eitaa logo
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
131 دنبال‌کننده
218 عکس
46 ویدیو
1 فایل
"زندگی چیزی نیست که سر طاقچه از یاد برود." دلوا | حیران،سرگشته . خلق کن عزیز من، خلق کن. . درگوشی؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_13huojh&btn=ستاره
مشاهده در ایتا
دانلود
باران می‌آمد و هیچ‌چیز قصد ماندن نداشت. خیابان خیس بود مثل خاطره‌ای که هرچه به آن برمی‌گردی کم‌رنگ‌تر می‌شود. پنجره را باز گذاشتم نه برای هوا، برای اینکه نبودن راهی برای رفتن داشته باشد. باران می‌بارید و من فهمیدم بعضی زخم‌ها فقط وقتی دیده می‌شوند که همه‌چیز خیس است. ایستادم تا آخرش. نه چون امیدی بود، چون رفتن دیگر فرقی نداشت.
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
آدمیزاد چیست؟ یک امید کوچک، یک واقعهٔ خوش چه زود می‌تواند از نو دست و دلش را به‌زندگی بخواند؟ اما وق
نمی‌دانم کجا خوانده‌ام که دنیا مثل اتاق تاریکی است که ما را با چشمهای بسته وارد آن کرده‌اند. یک نفر از ما، ممکن است چشمش باز باشد. ممکن است یک عده بخواهند با کوشش چشمهای خود را باز کنند و یا ممکن است بخت کسی بخواند و یک نوری از یک روزن ناگهان بتابد و آن آدم یک آن بتواند ببیند و بفهمد. _سووشون|سیمین دانشور
I'm gonna act! _بماند به یادگار از کلاس تاریخ امروز
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
نمی‌دانم کجا خوانده‌ام که دنیا مثل اتاق تاریکی است که ما را با چشمهای بسته وارد آن کرده‌اند. یک نفر
کاش دنیا دست زنها بود، زنها که زاییده‌اند یعنی خلق کرده‌اند و قدر مخلوق خودشان را می‌دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده‌اند، آنقدر خود را به‌آب و آتش می‌زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زنها بود، جنگ کجا بود؟ _سووشون|سیمین دانشور
چشم‌ها. .
https://t.me/delvask دلوا در تلگرام
_
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
"میان فاصله ها" آن شب فرودگاه شبیه ایستگاهی میان ماندن و نرسیدن بود. جایی که آدم‌ها لبخند می‌زنند تا فرو ریختن‌شان دیده نشود. صدای گام‌ها روی کفه فلزی، انعکاس نور چراغ‌ها روی چمدان‌ها، بوی قهوه و عطری که یاد خاطرات گذشته را زنده می‌کرد؛ همه و همه با هم ترکیب شده بودند و فضا را سنگین می‌کردند. کنارم ایستاده بودی و تنها به بند چمدانت نگاه می‌کردی، انگار وزن دنیا روی شانه‌هایت نبود و فقط بند چمدانت را در دست می‌فشردی. پروازت را که اعلام کردند، جهان ناگهان رسمی شد؛ لحظه‌ای که می‌فهمی بعضی خداحافظی‌ها هیچ تمرینی ندارند. تو را در آغوش گرفتم. کوتاه و محتاط. شالت از شانه‌ات سر خورد و در دستم ماند. _یادت رفت. لبخند زدی و گفتی: برمی‌گردم، نگهش دار. من چقدر ساده باور کردم که بعضی رفتن‌ها بازگشت دارند. چند قدم برداشتی و از میان جمعیت عبور کردی. چشمانم دنبال تو بود. دنبال حرکتی که شاید همه چیز را درست کند. اما تنها صدای چرخ‌های چمدانت باقی ماند. آرام و بی‌وقفه در ذهنم تکرار شد. صبح فردا، خانه هنوز بوی تو را داشت. چای روی میز سرد شده بود، نور خورشید از پنجره می‌افتاد و گرد و خاک روی شیشه می‌رقصید. از شب قبل تلویزیون همچنان روشن مانده بود: هواپیمای پرواز شماره ۴۵۸، دقایقی پس از برخاستن از فرودگاه مهرآباد، سقوط کرده است. تمامی سرنشینان این پرواز جان خود را از دست داده‌اند. . _سین‌کاف
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا راجبش باهم چایی بخوریم.