eitaa logo
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
131 دنبال‌کننده
218 عکس
46 ویدیو
1 فایل
"زندگی چیزی نیست که سر طاقچه از یاد برود." دلوا | حیران،سرگشته . خلق کن عزیز من، خلق کن. . درگوشی؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_13huojh&btn=ستاره
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
نمی‌دانم کجا خوانده‌ام که دنیا مثل اتاق تاریکی است که ما را با چشمهای بسته وارد آن کرده‌اند. یک نفر
کاش دنیا دست زنها بود، زنها که زاییده‌اند یعنی خلق کرده‌اند و قدر مخلوق خودشان را می‌دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده‌اند، آنقدر خود را به‌آب و آتش می‌زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زنها بود، جنگ کجا بود؟ _سووشون|سیمین دانشور
چشم‌ها. .
https://t.me/delvask دلوا در تلگرام
_
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
"میان فاصله ها" آن شب فرودگاه شبیه ایستگاهی میان ماندن و نرسیدن بود. جایی که آدم‌ها لبخند می‌زنند تا فرو ریختن‌شان دیده نشود. صدای گام‌ها روی کفه فلزی، انعکاس نور چراغ‌ها روی چمدان‌ها، بوی قهوه و عطری که یاد خاطرات گذشته را زنده می‌کرد؛ همه و همه با هم ترکیب شده بودند و فضا را سنگین می‌کردند. کنارم ایستاده بودی و تنها به بند چمدانت نگاه می‌کردی، انگار وزن دنیا روی شانه‌هایت نبود و فقط بند چمدانت را در دست می‌فشردی. پروازت را که اعلام کردند، جهان ناگهان رسمی شد؛ لحظه‌ای که می‌فهمی بعضی خداحافظی‌ها هیچ تمرینی ندارند. تو را در آغوش گرفتم. کوتاه و محتاط. شالت از شانه‌ات سر خورد و در دستم ماند. _یادت رفت. لبخند زدی و گفتی: برمی‌گردم، نگهش دار. من چقدر ساده باور کردم که بعضی رفتن‌ها بازگشت دارند. چند قدم برداشتی و از میان جمعیت عبور کردی. چشمانم دنبال تو بود. دنبال حرکتی که شاید همه چیز را درست کند. اما تنها صدای چرخ‌های چمدانت باقی ماند. آرام و بی‌وقفه در ذهنم تکرار شد. صبح فردا، خانه هنوز بوی تو را داشت. چای روی میز سرد شده بود، نور خورشید از پنجره می‌افتاد و گرد و خاک روی شیشه می‌رقصید. از شب قبل تلویزیون همچنان روشن مانده بود: هواپیمای پرواز شماره ۴۵۸، دقایقی پس از برخاستن از فرودگاه مهرآباد، سقوط کرده است. تمامی سرنشینان این پرواز جان خود را از دست داده‌اند. . _سین‌کاف
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا راجبش باهم چایی بخوریم.
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
کاش دنیا دست زنها بود، زنها که زاییده‌اند یعنی خلق کرده‌اند و قدر مخلوق خودشان را می‌دانند. قدر تحمل
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچ کس نیستم؟ _سال بلوا|عباس معروفی
_
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
"آخرین دیدار" باران مدت‌ها بود که شروع به باریدن کرده بود. انگار آسمان، سال‌ها سکوتش را یک‌جا فرو می‌ریخت و شهر زیر اعترافی بی‌صدا نفس می‌کشید. خیابان خیس بود و چراغ‌ها در برکه‌های کم‌عمق آسفالت می‌لرزیدند؛ مثل خاطره‌هایی که هنوز تصمیم نگرفته‌اند بمانند یا محو شوند. هوا بوی رفتن می‌داد. بوی لحظه‌ای که جهان مکث می‌کند تا چیزی برای همیشه تغییر کند. ایستاده بود. میان یک قدم جلو رفتن و تمام عقب‌ماندن‌ها، میان گفتن کلمه‌ای که سال‌ها در گلویش ریشه دوانده بود و سکوتی که آرام‌آرام به خانه‌اش تبدیل شده بود. گاهی آدم‌ها دیر نمی‌کنند؛ فقط دلشان در گذشته جا می‌ماند و تنهایی، زودتر از خودشان به قرار می‌رسد. کنارش کسی ایستاده بود. یا شاید فقط جای ایستادن کسی هنوز خالی نشده بود. صدایی آمد. آرام و آشنا؛ مثل جمله‌ای که بارها در ذهن تکرار شده باشد. _باز هم که بارون رو انتخاب کردی. لبخند کم‌رنگی روی لب‌هایش نشست. همچنان نگاهش به خیابان بود. _بارون همیشه راحت‌تر از آدم‌ها خداحافظی می‌کنه. سکوت میانشان کش آمد. از آن سکوت‌هایی که بیشتر شبیه فهمیدن است تا نگفتن. _دیر کردی. _نه. . فقط دیر فهمیدم باید بیام. باد از میانشان گذشت. لرزید، بی‌آنکه بداند از سرماست یا از نزدیک بودن خاطره‌ای که هنوز نفس می‌کشید. _اگر اون روز مونده بودی. . جمله نیمه‌تمام ماند. چیزی درونش فرو ریخت؛ بی‌صدا، مثل برفی که شبانه آب شود. چشم‌هایش را بست، انگار می‌خواست لحظه را حفظ کند؛ همان‌طور که هست، قبل از آن‌که واقعیت وارد شود. _من هنوز حرف دارم، گفتن‌شون برام سخت بود. _می‌دونم. _ پس چرا هیچ‌وقت نشنیدی؟ چشم‌هایش را بست؛ انگار جمله‌ای را در دل تکرار کند که جرئت شنیده‌شدن نداشت. زمان آرام عبور کرد. نه کسی عجله داشت، نه لحظه‌ای می‌خواست تمام شود. بعد، سکوت طولانی شد؛ آن‌قدر طولانی که صدای باران دوباره تنها صدای جهان شد. سرش را چرخاند. نیمکت خیس بود. قطره‌ها روی جای خالی کنارش جمع می‌شدند و آهسته پایین می‌لغزیدند. دستش را جلو برد. لحظه‌ای در هوا مکث کرد و بعد آرام پایین آمد. باران همچنان می‌بارید، و او چیزی نگفت — انگار که پاسخ را تازه شنیده باشد. _سین.کاف