#رمان_مذهبی_سجاده_صبر
#قسمت_112
فاطمه بدون اینکه عکس العملی نشون بده گفت: اوهوم
سهیل که توی دلش از رفتن محسن خوشحال بود، یاد شیدا افتاد و اون اتفاقات شوم چند سال پیش ... گرچه براش
مهم نبود، اما دوست داشت ببینه بعد از اینکه کامران تونست از سهیل رفع اتهام کنه و در نتیجه همه چی به ضرر
شیدا که با مدارکش قصد بی آبرو کردنش رو داشت تموم شد، شیدا چیکار کرد و چه به سرش اومد ... نمی خواست
جلوی فاطمه حرفی بزنه یا چیزی بپرسه، مخصوصا با این وضعیت روحی یادآوری شیدا براش مثل سم بود ... تصمیم
گرفت فردا ببینه می تونه چیزی ازش بفهمه ...
به بازوهای فاطمه که از زیر پتو بیرون اومده بود نگاه کرد، کبود بودند، دلش ریش شد، یعنی واقعا انقدر محکم
دستهاش رو فشار داده بود که اینجوری کبود شده بودند؟! ... با نگرانی دستش رو روی بازوهای فاطمه کشید ...از
سرمای دست سهیل فاطمه بیدار شد و گفت:
-سالم...
-میخوام با کامران برم بیرون، یه سری کار دارم، تا قبل از ظهر برمیگردم که ناهارو که خوردیم بریم خونه مامانتکجا میری این وقت صبحسالم عزیز دل سهیل ... صبح بخیر ...
فاطمه فقط سری تکون داد و سرش رو دوباره روی بالشت گذاشت و چشماش رو بست.
سهیل لباس پوشید و به موبایل کامران زنگ زد: کجایی؟ .... آره االن میام پایین ... فعال
از راه پله ها پایین رفت و جلوی در منتظر ایستاد تا کامران اومد و سوار ماشین شد
-سالم صبح بخیر
-علیک سالم، آخه پسر تو مگه عقل تو کلت نیست؟ واسه چی میخوای در مورد فدایی زاده تحقیق کنی...
-حاال شما برو، من بهت میگم.
-من که میدونم تو با اون زنه ....
بعد هم چشمکی زد و با خنده گفت: بله
سهیل که مستقیم به چشمهای کامران خیره شده بود گفت: نه، قضیه چیز دیگه ایه ... اون همه زندگیم رو داغون
کرد، همه چیز رو ازم گرفت... من رو از شهر و دیارم آواره کرد و همینم باعث مرگ علی شد ... دوست دارم حاال که
دیگه دستش خالیه برم و یکی بزنم تو گوشش..
#ادامه دارد...
📝نویسنده:مشکات
🍃🌺کانال داستان🌺👇👇👇
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
#رمان_مذهبی_سجاده_صبر
#قسمت_113
دیگه نمی تونه ... دیگه چیزی ازم نداره و نمی تونه به دست بیاره ... میشه راه بیفتی؟ تا ظهر بیشتر وقت ندارمسهیل خر نشو، این زنه وحشیه دوباره میفته دنبالت ها
کامران سری تکون داد، دنده رو عوض کرد و حرکت کرد ...
+++
-بیا، این هم آدرس کارگاهش، بعد از اون افتضاحی که به بار آورده بود، خیلی شیک انداختنش بیرون ...
-سهیل خرابکاری نکنی ها، نری رو در روش وایستی و بالیی سرش بیاریباشه، پس من رفتم، ماشینتو که میتونم ببرم؟
-باشه، فعال...
در حال رانندگی بود که با خودش کمی فکر کرد، گرچه دلش میخواست بزنه شیدا رو له کنه .... اما .... لحظه ای به
فکر فرو رفت، ذهنش بهش میگفت چه دلیلی داره که بری اونجا؟ ... از اونجا رفتن چی به دست میاری؟! ... شیدا
نشونه ای از گذشته نکبت بارته که بابتش تاوانهای بزرگی دادی ... و شاید تازه داری احساس میکنی خدا باالخره
توبت رو پذیرفته ... دیدن و حرف زدن با اون یعنی تایید گذشته ای که عهد کردی برای همیشه از زندگیت پاکش
کنی ...
دیگه به جلوی در کارگاه رسیده بود، ماشین رو پارک کرد، اما پیاده نشد، دو دل بود ... یک دلش می گفت پیاده شو
و یکی میگفت نه ... به در کارگاه چشم دوخته بود ... یاد فاطمه افتاد، یاد علی، یاد ریحانه، یاد نذرش، یاد کمکهایی
که خدا بهش کرده بود ... یاد ... ماشین رو روشن کرد و رفت ... و برای همیشه شیدا رو از خاطرش پاک کرد ...
گاهی وقتها وقتی چیزی برای زندگی خطرناکه باید نادیدشون گرفت ... حتی تالش برای حذفشون هم بی فایده ست
... کافیه فقط تصور کنی از اول هم نبودند ...
وقتی سهیل و فاطمه توی جاده بر میگشتند، هر دو مشغول فکر کردن بودند، سهیل به زندگیش فکر میکرد، زندگی
ای که با فراز و نشیب زیادی همراه بود، اما همه چیز قابل حل به نظر میرسید، چون همیشه یک پناهگاه امن داشت،
هرچقدر فاطمه از دستش ناراحت میشد و یا هر چقدر شرمنده میشد، اما میدونست باز هم خونه اش امن ترین
پناهگاهیه که هیچ کس حتی خود فاطمه ذره ای بهش بی احترامی نخواهند کرد ... دلش برای سهند میسوخت، کاش
میتونست به اون هم بفهمونه زن زندگی کسیه که شوهرش مهمترین آدم زندگیش باشه نه کسی مثل مژگان که همه
چیز با اولویت تر از سهند بود ... اما این کوه صبر، این کوه عشق چقدر بعد از مرگ علی شکسته شده بود ... الغر تر
و بی رنگ و روتر شده بود، کمتر میخندید، کمتر شوخی میکرد و تمام مدت توی فکر بود ... رو به زیبایی جاده کرد
و با خدا درد و دل کرد: خدایا... سالها دل طلب جام جم از ما میکرد / آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد ... خدایا
#ادامه دارد...
📝نویسنده:مشکات🌺کانال داستان🌺👇👇👇
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
#رمان_مذهبی_سجاده_صبر
#قسمت_114
... باز هم مثل همیشه ناتوانم و محتاج کمکت ... و من به کمک شما امیدوارم ... کمکم کن دوباره فاطمه رو به زندگی
برگردونم
از طرفی فاطمه به روزی فکر کرد که برای اولین بار داشتند از شهر و دیارشون کوچ میکردند، اون روز با این که روز
خیلی بدی بود، اما ته دل فاطمه گرم بود ... انگار همه اون مشکالت حل شدنی بود ... یادش می اومد خیلی از دست
سهیل شاکی بود، اما دلش آروم بود ... اما االن ... با نبود علی ... دلش یخ زده بود، از خودش جدا شده بود، هر لحظه
با یادآوری چهره معصوم علی آرزو میکرد کاش به جای اون مرده بود ... آروم با خودش زمزمه کرد: کفر نگو فاطمه
... کفر نگو ...
میدونست علی هم اینجوری ناراحته... پس باید عوض میشد ... به جنگلهای کنار جاده نگاهی کرد و لبخندی زد، هیچ
راهی به ذهنش نمیرسید، فقط توی دلش به خدا گفت: خدایا من اینجا و توی این ماشین دارم به عجز خودم از
فراموش کردن اون اتفاق شوم اعتراف میکنم ... اگر من بنده شمام و اگر شما خدای منید، بدونید من معترفم که هیچ
کاری برای برگشتن به زندگی عادی از دستم بر نمیاد... پس به حق تمام بنده های خاصتون خودتون نجاتم بدید ...
کی و چه جوریش هم با خودتون ...
+++
پرستار رو به فاطمه کرد و گفت: خانم شاه حسینی؟
-بفرمایید، اینم جواب آزمایشتون، تبریک میگمبله
فاطمه نگاهی به برگه آزمایش انداخت... خون خونش رو میخورد، انگار تمام تنش داغ شده بود، لبش رو گاز گرفت
... حدسش درست بود ... عصبانی برگه رو مچاله کرد توی کیفش و دست ریحانه رو گرفت و از آزمایشگاه خارج
شد.
به ریحانه قول داده بود ببرتش پارک، برای همین به سمت پارک حرکت کردند، ریحانه با دیدن تاب و سرسره
دست مادرش رو رها کرد و به سمتشون دوید، فاطمه هم نیمکتی انتخاب کرد و نشست، دوباره برگه رو از کیفش
بیرون آورد و نگاه کرد، نوشته بود 6 هفته، یعنی هنوز جون نگرفته بود ... خدا رو شکر ... شاید میشد کاری کرد ...
احساس میکرد به هیچ وجه انرژی به دنیا آوردن یک بچه دیگه رو نداره ... اما باید حتما به سهیل میگفت .. اونم حق
داشت بدونه ... مطمئنا اونم راضی نمیشه با این اوضاع و احوال این بچه به دنیا بیاد ...
اوضاع روحی فاطمه خیلی خوب نبود، سهیل هم این رو میدونست، پس مشکلی نبود ...
خسته ریحانه رو صدا زد و گفت: مامان جون زود می خوایم بریم ها ...
#ادامه دارد...
📝نویسنده:مشکات
🍃🌺کانال داستان🌺👇👇👇
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
#رمان_مذهبی_سجاده_صبر
#قسمت_115
ساعت 2 بود که سهیل از سر کار برگشت، بوی گل نرگس مستش کرده بود:
-دارم خواب میبینم یا این حقیقته؟
فاطمه از آشپزخونه بیرون اومد و با اینکه صورتش رنگ و رو رفته بود، لبخند خوشگلی زد که توی دل سهیل قند
آب شد، همیشه عاشق لبخندهاش بود، فاطمه گفت: چی حقیقته؟
سهیل نگاهی به پیراهن گل گلی فاطمه انداخت و گفت:
-این بوی گلی که میاد از پیراهن توئه؟
فاطمه خنده صدا داری کرد و گفت:دیوونه شدی؟ من و ریحانه واسه تو گل خریدیم.
سهیل چشماش رو گرد کرد و گفت: بیا یکی بزن تو گوش من ببینم خوابم یا بیدار ... فاطمه خودتی؟!
-آخرین بار یادمه چند ماه پیش بود که اونم من واست خریدمواقعا که خیلی بی مزه ای ... من هیچ وقت واسه تو گل نخریدم؟
بعد هم با چشماش دنبال گل گشت و روی میز، یک گلدون سفید و زیبا دید که توش یک عالمه گل نرگس بود، با
هیجان به سمتش رفت، گلها رو از گلدون در آورد و با تمام وجودش بو کردو گفت: آخیشت... از این گلها بوی
زندگی میاد!!!
بعد هم در حالی که به سمت ریحانه میرفت گفت: فدای دختر یکی یه دونم بشم ... چطوری وروجک؟
ریحانه که خودش رو برای باباش لوس میکرد گفت: بابا این گلها رو من برات خریدم ها
سهیل هم که ریحانه رو بغل کرده بود گفت: خوش سلیقه ای ها، به بابات رفتی.
سهیل و ریحانه با هم بازی میکردند و فاطمه هم با حسرت نگاهشون میکرد ... یاد علی افتاد ... چقدر با سهیل کشتی
میگرفت ... چقدر خنده هاش شیرین بود ... هر وقت کشتی میگرفتند علی تمام تالشش رو میکرد، گاهی وقتها سهیل
واقعا خسته میشد و به نفس نفس می افتاد و تسلیم میشد ... زورش زیاد شده بود ... اگر میموند ... حتما پسر بی
نظیری میشد ...
قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد، سعی کرد به االن زندگیش فکر کنه، نه گذشته ای که دیگه تموم شده، به
خدا، به سهیل، به ریحانه و به خودش قول داده بود تمام تالشش رو بکنه ... قبل از اینکه کسی بفهمه اشکاش رو پاک
کرد و میز غذا رو چید و طوری که صداش از صدای خندهای ریحانه بلندتر بشه داد زد: غذا حاضره ...
#ادامه دارد...
📝نویسنده:مشکات
🍃🌺کانال داستان🌺👇👇👇
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
🌙داستانی جالب
🌟در افسانه ها آمده است که مخترع شطرنج، بازي اختراعي خود را نزد حاکم منطقه برد و حاکم اختراع هوشمندانه ي وي را بسيار پسنديد؛ تا آن حد که به او اجازه داد تا هر چه به عنوان پاداش مي خواهد، طلب کند.
مخترع کم توقع! نيز خطاب به حاکم گفت: پاداش زيادي نمي خواهم قربان!
دستور فرماييد يک دانه ي گندم در خانه ي اول صفحه ي شطرنج قرار دهند، دو برابر آن را در خانه ي دوم قرار دهند( يعني فقط دو دانه ي گندم)، دو برابر آن را در خانه ي بعدي و همين طور الي آخر…
حاکم با تعجب به او گفت: فقط همين؟!
مي توانستي چيزي بخواهي که ارزشش خيلي بيشتر باشد. مخترع با فروتني ابراز داشت:
متشکرم قربان. همين از سرمان هم زياد است! حاکم با اشاره ي انگشت، محاسبان دربار را فرا خواند و امر کرد: آنچه را اين جوان خواسته است محاسبه کنيد و سريعا به او بدهيد.
محاسبان دربار هم تعظيم بلند بالايي کردند و عقب عقب در همان حالت تعظيم، از در بارگاه خارج شدند.
يک روز گذشت، يک روز ديگر هم گذشت و خبري از محاسبان نشد!
حاکم بر آشفت و دنبال آنها فرستاد. پس از شرفيابي، با عصبانيت بر سر آنها فرياد زد: کدام گوري رفتيد؟ حيف ناني که به شماها مي دهم! محاسبه ي چيزي به اين سادگي مگر چقدر وقت مي خواهد؟؟!
يکي از محاسبان در حالي که سرش را از شرم پايين افکنده بود، چند قدمي جلوتر آمد و گفت: قربانتان گردم، نمي دانيم چطور شده است. مثل اينکه معجزه اي در اين محاسبه نهفته است!
آن طور که ما محاسبه کرده ايم، تمام گندم هاي موجود در تمام انبارهاي پادشاهي حتي کفاف پرداخت اندکي از اين درخواست را هم نمي کند!! و پادشاه هاج و واج مانده بود، به خيالش محاسبان ديوانه شده بودند!
نکته:
با توجه به اين که صفحه شطرنج 64 خانه دارد، تعداد گندمي که فقط در خانه آخر قرار ميگيرد عدد بسيار بزرگ 64^2 (2 به توان 64) است که در گذشته حتي محاسبه آن بسيار زمان بر بوده است و طبيعتا فراهم کردن گندم به اين ميزان محال!
🌛بهترین داستانهای ایتا🌜
#کانال_داستان 👇🌷
💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
🌙داستانی آموزندە
🌟در چين باستان، شاهزاده جواني تصميم گرفت با تکه اي عاج گران قيمت چوب غذاخوري بسازدپادشاه که مردي عاقل و فرزانه بود، به پسرش گفت:
«بهتر است اين کار را نکني، چون اين چوب هاي تجملي موجب زيان توست!»
شاهزاده جوان دستپاچه شد. نميدانست حرف پدرش جدي است يا دارد او را مسخره ميکند.
اما پدر در ادامه سخنانش گفت:
وقتي چوب غذاخوري از عاج گران قيمت داشته باشي، گمان ميکني که آنها به ظرف هاي گلي ميز غذايمان نمي آيند. پس به فنجان ها و کاسه هايي از سنگ يشم نيازمند ميشوي.
در آن صورت، خوب نيست غذاهايي ساده را در کاسه هايي يشمي با چوب غذاخوري ساخته شده از عاج بخوري.
آن وقت به سراغ غذاهاي گران قيمت و اشرافي ميروي.
کسي که به غذاهاي اشرافي و گران قيمت عادت ميکند، حاضر نميشود لباس هايي ساده بپوشد و در خانه اي بي زر و زيور زندگي کند.
پس لباس هايي ابريشمي ميپوشي و ميخواهي قصري باشکوه داشته باشي.
به اين ترتيب به تمامي دارايي سلطنتي نياز پيدا ميکني و خواسته هايت بي پايان ميشود.
در اين حال، زندگي تجملي و هزينه هايت بي حد و اندازه ميشود و ديگر از اين گرفتاري خلاصي نداري.
«نتيجه اين امر فقر و بدبختي و گسترش ويراني و غم و اندوه در قلمرو سلطنت ما
و سرانجام تباهي سرزمين خواهد بود...
چوب غذاخوري گران قيمت تو تَرَک باريکي بر در و ديوار خانه اي است، که سرانجام ويراني ساختمان را درپي دارد.»
شاهزاده جوان با شنيدن اين سخنان خواسته اش را فراموش کرد.
سال ها بعد که او به پادشاهي رسيد، درميان همه به خردمندي و فرزانگي شهرت يافت.
يک خواسته، خواسته ديگري را درپي خود دارد.
و هر خواسته برآورده شده اي غالبا خواسته هاي بزرگتر را به دنبال دارد.
ما در جامعه اي وسوسه کننده و اغواگر زندگي ميکنيم.
در چنين جوامعي، هدف رسانه ها و تبليغات، هميشه القاي خواسته هاي تازه و البته اغلب اوقات غيرضروري و دستيابي به آنها ست.
بيايم خودمان رو از اين دور خارج کنيم ...
🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما #حمایت کنـیـد😘🙏
🌛بهترین داستانهای ایتا🌜
#کانال_داستان 👇🌷
💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
📌داستان 🍃🌺
مردی قصد تنبیه کردن همسرش کرد ، هنگامیکه همسرش را با عصا کتک کاری میکرد بدون اینکه قصد کشتن داشته باشد ، بلکه تنها به قصد ادب با او این کار را انجام داد ؛
ناگهان همسرش زیر دستان او دار فانی را وداع گفت و مردند.
مرد سراسیمه از خانه بیرون رفت و داستان خود را نزد یکی از دوستانش تعریف کرد .
دوست آن شخص به مرد گفت : تنها راه نجات تو در این قضیه این است که ، جوان خوش تیپی را پیدا کنی او را به خانه ات دعوت کنی بعنوان مهمان ، بعد سر آن جوان را قطع کنی و در کنار جنازه همسرت قرار دهی و بعد به عشیرت و طایفه همسرت بگو : این جوان با همسرم مشغول عمل زنا بودند و من هم تحمل نیاوردم و هر دو را با هم کشتم.
وقتیکه شوهر آن زن نیرنگ را از دوستش شنید ، برگشت به خانه و جلوی درب خانه منتظر ماند ، ناگهان جوانی رعنا از کنار خانه آن مرد قصد عبور داشت ، مرد با اصرار فراوان جوان را به خانه دعوت کرد ، هنگامیکه جوان وارد منزل شد آن مرد جوان را کشت !!
طایفه زن مقتول وقتیکه آمدند و صحنه را مشاهده کردند و شوهر زن مقتول ، داستان را برای آنها تعریف کرد همگی راضی شدند و برگشتند.
آن مرد نیرنگ باز فرزندی داشت بسیار زیبا و خوش تیپ ، که آن روز هنوز به خانه بر نگشته بود ؛ مرد حیله گر نگران شد و بسوی خانه آن مرد قاتل رفت و به مرد گفت : آن نیرنگی که به شما یاد دادم اجرا کردی !؟؟
مرد گفت : بله
مرد حیله گر گفت : آن شخص جوانی را که کشته ای به من نشان ده ،
مرد حیله گر وقتی که جسد جوان مقتول را مشاهده کرد ، در کمال تعجب دید که مقتول فرزندش است !! که به سبب نیزنگ پدر دچار چنین صانحه ای شده !!
این داستان مصداق این چند فرمایش است:
هر کس بر علیه مردم شمشیر بکشد با همان شمشیر کشته خواهد شد .
هر کس برای برادرش چاه بکند خودش در آن می افتد.
هرکس دنبال ناموس مردم باشد ، ناموس خودش در خطر خواهد افتاد.
#کانال_داستان 👇🌷
💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
🔹نشر_صدقه_جاریست🔹
داستان و پند. ........
اخبار فوری اسلامی فوتبال برتر استقلال پرسپولیس ورزش سه
《 #از_بیت_الاحزان_من_تا_فردوس_تو 💛قسمت سی ویکم 😔گریه ی علی آقا رو دیدم بغضم ترکید و بی دلیل اشکام
《 #از_بیت_الاحزان_من_تا_فردوس_تو 》
💛قسمت سی ودوم
اون شب بابا کمی دیر برگشت تا اون برگشت علی آقا برام از کارها و عقاید اشتباه خانواده هامون بحث کرد وقتی برگشت علی آقا خداحافظی کرد و رفت فکر حرفهایی که بینمون گذشت، نمیگذاشت بخوابم چند بار خواستم بی خیال حرفاش بشم چون مدام اینی که می گفت؛ شاید لازم باشه تو زندگیت یه امتحان سخت تر پس بدی، تو ذهنم می اومد و می ترسیدم.
⚡اما سبحان الله حرفاش تا مغز استخونم رسوخ کرده بود. به هر کلمه شون که فکر می کردم ایمان و اطمینان و قدرت رو می دیدم. حق با علی آقا بود. من دختری بی توجه نبودم که ساده از کنار مسایل رد بشم خوب میدونستم که لطف الله مثل سایبانی بالا سرمه و در درونم نعمتهاییی می دیدم که قدرشون رو میدونستم
✨نعمت های مثل درکِ نگاه الله به زندگیم، مثل رحم و دلسوزی زیادی که نسبت به خانوادم داشتم، مثل حس خیرخواهی و گذشت از بدی های کسانی که در حقم بدی می کردن، مثل احساس نیازی که به نماز و قران داشتم و مثل خیلی چیز های دیگه
اونقدری بزرگ شده بودم که بفهمم خوب و بد چیه هیچ وقت در درونم احساس تعلق نکرده بودم نسبت به بعضی کارها و حرفایی که خانوادم انجام می دادن. اونا قسم مهمشون، قسم به روحِ شیخشون بود ؛ دیوار خونه هاشون با عکس ها و تصاویرِ ایشون رنگین بود بعضی ها که در عقیده ی خود اخلاص بیشتری داشتند، خصوصا قدیمی ها که حضورا بزرگشان را ملاقات کرده بودن، شرم داشتن از اینکه در اتاقی که عکس شیخ آویزانه، بعضی کارها رو انجام بدن ورد زبانشون یا شیخ بود، طوریکه حتی اگه بچه ای زمین میخورد، فریاد یا شیخشون بلند می شد در مجلسی اگه از کارهای خارق العاده و یا خاطرات شیخ سخنی به میان میومد، امداد و برکتش را طلب میکردن، چون فکر می کردن با این حرف روحِ شیخ حاضر میشه تا شاهد عمل نیکشون باشه؛ از زبان شیخشان نقل می کردن که گویا هر کس در دنیا در دلش به اندازه ی یک مثقال ذره به شیخ معتقد باشه و گهگاهی ازش یادی بکنه، فردای قیامت شیخ وارد بهشت نمیشه تا اینکه اون شخص رو همراه خودش به بهشت ببره.
😔سبحان الله مادربزرگم همیشه تعریف می کرد که عمه نرگس بچه بوده و خیلی مریض میشه در حدیکه امیدی به زنده موندنش ندارن. اونو سه شبانه روز میندازه کنار مقبره ای و دعا و زاری میکنه که ای صاحب قبر دخترمو نذر این مقبره کرده ام. یا شفاش بده یا جانش رو بگیر. مقبره ای که کمی از روستاشون دور بوده و میگفتن اولیای خداست.
🗣میگفتن باید دائما با روحِ بزرگمون در ارتباط باشیم به این صورت که در شبانه روز اوقاتی رو خالی کنیم و بهش فکر کنیم تا بخاطر گناه و معصیتی که داریم قلبمون سخت نشه سبحان الله شباهت عجیبی به عقیده ی مسیحی ها داشت که گناهاشون رو در روزهای خاصی پیش مسوولین کلیسا اعتراف میکنن تا پاک بشن به زعم خودشون.
☝معتقد بودن اگه مرتبا این ارتباط روحی با شیخشون پایدار بمونه، خطایی هم مرتکب بشن شیخ اونا رو در خواب و یا بصورت الهاماتی درونی، ارشاد و هدایت میکنه.
🔸اهل نماز و روزه و جماعت بودن و نسبت به بعضی مسائل دینی هم پایبندی عجیبی داشتند. اما انگار فقط بصورت نمادین یادگرفته بودن احساس میکنم اونقدر در محبت به بزرگ و سرکردشون زیاده روی می کردن که عملا یادشون رفته بود اونی که باید ورد زبونشون باشه و موقع سختی و مصیبت صداش بزنن، خداست.
ذاتی که هنگام عبادت باید حیّ و حاضرش میدیدن و عبادتهاشون رو عَرضه ی اون میکردن، ذاتی که شایسته است تا بخاطر قداست و عظمت بهش سوگند یادکرد، الله هست.
ذاتی که در تنهایی باید ازش شرم می کردن که دچار معصیت بشن، ذات مقدس الله هست نه انسان صالحی که دستش از دنیا کوتاه شده و به بازار حسابِ الله تعالی رسیده.
👌این ها مقداری از افکار خانواده های ما بود گرچه من اونطور که علی آقا برام گفته بود فکر نکرده بودم که این افکار در این حد بی اساس باشه. اما سبحان الله تمام کودکی و خاطراتم رو مرور کردم میبینم اینجا هم لطف الله عزوجل شامل حالم شده که بین اون همه قیل و قال و بازار گرمی، چطوری با کارهای حکیمانش ایمان رو بهم عطا کرد و دختری تنها و بی همدم رو از دلبستن و تعلق خاطر به این افکار و اعمال منع کرد و در عوض به مسیرهایی هدایتش کرد که مستقیما به خودش منتهی می شد. معنی آیه ی قرانیِ (یهدی من یشاء) رو الان با دل و جان درک میکنم که هر وقت سراغ گذشتم میرم، با لطف بی کران الله روبرو میشم و از ردیف شدن این همه کار حکیمانه شگفت زده میشم و تدبیر الله رو درک میکنم .
💛 ادامه دارد....
📚❦┅ @dastanvpand
┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉
《 #از_بیت_الاحزان_من_تا_فردوس_تو 》
💛قسمت سی وسوم
یک هفته طول کشید تا سبک سنگین کردم و بالاخره با خودم کنار اومدم. تصمیم گرفتم حرفای علی آقا رو عملی کنم و هم اینکه موقعیت مناسبی بود تا در کنارش بتونم در مدارس خاصِ مرکز استان تحصیل کنم. شوق عجیبی در دلم افتاده بود روز شماری می کردم تا اول مهر برسه. بابا هم وقتی موافقت من رو دید، تردیدش از بین رفت پیگیر کارهای ثبت نام شد و یکی دو بار به اون شهر سفر کرد به بابا گفتم قبل از رفتنم منو ببره خونه پدربزرگ، دلتنگ عمه و مادربزرگ نبودم اصلا! میخواستم فرشته رو ببینم که تنها بهانه ام بود
😔فکر کردن به تنهاییِ فرشته و اینکه دارم بیشتر از همیشه ازش دور میشم، شب ها نا آرامم کرده بود و خواب نداشتم وقتی رفتم اونجا خونه پدربزرگ تو باغ بود تابستونا میرفتن باغ و تو کپَر زندگی می کردن به خاطر برداشت محصولات از شب های اونجا وحشت داشتم چون یادمه کم سنتر که بودم یکی دوبار عمه م خواست تنبیهم کنه؛ تو اون جنگل تاریک و ساکت، کمی دورتر از کپَر، تنهام گذاشت و گفت امشب رو باید تنهایی اینجا بمونی تا حیوونا تیکه پارت کنن
بعدِ 10 دقیقه که میدید گریه میکنم و می ترسم، خودش میومد سراغم و با کتک برم می گردوند تو کپَر اولین شبی که اونجا بودم، فرستادنم دبه ی آب رو براشون جابجا کنم چون خیلی سنگین بود زورم نرسید، افتادم زمین، پام پیچ خورد و از زانو شکست صدای شکستنس رو خودم شنیدم
😔سبحان الله چه دردی داشت خیلی ترسیده بودن چون از شدت درد داشتم جیغ می کشیدم. فورا رفتن سراغ ِ جراح سنتی روستا اما خونه نبود. از شدت درد می نالیدم و پدربزرگم می گفت زهرِمار بگیری دختر برای داد و فریادت
😔باز رفتن سراغ جراح و اینبار با خودشون آوردنش وقتی پام رو تکون داد، خم نمیشد و درد زیادی داشت اما به زور پام رو جمع کرد و با چنتا شال بزرگ اونو بست که تکان نخوره، گفت تا فردا تحمل کن بعد فردا برید شهر عکس بندازین از زانوش. اون شب رو با بدبختی به روز رسوندم اونا گرفتن خوابیدن و من با زانوی شکسته م درد میکشیدم جرات نداشتم آه و ناله هم بکنم چون اعتراضشون بلند میشد
😔فرشته انگار خیلی ناراحت من بود و نمی خوابید مدام از زیر پتو بلند میشد کنارم می نشست و حرفی هم نمیزد. مادربزرگ تا میدید فرشته نخوابیده عصبانی میشد و مجبورش می کرد بره زیر پتو اینقد گریه کرده بودم که خواب رفته بودم وقتی بیدار شدم دیدم درد پام کمتره مادربزرگ و عمه خواستن ببرنم دکتر البته بخاطر من نبود از ترس بابا بود که اگه میفهمید سرِچی زمین خوردم و اینطوری شدم، دعوای بزرگی به پا میکرد
😔اینقد منت سرم گذاشتن و بهونه آوردن تا مجبور شدم گفتم حالم خوبه اسراحت میکنم بهتر میشم، بالاخره کسی منو دکتر نبود و چهار روز بعد از این اتفاق بود که بابا اومد سراغم. وقتی فهمید چی شده خیلی ناراحت شد. خواست عصبانی بشه بگه چکارش کردین!؟ فورا گفتم با فرشته بازی کردیم توباغ، افتادم و اینجوری شد. کمتر از دوهفته مونده بود به رفتنم. برگشتیم شهر و از زانوم عکس گرفتیم معلوم شد که ترک برداشته و فقط بخاطر مراقبت های خودم یکم جوش خورده بود وگرنه باید گچ گرفته میشد و هزارتای کاردیگه
🔸که اگه مواظب نمی بودم نمی تونستم تا ابد رو زانوم بایستم بابا برام کلی وسایل مدرسه و خوابگاه خرید که با خودم ببرم.
دو شب قبل از اینگه حرکت کنم، مجددا برگشتم روستا تا ازشون خداحافظی کنم. شب اونجا موندیم و فردا قبل از ظهر راه افتادیم که بر گردیم خونه خودمون. موقع خداحافظی دلتنگ عجیبی سراغم اومد حس کردم دلتنگی تمام دنیا تو قلب منه وقتی با عمه و مادربزرگ خداحافظی کردم بوسم کردن و چشماشون پرِ اشک شد. فرشته زارو زار گریه می کرد قلبم داشت تکه تکه میشد
نمی دونم چطور از اون لحظه گذشتم و قبض روح نشدم. باباهم پا به پای ما گریه می کرد زن عموهام اونجا بودن دلشون به حال من میسوخت که چرا باید غربت برم تو این سن کمم اما من میدونستم چکار دارم میکنم با سختی از فرشته جدا شدم تا از چشمش دور شدیم گریه کرد. یه جایی دیگه جرات نمی کردم پشت سرم رو نگاه کنم و چشمم بهش بیفته
💛 ادامه دارد....
📚❦┅ @dastanvpand
┉┅━❀💐📖💐❀━┅┉
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
آخرین جمعہ
اردیبهشت ماهتون عالی
امـروز برای
تک تکون از خدا میخوام
در کنار خانواده و
عزیزانتان بهتـرین
آدینہ را سپری کنید
لحظه هایی شیرین
دنیایی آرام و
یه زندگی صمیمی
آرزوی من برای شماست
روزتون زیبا و در پناه خـــدا
طاعات و عباداتتون قبول 🙏
#کانال_داستان 👇🌷
💓👉 @Dastanvpand 👈💓