𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
کاش دنیا دست زنها بود، زنها که زاییدهاند یعنی خلق کردهاند و قدر مخلوق خودشان را میدانند. قدر تحمل
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچ کس نیستم؟
_سال بلوا|عباس معروفی
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
"آخرین دیدار"
باران مدتها بود که شروع به باریدن کرده بود. انگار آسمان، سالها سکوتش را یکجا فرو میریخت و شهر زیر اعترافی بیصدا نفس میکشید.
خیابان خیس بود و چراغها در برکههای کمعمق آسفالت میلرزیدند؛
مثل خاطرههایی که هنوز تصمیم نگرفتهاند بمانند یا محو شوند.
هوا بوی رفتن میداد. بوی لحظهای که جهان مکث میکند تا چیزی برای همیشه تغییر کند.
ایستاده بود. میان یک قدم جلو رفتن و تمام عقبماندنها، میان گفتن کلمهای که سالها در گلویش ریشه دوانده بود و سکوتی که آرامآرام به خانهاش تبدیل شده بود.
گاهی آدمها دیر نمیکنند؛
فقط دلشان در گذشته جا میماند
و تنهایی، زودتر از خودشان به قرار میرسد.
کنارش کسی ایستاده بود.
یا شاید فقط جای ایستادن کسی هنوز خالی نشده بود.
صدایی آمد. آرام و آشنا؛
مثل جملهای که بارها در ذهن تکرار شده باشد.
_باز هم که بارون رو انتخاب کردی.
لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست. همچنان نگاهش به خیابان بود.
_بارون همیشه راحتتر از آدمها خداحافظی میکنه.
سکوت میانشان کش آمد. از آن سکوتهایی که بیشتر شبیه فهمیدن است تا نگفتن.
_دیر کردی.
_نه. . فقط دیر فهمیدم باید بیام.
باد از میانشان گذشت.
لرزید، بیآنکه بداند از سرماست یا از نزدیک بودن خاطرهای که هنوز نفس میکشید.
_اگر اون روز مونده بودی. .
جمله نیمهتمام ماند.
چیزی درونش فرو ریخت؛ بیصدا، مثل برفی که شبانه آب شود.
چشمهایش را بست، انگار میخواست لحظه را حفظ کند؛ همانطور که هست، قبل از آنکه واقعیت وارد شود.
_من هنوز حرف دارم، گفتنشون برام سخت بود.
_میدونم.
_ پس چرا هیچوقت نشنیدی؟
چشمهایش را بست؛ انگار جملهای را در دل تکرار کند که جرئت شنیدهشدن نداشت.
زمان آرام عبور کرد.
نه کسی عجله داشت، نه لحظهای میخواست تمام شود.
بعد، سکوت طولانی شد؛ آنقدر طولانی که صدای باران دوباره تنها صدای جهان شد.
سرش را چرخاند.
نیمکت خیس بود.
قطرهها روی جای خالی کنارش جمع میشدند و آهسته پایین میلغزیدند.
دستش را جلو برد. لحظهای در هوا مکث کرد و بعد آرام پایین آمد.
باران همچنان میبارید،
و او چیزی نگفت —
انگار که پاسخ را تازه شنیده باشد.
_سین.کاف
اصلا مهم نیست که آدما دوستم ندارن یا روابط انسانی خوبی نداریم،
مهم اینکه گربه ها دوستم دارن💘
درسته رمضان اسم مرده ولی رمضان به سحر بیدار بودنشه. سحر هم که اسم دختره، پس روز دختر مبارک.