باران میآمد
و هیچچیز قصد ماندن نداشت.
خیابان خیس بود
مثل خاطرهای
که هرچه به آن برمیگردی
کمرنگتر میشود.
پنجره را باز گذاشتم
نه برای هوا،
برای اینکه نبودن
راهی برای رفتن داشته باشد.
باران میبارید
و من فهمیدم
بعضی زخمها
فقط وقتی دیده میشوند
که همهچیز خیس است.
ایستادم
تا آخرش.
نه چون امیدی بود،
چون رفتن
دیگر فرقی نداشت.
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
آدمیزاد چیست؟ یک امید کوچک، یک واقعهٔ خوش چه زود میتواند از نو دست و دلش را بهزندگی بخواند؟ اما وق
نمیدانم کجا خواندهام که دنیا مثل اتاق تاریکی است که ما را با چشمهای بسته وارد آن کردهاند. یک نفر از ما، ممکن است چشمش باز باشد. ممکن است یک عده بخواهند با کوشش چشمهای خود را باز کنند و یا ممکن است بخت کسی بخواند و یک نوری از یک روزن ناگهان بتابد و آن آدم یک آن بتواند ببیند و بفهمد.
_سووشون|سیمین دانشور
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
نمیدانم کجا خواندهام که دنیا مثل اتاق تاریکی است که ما را با چشمهای بسته وارد آن کردهاند. یک نفر
کاش دنیا دست زنها بود، زنها که زاییدهاند یعنی خلق کردهاند و قدر مخلوق خودشان را میدانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبودهاند، آنقدر خود را بهآب و آتش میزنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زنها بود، جنگ کجا بود؟
_سووشون|سیمین دانشور