🌴 شهید علی اصغر محراب حرف و عملش یکی بود
فرمانده ای متواضع، مخلص و خاکی بود. حرف و عملش صرفا در جهت رضای خدا بود. با تمامی فرمانده هان گردان ها با صمیمیت و صداقت رفتار میکرد، خصوصا با مجید ایافت که فرمانده واحد اطلاعات لشکر ویژه شهدا. او وقت زیادی را برای سرف موضوعات عملیاتی می کرد. در ماموریت های لشکر با برنامه ریزی که شهید کاوه انجام می داد، شهید محراب یک مرحله با نیروهای پیاده ارتفاعات را فتح می کرد و یک مرحله همراه نیروی مکانیزه لشکر به پاکسازی مناطق محاصره شده شرکت می کرد و چنانچه نیروها با مشکل روبرو میشدند و یا تصرف منطقه دشوار میگردید کاوه به محراب و یا شهید علی قمی معاونت خود پیشنهاد میکرد وارد عمل شوند وآن نقطه را از وجود دشمن پاکسازی کنند. کاوه به واقع محراب را برادر و همرزمی قدرتمند میدانست و از محراب در تمامی ماموریتهای سخت استفاده ای فوق العاده میکرد به همین جهت وی همیشه در کنار فرماندهی مستقر بود. شهید علی اصغر محراب خاکی ترین سردار لشکر ویژه بود اون محراب طلاب نبود. محراب سنگر جنگ در دفاع مقدس بود. صدای فریاد محراب در هنگام نبرد همیشه در گوش یارانش به یادگار خواهد ماند. یادش گرامی!
🆔 @Defa_Moqaddas
صحبت های شهید محراب با رزمنده های لشکر شهدا.mp3
زمان:
حجم:
8.4M
🗓۳۰دی سالروز شهادت
#علی_اصغر_محراب ، همرزم شهید کاوه و از فرماندهان لشکر ویژه شهدا - در عملیات #کربلای۵
📢 صوت| صحبت های شهیدمحراب با رزمنده های لشکر
🆔 @Defa_Moqaddas
هدایت شده از دفاع مقدس
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‼️نیروهای متجاوز ایرانی‼️
🎥 فیلم دیدهنشده از تلویزیون عراق هنگاه اشغال خرمشهر
🆔 @Defa_Moqaddas✔️JOIN
✅به کانال" دفاع مقدس" بپیوندید
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥فیلم | صحنه های واقعی از مقاومت جانانه نیروهای مردمی و درگیریهای تن به تن در خرمشهر
⭕️ در برابر ارتش تا دندان مسلح صدام رژیم متجاورز بعث عراق
🆔 @Defa_Moqaddas
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥فیلم | لحظات اولیه ورود بعثیهای رژیم صدام به خرمشهر
❌ متجاوزین روی دیوارهای شهر نوشتند: «جئنالنبقي (آمدیم تا بمانیم)‼️
🆔 @Defa_Moqaddas
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥فیلم | صحنه های واقعی از مقاومت جانانه نیروهای مردمی و درگیریهای تن به تن در خرمشهر
⭕️ در برابر ارتش تا دندان مسلح صدام رژیم متجاورز بعث عراق
🆔 @Defa_Moqaddas
🌴بچه بسیجیهای خرمشهر
✍ یادداشت های هنرمند شهید بهروز مرادی
— بخش اول
▫️ بسمه تعالی
آنچه که مینویسم و شما میشنوید ادراکاتی است که در اثر مجاورت و زندگی با بعضی انسانهائی بدست آمده که امروز در جمع ما نیستند و کبوتران خونینبالی را مانند که از بام هستی سر به آسمان در بینهایت در پروازند.
روزهای اولی که توی کوچه پسکوچهها به بازیگوشی و علافی عمر میگذراندند، بجز مزاحمت و شکستن شیشه در و همسایه، و یا احیاناً در شب دهه عاشورا چسباندن چسب روی زنگ منزل یهودیها و یا مسیحیها، از جمله افتخاراتی بود که به آن مینازیدند و عقیده داشتند که باید تا صبح عاشورا بیدار ماند.
هنگام سحر جگر آبپز شده گوسفندان قربانی را از دست آشپز مسجد محل قاپ زده و با ولع نوشجان میکردند یا احیاناً خبر کردن احمد و محسن و تقی و .... بهسرکردن عبای زنانه در مجلس عزاداری زنهای محل خود را قاطی نموده و یک چائی داغ بالا میکشیدند.
و صبح عاشورا هم که میشد میرفتند دنبال دسته زنجیرزنهای فلان تکیه و تا نزدیکیهای ظهر، بو میکشیدند که کجا ناهار امام حسین میدهند. و غروب هم بیحال، بیرمق، زهوار در رفته، برمیگشتند به خانههایشان و مثل لش ولو میشدند توی اتاق، درحالی که کف پاهایشان یکمن کثافت پینه بسته بود.
این همه آن چیزی بود که از عاشورا و امام حسین توی مخ بچههای کوچک محل رفته بود. کمکم اینها بزرگ شدند، و در سنین نوجوانی پا بهرکاب انقلاب. توی مسجد محل به اتفاق دیگران کلاس قرآن و حدیث تشکیل دادند، و بچههای کوچولوی محل را جمع کرده بودند، تا از این کلاسها استفاده کنند. ولی عموعلی خادم مسجد زیرلب قر میزد. که این دیگه چه وضعیه، مگه مسجد جای بچه کوچیکاس، برید بیرون برید گم شید. بچههای کوچک لجبازی میکردند، عموعلی هم عصبانی میشد.
چوب را بر میداشت و دنبال آنها داد و بیداد میکرد. دِ برید تخمسگهای مردمآزار.
محمود، سیدابراهیم، منصور، جمشید، تقی و بچههای دیگر ریشسفیدی میکردند، تا عموعلی را راضی کنند، ولی عموعلی سماجت میکرد و پا در یک کفش که: نه مسجد جای بچه کوچیکا نیست. اما هرطوری بود کمکم سدّ ِ عموعلی هم شکست و با اجازه بانیان مسجد قرار شد که در هفته چند جلسه منظم توی مسجد تشکیل بشه. و بچههای محل در این جلسات شرکت کنند.
در خلال این مدت منصور و جمشید به اتفاق چندتای دیگه میرفتند توی نخلستانهای اطراف شلمچه و پل نو. تا وضع فقرای روستاها را از نزدیک بررسی کنند و احیاناً کمکی.
و محمود هم داخل مسجد با چندتای دیگه کار فکری و فرهنگی میکردند.
اما از چیزهای خیلی جالب این بود که این بچهها بیسر و صدا کمکهای جنسی را از این و آن توی طبقه بالاخانه مسجد جمع میکردند و شبها تا دیروقت میبردند بین مستمندان، میان روستاهای پر از نخل لب مرز تقسیم میکردند بدون اینکه کسی بوئی ببرد.
ادامه دارد
🆔 @Defa_Moqaddas
🌴 رزمندگان خرمشهری در محضر آیت الله خامنه ای
⏳ #اوایل_جنگ
📷 در تصویر رزمنده هنرمند، شهید بهروز مرادی نیز دیده می شود
🆔 @Defa_Moqaddas
🌴بچه بسیجیهای خرمشهر
✍ یادداشت های هنرمند شهید بهروز مرادی
— بخش دوم/پایانی
▫️ وقتی جنگ شروع شد، هنوز چند مدتی از ثبتنام اینها توی بسیج نگذشته بود. درخلال درگیریهای اولین روزهای جنگ، مثل بقیه مردم، دست به اسلحه شدند. و هستههای مقاومت داخل مساجد بوجود آمد. از بچههای کوچک داخل مسجد بعضیها ماندند و بعضیها رفتند.
عراقیها شهر را یکپارچه زیر آتش گرفته بودند و صدای انفجار، بوی باروت و دود، عرصه را بر همه تنگ کرده بود. شهدا را توی گورستان جنتآباد، کنارهم ردیف کرده بودند، و بدون غسل در شرائط دشوار بهخاک میسپردند.
شهر محاصره شده بود، و لحظات طاقتفرسا و دشواری بر همه میگذشت و در این میان اندک کسانی که تا آخرین لحظات مانده بودند، یکی بعد از دیگری در جنگ و گریزهای کوچه پسکوچههای شهر، در خون خود میغلطیدند.
جمشید توی یک راهپله، شهید شد.
سیدابراهیم هم یک کوچه آنطرفتر.
اکبر موقعی که داشت لب شط غسلشهادت میکرد شهید شد.
محمود مسئول کارهای فرهنگی مسجد، در کنار سامی، سر یک کوچه نزدیک مدرسه پشت گلفروشی باهم شهید شدند. و تعدادی از بچههای فضول آنروزها و مردان بزرگ و حماسهساز امروز، در لابلای آجرپارههای شهر مدفون شدند.
جنازه حسین و شبیر رویهم رفته یک کیلو کمی بیشتر نشد، که هردو را در یک قبر جا دادند، و جنازه محمودرضا هم لابلای نخلستانهای نزدیک دبیرستان دورقی پیدا شد، درحالی که یک لنگه کفش او کمی آنطرفتر پرت شده بود، و ساعت مچیاش هم لابلای شاخ و برگها از کار افتاده بود.
اینها که نوشتهام گذری کوتاه بود خلاصهوار درمورد شهدائی که اکنون در جمع ما نیستند، و دنیا را گذاشتهاند برای اهلش. تا زنده بودند و در عالم کودکی کارشان اذیت کردن و چوب توی سوراخ مورچهها کردن بود، و وقتی بزرگ شدند، هنوز در اوان نوجوانی که چون شمع بپای انقلاباسلامی آب شدند.
و حالا تصاویر چهرههای نورانی و دوستداشتنی آنها زینتبخش نمازخانه سپاه شده.
بهروز مرادی
7/10/63
خرمشهر
سال 1367 با تهاجم مجدد دشمن و اشغال بخشی از خاک ایراناسلامی، بهروز دوباره عازم میادین نبرد شد. او در جبهه شلمچه با یک قبضه آرپیجی 7 به همراه دیگر دوستانش به شکار تانکهای دشمن رفت و بهگفته همرزمانش، موفق شده بود 8 تانک دشمن را هدف قراردهد.
بهروز آنقدر گلوله آرپیجی شلیک کرده بود که از گوشهایش خون جاری بود ولی لحظهای استراحت را نمیپذیرفت.
سرانجام روز چهارشنبه 4 تیر 1367 هنرمند جوان خرمشهری، نقاش، عکاس، خبرنگار، نویسنده، سخنران، بهروز مرادی فرزند شهید "قربانعلی مرادی"، برادر شهید "فرزاد مرادی"، هدف تیر دشمن قرار گرفت و به پدر و برادر شهیدش پیوست و پیکرش در گلزار شهدای زادگاهش خرمشهر آرام گرفت.
پایان
🆔 @Defa_Moqaddas