشه؟ برادرم گفت من با فرهاد پسر عموم ، با برادرم خیلی صمیمی بودن عموم گفت نخیر تو کی هستی میخوای یار برداری؟ اصلا ببینم کسی هست که بخواد با این ریشی هم تیم بشه همه گفتن نه بابا عموم گفت همه یه طرف احسان تو هم برو اون وری برادرم تنها بود... عموم گفت باید این طوری کشتی بگیری وگرنه بگو که ترسیدم برو مثل ترسوها بشین یه گوشه به بقیه نگاه کن... احسان گفت من زن نیستم حالا بهتون ثابت میکنم که کی زنه... ولی روبروش هفت پسر عموم بودن برادرمم تنها.. باید با همه شون کشتی میگرفت از یه طرف تا حالا نشده بود کسی پشت برادرمو زمین بزنه و چند بار پشت همشو نو زمین زده بود ولی این بار هفت نفر بودن.... عموی کوچکم پاش شکسته بود و باید با عصا راه میرفت قبلا ها پدرم و عموی بزرگم همه جا پوزشو میدادن که کسی نیست با احسان ما کشتی بگیره کشتی اول گرفته شد همه توی هال بودیم فقط پسر عموهامو تشویق میکردن منو شادی( یکی از دختر عموهام) یه گوشه نشسته بودیم تماشا میکردیم.... کشتی رو شروع کردن اولی دومی و سومی رو هم برد دیگه آنقدر خسته شده بود که نمی‌توانست رو پاش وایسه، همه بهش تیکه مینداختن به هرسوی که نگاه میکرد کسی پشتش رو نمیگرفت همه مسخرش میکردن به عموم نگاه کرد عموم روشو برگرداند به پدرم و مادرم ولی کسی نبود انگار بیکس بود طوری پسر عموهامو تشویق می‌کردند که براشون سوت میزدن همه با برادرم دشمن شده بودن به منو شادی نگاه کرد اشک تو چشماش جمع شده بود انگار داشت با زبون بی زبونی میگفت کمکم کن که عزتم خورد نشه که غرورم رو نگه دارم ولی کاری از ما بر نمیومد... عموی کوچکم همش میگفت ترسیده برادرم درست وسط هال نشسته بود باور کنید نمی‌توانست بلند بشه همه مسخرش میکردن به زور بلند شد با چهارمی کشتی گرفت به زور به زمینش زد طوری خسته شده بود که صدای نفسش رو همه میشنیدن مادرم طاقت نیاورد رفت تو اتاق منم رفتم گفتم مادر چرا چیزی نمیگی مگه پسرت نیست مگه از تنت بیرون نیامده مگه تو مادرش نیستی...؟!؟ ⬅️ ادامه دارد... 🏃🏃🏃🏃🏃🏃🏃🏃🏃🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉 @Dastanvpand 👈💓
🍒 داستان آموزنده و واقعی با نام 👈 ...🍒 👈 گریه می‌کرد و می‌گفت پدرت میگه این براش بهتره‌‌‌... گفتم مادر چی براش بهتره... ؟ شکستن غرورش نمیبینی؟همه دارن مسخرش میکنن.... رفتم بیرون پدرم داشت داغون می‌شد ولی چیزی نمیگفت برادرم داشت کشتی 5 میگرفت که عمو کوچکم از عقب پاشو گرفت خورد زمین ولی هر طوری بود نذاشت پشتش به زمین برسه بلند شد گفت جوانمردی خوب چیزیه... هر طوری بود به لطف خدا پنجمین نفر رو هم زمین زد دیگه زوری نداشت رفت یه گوشه نشست همه بهش میخندیدن شادی گفت بسه دیگه مثل حیوان افتادید به جونش برادرم به زور داشت نفس میکشید شادی براش آب برد تا آب برد تو دهنش عموم گفت بخوریش باختی، هر چی آب تو دهنش بود تف کرد تو لیوان صداش در نمیومد با اشاره گفت نمیخورم... عموم گفت تو باید یه تنه با دونفر همزمان کشتی بگیری وگرنه بگو باختم... برادرم سرشو تکون داد به همه نگاه میکرد ولی جز ناامیدی چیزی نمیدید ، بلند شد ولی پاهاش طاقت ایستادن رو نداشتن دوباره نشست و. گریه کردم گفتم بسه تورخدا بسه عموم کفر میگفت میگفت ترسوی بی غیرت ، برادرم به عموم و پدرم نگاه کرد ولی اونا چیزی نگفتن بعد نا امیدی از همه سجده کرد تو سجده که بود همه داشتن بهش تیکه می‌انداختند بلند شد گفت به امید تو خدایا ولی من با چشمام دیدم که خدا پشتش رو خالی نکرد طوری هم زمان با دونفر کشتی میگرفت که انگار از غیب دارن کمکش میکنن عموی کوچکم عصبانی شد از پشت با عصاش زد به مچ پاش که از شدت درد فریاد زد که مادرم آمد بیرون عموم بهش اشاره کرد که ولش کنه چیزی نیست ، ولی درجا مچ پاش در آمد شادی بلند شد هرچی از دهنش در اومد به عموم گفت عمو بزرگم گفت بسه دیگه بی ادب گفت من بی ادبم یا شما تا دیروز از بی خدایی براتون میگفت چیزی نمی‌گفتید حالا از خدا براتون میگه هار شدید... با شادی زیر بغلشو گرفتیم بردیمش تو اتاق تا صبح بالا سرش بودیم از شدت درد مثل مار به دور خودش می‌پیچد... وقتی برادرم رو بردیم بالا گفت برام یخ بیارید روی پاش گذاشتیم همش میگفت خدایا من در مقابل تو خیلی کفر کردم تو ببخش من به خودم رحم نکردم تو بهم رحم کن خدایا از گذشتم درگذر خدایا توبه... صبح پدر اومد پیشش گفت بسه دیگه نمی‌خواهم نماز بخونی من پسر کومونیست میخوام... برادرم خندید گفت چی میگی پدر نه بخدا ترکش نمیکنم ( پدرم نماز میخونه روزه میگیره ولی نمیدونستم چرا اینار و داره میگه) گفت آبروم رو بردی تو طایفه همه بهت میگن......... نمیخوام این طوری باشی پسرم نیستی اگه مثل سابق نشی گفت نه هرگز برنمیگردم هرچی میگن بزار بگن... بعد یه هفته یه روز پدرم اومد خونه عصبانی بود به برادرم گیر داد گفت لباسات رو در بیار همشونو... برادرم گفت عیبه نمیشه بزور درش آورد فقط یک شرت داشت برادرم داشت از خجالت آب میشد ، بعدش پدرم همه لباسها و پتو و چیزای گرم رو از اتاقش آورد بیرون گفت اینجا بمیری از سرما کسی حق نداره باهات حرف بزنه روزی یک وعده غذا ویک دفعه دست شویی... ⬅️ ادامه دارد... 🏃🏃🏃🏃🏃🏃🏃🏃🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉 @Dastanvpand 👈💓
زیباترین کلمه 🌺 "امید" است... هیچگاه از اودست برندار!!🌺 @dastanvpand
داستان و پند اخبار فوری طب سنتی اسلامی فوتبال برتر استقلال پرسپولیس ورزش سه
#دوست_آسمانی #قسمت_پنجم @Dastanvpand ماه رمضان رسید... خواهرم به من گفت که نمی تواند برایم ناهار
@Dastanvpand چند روزی از اولین حضورم در نماز تراویح و چشیدن آن سعادت بهشت مانند،گذشته بود که با خود گفتم: چرا قرآن مطالعه را نمی کنم؟ منی که هرکتابی را می خوانم،چرا قرآن را نمی خوانم؟! و با خود گفتم: قرآن را از ابتدا تا انتها بخوان و اگر باز حقیقت را نیافتی خودکشی کن! ترجمه ای از قرآن در منزل بود... من به سراغ قرآن رفتم... با ذهنی خالی و بدون هیچ پیشداوری و با تهی کردن ذهنم از هر گونه تصور پیشین.. نشستم و با احترام قرآن را بدست گرفتم و از سوره الحمد شروع کردم... متن هر آیه را خوانده و سپس ترجمه اش را می خواندم... اینچنین آیه به آیه پیش میرفتم... سبحان الله العظیم! ای خواننده محترم! چگونه برایت بگویم؟ چگونه از بزرگترین و سرنوشت سازترین حادثه عمرم بگویم...این کار برایم هم شیرین ترین کار است و هم سخت ترین... چگونه بگویم که قرآن با من چه کرد؟ به الله قسم... چند صفحه بیشتر پیش نرفته بودم که قرآن با تمام ابهت و ثقل و عظمت و کبریایی اش بر وجودم سیطره یافت.. روح و جسم و جان و عقل و هوش و قلبم را مقتدرانه در دستانش گرفت... چگونه بگویم قرآن با من چه کرد؟ کاش زبانی و بیانی فراتر از این زبان و بیان انسانی ام داشتم تا می توانستم بیانش کنم.. و چگونه می توانم در حالی که آن کلام الله است...الله...سبحانه و تعالی... آیا یک انسان می تواند شرح عظمت کلام پرورگار جهان را تام و تمام بگوید؟ من همچون کودکی بودم که با همبازی هایم "آب بازی"می کردم و به سر و صورت هم آب می زدیم..گاهی غلبه می کردم و گاه مغلوب می شدم...و گمان می کردم این نهایت وجود آب است!! من گمان می کردم بزرگترین حجم آب همان کوزه ایست که از آن آب برمیدارم! ناگهان دریایی آمد و مرا با خود برد! و من فقط نظاره گر عظمت این دریا شدم... دریایی که انتهایش را هرگز نمی بینم... و وقتی عظمت دریا را دیدم گفتم این دیگر بازی نیست و مرا توان بازی نیست!... این بود که خود را رها کرده و به موج سپردم.. من تسلیم شدم... چه بگویم و چگونه بگویم... قرآن مرا -به خدا قسم-به زانو در آورد... قرآن مرا-به سهولت و اقتدار هرچه تمامتر- تسلیم خود کرد... قرآن به من ایمان بخشید.. به من یقین داد... مرده بودم..زنده ام کرد... گریه بودم...خندانم کرد... نبودم...هستی ام بخشید... کور بودم...بینایم کرد... کر بودم...شنوایم نمود... جاهل بودم...آگاهم کرد... مرا که شکاک ترین بودم از هرگونه شک و تردید و انکاری زدود و تهی کرد... بلکه مرا از شک کردن، ناتوان نمود! هرگونه راه گریز و انکار و عناد را به رویم بست... دستم را گرفت و از چاهم بیرون کشید... هر سوالی داشتم جواب داد،هر وسوسه ای را دفع نمود؛ هر شبهه ای را رفع نمود... هر آتش کفری که در من بود به باران هدایتش خاموش نمود... همچون آفتابی بر قلب پژمرده من طلوع کرد...تاریکی اش را شست و بدان نور پاشید... قرآن چیز دیگری بود.. قرآن از جنس این دنیا نبود.. قرآن از جنس دیگری بود...قرآن نه فلسفه بود و نه آن و نه فلان... قرآن چیز دیگری بود... چیز دیگری... منی که با هر کس و هر کتاب و هر استدلال مجادله می کردم،در برابر قرآن به زانو افتادم و ساکت و صامت شدم... دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشتم،هیچ سوال و شبهه ای نبود که قرآن جواب ندهد... چگونه؟ قرآن چگونه و با چه روشی چنین شکاک لجوج عنودی را با اقتدار کامل و سهولت تمام قانع می کند و یقینش می بخشد؟ قرآن چگونه "هدایت" می کند؟ آن چیزی که قرآن آن را "هدایت قرآن"می نامد چیست؟و چگونه عمل می کند؟ برای جواب بدین سوال سترگ،باید هزاران صفحه نوشته شود... و آنچه اینجا در سطوری کوتاه فقط "اشاره"می کنم همچون آن کودکیست که با مشت کوچکش از دریا قطراتی آب برگیرد..نه بیشتر... روش و هدایت قرآن نه از جنس فلسفه است و نه دیگر روشها... یک چیز خاص است...فراتر از روش های بشری...و چرا نباشد در حالی که کلام الله است...کلام الله... و کجا کلام الله با کلام بشر همانند خواهد بود؟ و چگونه اقناع خداوندی با اقناع بشری یکسان خواهد بود؟ منی که با کلام هیچ بشری قانع نمی شدم...با کلام قرآن قانع شدم...سهل و آسان، قرآن با تمام اقتدار بر من غلبه کرد... چگونه بگویم؟ قرآن مرا مسحور کرد! و دوست ندارم این واژه را بکار بگیرم...چون قرآن سحر نیست ؛ کلام الله است... وقتی آن تاثیر شگرف قرآن را می بینی و خودت با تمام وجودت آن را می چشی آن وقت می فهمی که چرا کسانی که اولین بار در زمان نزول وحی قرآن را می شنیدند میگفتند این سحر است! آن منکرانی که در واقع با گفتن این سخن،تاثر عمیق خود را از قرآن بیان می کردند..عجز خود را آشکار می کردند...و اعتراف به اینکه این کلام ،با هیچ کلامی شباهت ندارد. و نمی توانستند پنهان کنند که قرآن با آنها چه کرده است! ادامه دارد @Dastanvpand
. پادشاهی کاخ بزرگی با وزیران و درباریان فراوان داشت.او از تمام نقاط حکما،خردمندان و هنرمندان را به قصرش فرا خوانده بود و وزرایش به دانایی و دیانت و کیاست مشهور بودند. روزی از روز ها حکیمی به دربار پادشاه امد.پادشاه از دیدن او بسیار خوشحال شد و به او خوش آمد گفت.او را بسیار احترام کرد و پرسید: ای راست کردار از برای چه به قصر آمده ای؟ حکیم پاسخ داد: پادشاها من شنیده ام که وزرای تان در خرد مندی و فرزانگی شهره عام و خاص هستند.به همین دلیل سه عروسک به اینجا آورده ام تا وزرای تان آن ها را بررسی کنند و بگویند کدام از همه بهتر است پادشاه عروسک ها را به وزیر بزرگ خود،که از همه وزرا باهوش تر بود،داد. وزیر به عروسک ها نگاه کرد و از پادشاه خواست که دستور دهد سیمی فولادی برایش بیاورند.پادشاه کمی تعجب کرد و با درخواست وزیر موافقت نمود. وزیر سیم فولادی را گرفت و وارد گوش راست یکی از عروسک ها کرد،سیم فولادی از گوش چپ عروسک خارج شد و وزیر با لبخند به حکیم نگاه کرد و عروسک را به کناری گذاشت،سپس عروسک دوم را برداشت و سیم را داخل گوش راست آن کرد.این بار سیم از دهان عروسک خارج شد و وزیر باز هم لبخندی زد و عروسک دوم را نیز به کناری گذاشت،او عروسک سوم را برداشت و این بار نیز سیم را در گوش راست عروسک وارد کرد،اما سیم نه از دهان عروسک خارج شد و نه از گوشش.پادشاه و درباریان مشتاقانه به این صحنه می نگریستنند. در همین حال،وزیر بزرگ رو به حکیم تعظیم کرد و گفت:ای بزرگوار،سومین عروسک از همه بهتر است.در حقیقت،سه عروسک نمادی از گروه های انسانی و درک و اگاهی آن ها هستند.انسان ها به سه گروه تقسیم می شوند: اول کسانی هستند که سخنان را از گوشی گرفته و از گوش دیگر به در می کنند.دوم کسانی که سخنان را شنیده و درک می کنند تا بتوانند خوب صحبت کنند و سومین گروه انسان هایی هستند که سخنان را به گوش جان می شنوند و آنها را مانند گنجی در دل خود نگاه می دارند و به کار می گیرند.در بین این سه گروه،سومین از همه بهتر است. حکیم به پادشاه برای داشتن چنین وزیر باهوشی تبریک گفت و آنان را برکت داد و قبل از اینکه قصر را ترک کند رو به درباریان کرد و گفت:در زندگی همیشه سخنان خردمندان را بشنوید و سعی کنید معنی آن ها را درک کرده و در ذهن خویش پرورش دهید و برای زندگی بهتر و زیباتر به کار گیرید. @Dastanvpand •••✾~🍃🌸🍃~✾••• ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
تا وقتی جهل حاکم بر اندیشه‌ی آدمیان است بت‌ها تغییر می‌کنند اما بت‌پرستی همچنان ادامه دارد @Dastanvpand •••✾~🍃🌸🍃~✾••• ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
📌خانمای 🙎🙎🙎 محترم نسبت به شوهرتان بی وفا نباشید ٪ 📢 حتما بخون 💞 دو تا عاشق با هم ازدواج کردن ✍وضع پسره زياد خوب نبود برای همين هميشه کار می کرد تا زنش راحت زندگی کنه ، گاهی وقتا حتی شبا هم کار ميکرد. همه کار ميکرد = کارگری ، فروشندگی حمالی ، عملگی . سخت کار می کرد اما حلال. هيچوقت دست خالی نميومد خونه. 🏚 وقتی ميومد دختره با جون و دل ازش استقبال می کرد. ماساژش ميداد براش غذا ميذاشت پاهاشو پاشوره ميکرد. هميشه به عشق شوهرش خونه تميز بود و برق ميزد و با چيزايی که داشتن بهترين غذای ممکن رو درست می کرد. هيچوقت دستشونو جلو کسی دراز نميکردن. ساده زندگی ميکردن اما خوشبخت بودن. 😳 تا اينکه ... يه شب که پسره برای کار دير کرده بود يه اس ام اس رو گوشی دختره اومد. کارت شارژ بود. دختره تعجب کرده بود. بعد از اون هيچکس زنگ نزد. منتظر شد اما خبری نشد. فکر کرد اشتباهی اومده ، خوابيد. صبح که بيدار شد از رو کنجکاوی کارت شارژ رو کارد کرد. شارژ شد. دختره تعجب کرده بود. فکر کرد شايد کسی براش دلسوزی کرده. خيلی با خودش کلنجار رفت. شب بعد دو باره يکی اومد. باز شارژ شد. اما نه کسی زنگ ميزد نه اس ميداد. از اون شب به بعد دختره هر شب براش شارژ ميومد. گوشيش پر بود. فکر می کرد يکی داره اينجوری بهشون کمک ميکنه. 🤔 ميخاس به شوهرش کمک کنه اما نميخواست به غرور شوهرش بربخوره. بعد از اون اين کارش بود . شبا شارژ می کرد و روزا اونو به دوستاش و همسايه ها ميفروخت و پولشو هر چند که کم بود جمع ميکرد. 💥يک ماه گذشت. يه شب دختره هر چی منتظر موند اس ام اس نيومد. هزار تا فکر و خيال کرد. آخرش اين تصميمو گرفت. چادر سرش کرد و رفت سر کوچه و با تلفن عمومی زنگ زد. يه پسر گوشی رو برداشت. دختره نتونست حرف بزنه. پسره گفت : من اين گوشی رو پيدا کردم صاحبش هم تصادف کرده و فلان بيمارستانه. دختره قطع کرد و رفت خونه تا صبح گريه کرد برای مردی که بدون چشم داشت به اون کمک می کرد. 📲 روز بعد دو باره زنگ زد ، اين بار با گوشی خودش . پسره خودش برداشت. حالش بهتر شده بود. دختره کلی گريه 😢 کرد و تشکر کرد و قطع کرد. اون شب دو تا کارت شارژ اومد. دختره به رسم ادب براش اس فرستاد ممنونم داداش ، اما جوابی نيومد. از اون شب هر موقع شارژ ميرسيد دختره پيام تشکر ميفرستاد. تا اينکه ... شوهر دختره اومد خونه. خيلی زود خوابش برد. دختره پيشونيشو بوسيد و رفت که لباساشو بشوره ، دست تو جيبش کرد قلبش ايستاد ، پاکت سيگار بود! بی اختيار اشک از چشمش جاری شد. رفت يه گوشه و شروع کرد گريه کردن. پسره شارژ فرستاد اما دختره متوجه نشد تا اس تشکر بفرسته. بعد از نيم ساعت پسره زنگ زد ، نگران شده بود ، دختره هم بی اختيار گريه ميکرد و شروع کرد به درد دل کردن. از اون روز به بعد هر چند وقت يکبار دختره تو جيب شوهره سيگار ميديد. ديگه آروم آروم عادی شده بود براش. اما به شوهرش نميگفت. گريه ها و درد دلاشو ميبرد پيش پسره. ديگه بهش نميگفت داداش. ديگه اگه اس نميداد نگران ميشد. ديگه کمتر و کمتر شوهرشو ماساژ ميداد. ديگه لباساشو خوب تميز نميشست. ديگه براش نميخنديد. به پسره ميگفت: شوهرم لياقت نداره اگه داشت ترک ميکرد. آروم آروم مهر پسره تو دلش نشست. از شوهر قبلی فقط اسمی که تو شناسنامه اش بود مونده بود و اگه کاری ميکرد يا از سر اجبار بود يا از روی عادت. دختره گفت: ميخوام ببينمت. پسره هم از خداش بود ، قرار گذاشتن. يه ماشين باکلاس جلوش ترمز زد. دختره تازه داشت می فهميد اين يعنی زندگی ، با شوهرش فقط جوونيش حروم ميشد. شده بودن دو تا دوست صميمی. 👥 يه روز دختره بهش گفت بيا خونه شوهرم تا شب نمياد. پسره قبول کرد اما گفت: اول بريم بيرون دور بزنيم. سوار شد. يه خيابون دو خيابون يه چهار راه دو چهار راه. اما پسره حرف نميزد و فقط ميگفت طاقت داشته باش يه سورپرايز برات دارم !!! رسيدن به يه جايی . پسره گفت: اونجا رو ببين. يه مرد بود با چهره ای خسته ، شيک بود اما کمرش خم شده بود. سيگار فروش بود. آره شوهره می فروخت نمی کشيد !!! 🗣 حرف اخر پسره اين بود 👈 برو پايين بی وفا ... ✔️ حداقل بخونش و بهش فكركن و جهت گرفتن درس عبرت و بی وفا نبودن نسبت به همسرت ، برای دوستانت بفرست ، آن دوستانت که شوهر دارند . 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
🚩 لینک قسمت پنجاه پنج https://eitaa.com/Dastanvpand/10562 -میگم نظرت راجب من چیه؟ با شیطنت نگاش کردم و گفتم -نظر خاصی ندارم فقط خیلی ادم مزخرفی هستی یه تای ابروش و داد بالا و واستاد و رو به من گفت -جووووون؟ -بادمجون -خانومی امروز داری خیلی شیرین میزنی ها حواست هست؟ پشت چشمی براش نازک کردم دستشو کشیدم و دوباره راه افتادیم -کامران؟ -ها؟ -کامران؟ -چیه؟ -کامران؟ -ای بابا بله؟ -کامران؟ منتظر بودم که الان بگه زهرمار ولی برخلاف انتظارم گفت -جونم؟ -چه خبر از دوست دخترای رنگارنگت؟ -ای ضدحال،خوبن سلام دارن خدمتتون بعدم برگشت و چشمکی بهم زد منم نامردی نکردم و گفتم -سلامت باشن سلام برسونی بهشون با دست دیگش من و بغل کرد و به خودش فشار داد -شیطونی نکن دیگه خانوم خانوما با دیدن تاب و سرسره ها با ذوق بهش گفتم -کامران بریم تاب بازی؟ -بشین بچه من با این هیکلم بیام تاب سواری؟ -اره خوب مگه چشه بعد کامران و در حال تاب سواری تصور کردم و زدم زیر خنده کامرانم خندش گرفت و زد زیر خنده -رو اب بخندی بهار با چشم غره ای که دوتا خانوم ازاونجا رد میشدن بهم رفتن ساکت شدم و دست کامران و گرفتم و رفتیم طرف تاب سریع نشستم روش و به کامران گفتم -هولم بده اومد پشت سرم واستاد وهولم داد و گفت -نگاه تو رو خدا مثلا مامان یه بچه ای ها با لجبازی گفتم -خوب باشم مگه مامانا دل ندارن اومد جلوم واستاد و گشیشو در اورد و ازم عکس گرفت -ااا خوب یه اماده باشی میگفتی -خوب بیا این یکی فیلمه بعدم شروع کرد فیلم گرفتن -بسه دیگه کامران چقدر فیلم میگیری؟ -خوب بعد به خانومی که اونجا بود گفت بیاد ازمون یه عکس بگیره کامران اومد کنارم و دستشو دورم حلقه کرد منم سرم و گذاشتم رو شونش و رو به دوربین لبخند زدم بعد تشکر از خانومه یکم دیگه بازی کردم -بهاری بسه دیگه پاشو بریم -باشه بعدم از رو تاب پریدم پایین که کامران دعوام کرد -این چه وضع پایین اومدن دختر الان اگه میفتادی چی؟ لبخند پرعشوه ای بهش زدم و دستش و گرفتم و گفتم -عزیزممم خدانکنه -خوب خدانکنه دیگه -حالا بریم برگشتیم پیش بچه ها کنار لادن نشستم کاوه-خوش گذشت؟ لبخندی بهش زدم و گفتم -بله جای شما خالی -دوستان به جای ما آرش بغل کیانا بود و کیوان داشت باهاش بازی میکرد کامران-ای کاش یه توپی چیزی داشتیم یه بازی میکردیم منصور-اره حیف شد الان یه والیبال میچسبید چه عجب این منصورم حرفی زد ما فهمیدیم بچه لال نیست لادن-حالا باشه یه وقت دیگه امشب میریم پارک سر کوچتون بازی میکنیم -ای گل گفتی زن داداش،آبجی این فنچول بابا رو بده کیانا-چیکارش داری جاش خوبه -ای بابا آبجی یعنی ما نباید دلمون واسه ای جوجوم تنگ بشه؟؟ -خوبه خوبه حالا نیم ساعت ندیدیش -حالا هرچی -نمیدمش هرکاری میخوای بکن کیوان-مامان توکه من و تاب بازی نبردی کاوه ازجاش بلند شدو گفت -بلند شو دایی جون خودم میبرمت کامران-فقط زودی بیاین که بریم اون دوتام باشه ای گفتن و دست تو دست هم راه افتادن سمت وسایل بازی هرکی واسه خودش جفتی پیدا کرده بود و داشت باهاش حرف میزد کامران و منصور ،من و لادن و کیانا از هر دری میگفتیم و میخندیدیم عروسی نوشین و علی آخر هفته بود یه باغ اجاره کرده بودن خارج از شهر نوشین که فهمیده بود بچه ها از امریکا برگشتن زنگ زده بود و اونارم دعوت کرده بود لادن-بهار واسه عروسی لباس داری؟ -نه باید بخرم شماها لباس دارین؟ کیانا-من که لباس با خودم اوردم با تعجب گفتم -مگه میدونستی عروسیه؟ لادن-نه بابا این هروقت میاد ایران با خودش لباس مجلسیم میاره شاید لازمش بشه 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
🚩 که این دفعه واقعا نیازش شد وا چه اخلاقا داشت این ها -توچی لادن؟ -نه من نیاوردم،تو کی میری لباس بگیری؟ -فردا صبح بریم؟ -اره بریم -فقط من آرش و چیکارش کنم؟ کیانا-خوب من هستم دیگه -مگه تو با ما نمیای؟ -نه من که لباس دارم شماها برین -باشه پس فردا صبح خودمون دوتا بریم این مردام که نیستن احمالا با کامران برن شرکت -باشه اینجوری بهتره با اومدن کاوه و کیوان بحثمون و تموم کردیم و بعد جمع کردن وسایل راه افتادیم طرف ماشین اخ که فقط دوس داشتم برسم خونه و یه چرت بزنم وقتی رسیدیم بی حال از همه عذر خواهی کردم و گرفتم خوابیدم کامران-بهار بلند شو دیگه چقدر میخوابی ؟میخوایم بریم پارک پاشو -ساعت چنده؟ -۷ و نیم بلند شو -باشه کس و قوسی به بدنم دادم و رفتم دست و صورتمو شستم -اماده بشم؟ -اره زود باشه بچه هام دارن اماده میشن -آرش کجاست؟ -پیش کیوانه؟ -وا بچه رو سپردی دست کیوان؟ -اره بابا نگران نباش رو زمین گذاشتمش کیوانم گفتم مراقبش باشه کامران کپشن شلوار ورزشی مشکی puma شو تنش کرد کلاهشم رو سرش گذاشت منم شلوار ورزشم خاکسترسمو که کنارش سه تا خط صورتی داشت پام کرم با یه مانتوی کوتاه خاکستریو استیناش و دم بالا شال صورتیمم سرم انداختم و موهامو فرق ریختم تو صورتم بعد یه ارایش مختصر گوشیم و از رو میز برداشتم و رفتم بیرون کالجای صورتیمم پام کردم لباسای ارش و کیانا عوض کرده بود کامرران آرش و بغل کرد و رفت بیرون هرکدوم ازماهام یه تیکه وسیله برداشتیم کامران-کیوان دایی برو اون توپ والیبال و از زیر پله ها بیار کیوان اطاعت کردو با توپ برگشت پارک یه میدون اونطرف تر از خونه بود واسه همین پیاده رفتیم چون شب بود یکم هوا سرد شده بود مردا جلوتر میرفتن و ما پشت سرشون بودیم -کامران؟ برگشت طرفم -جانم؟ -ارش و بیار بده من تو اینارو بگیر هوا یکم سوز داره سرما میخوره کامران وسایلای دستمو گرفت و ارش و تحویلم داد پتوی ارش و محکم دورش پیچیدم و به خودم چسبوندمش پارک شلوغ بود بعد پیدا کردن جای مناسب زیر انداز و پهن کردیم و روش نشستیم کامران-اقایون پاشین بریم به دور مجردی بزنیم کاوه و منصورم که لباس ورزشی پوشیده بودن از جاشون بلند شدن و دنبالش رفتن کیانا-منصورجان کیوانم با خودتون ببرید بعدم رو کرد به کیوان و گفت -پاشو پسرم با بابا اینا برو کیوانم فرستادی باهاشون رفت آرش و رو زمین گذاشتم و پتوش و دورش پیچیدم توی ساک یه بالش کوچولو مخصوص آرش اورده بودم بالشش و گذاشتم رو زمین و سرشو گذاشتم رو اون کیانا شنلی رو که با خودشو اورده بود که اگه یه موقع سردش بشه انداخت رو آرش پسر کوچولومم چشاش و بست و راحت خوابید با سوالی که کیانا یه دفعه پرسید هنگ کردم -بهار از زندگیت راضی هستی؟کامران و دوست داری؟دیگه اذیتت نمیکنه؟ ساکت بهش نگاه کردم که با ناامیدی گفت -ولی بهار به خدا کامران خیلی مرد خوب و دوست داشتنی هست -مگه من چیزی گفتم؟ -خوب نه ولی این سکوتت دلیل رضایتت نیس -درسته که به زور زنش شدم و باهاش ازدواج کردم ولی الان خیلی دوسش دارم و از زندگیم راضیم با خوشحالی گفت -راست میگی؟ کاست و بیار ماست بگیر -اره دروغم چیه با خوشحالی خودشو به طرف من خم کرد و بوسیدم و گفت -خیلی ازت ممنونم بهار نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم خندم گرفت ازین کاراش واسه همین با خنده گفتم -بیخیال بابا کیانا حالت خوب نیست ها لادن-این و بیخیال بابا باز جو گرفتتش 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
11.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍ چه اسب زیبایی 😍 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما #حمایت کنـیـد😘🙏 #کانال_داستان 👇🌷 💓👉 @Dastanvpand 👈💓
🌟شبتون به زیبایی قلب پر مهرتان🌟 🌟🌺✨شب خوش✨🌺🌟 @Dastanvpand 🌱🌺🍃🌺🍃🌺🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💗🌸دوشنبه تون گلباران 🌸💗امروزتون پرازبهترینها 💗🌸زندگیتان پرازباران برکت 🌸💗دلتان پراز نغمه های 💗🌸خـوش زنـدگی 🌸💗وجاده زندگيتان 💗🌸پراز شکوفه های 🌸💗سلامتی وتندرستی 💗🌸نگاه خــدا 🌸💗همراه لحظه هایتان 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما #حمایت کنـیـد😘🙏 #کانال_داستان 👇🌷 💓👉 @Dastanvpand 👈💓