𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
آقای ناظم، بعضی چیزها را نمیشود گفت. بعضی چیز ها را احساس میکنید. رگ و پی شما را میتراشد، دل شما
میپرسید: ولی آخر اینهمه رنج برای چیست؟
و ندا جواب میداد: دلیلی نیست! برای هیچ!
_مرگ ایوان ایلیچ|لئو تولستوی
و چون به درخت رسیدی به تماشا بمان.
تماشا تو را به آسمان خواهد برد
در زمانهی ما نگاه کردن نیاموخته اند.
_سهراب سپهری
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
میپرسید: ولی آخر اینهمه رنج برای چیست؟ و ندا جواب میداد: دلیلی نیست! برای هیچ! _مرگ ایوان ایلیچ|ل
خوب، که چه؟ چه فرقی میکند؟ هر چه میخواهد بشود. مرگ، بله، مرگ! آنها هیچ یک از حال من خبر ندارند و نمیخواهند خبر داشته باشند. ککشان نمیگزد. سرشان گرم است. کیفشان را میکنند. پیانوشان را میزنند. بی خیالاند. ولی آنها هم میمیرند. چقدر احمقاند. من زودتر میمیرم. آنها دیرتر. ولی آنها هم از این بلا معاف نمیمانند. خوشحالاند. یابوها!
_مرگ ایوان ایلیچ|لئو تولستوی
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
از میان اشکهایت
نوری جوانه میزند.
در دل تاریکی،
ریشههایی آرام میدواند
و به سمت روشنایی قد میکشد.
هر قطره اندوه
بارانی میشود
برای سبز شدنِ فردا.
شاخههایم دورت حلقه میزنند
نه برای اسارت،
برای پناه.
تو بذر امیدی
در خاک خاموشِ وجودم،
زمینی که پیش از تو
رویای روییدن نداشت.
اکنون پیچکی روشن
در جانم جاریست
و زندگی
دوباره نفس میکشد.
این رویش
آغاز نور است. .
_سین.کاف