𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است، دنیا را آفریدهاند که سرم گرم باشد، آسمان، زمین، پدر، م
_سرزمین ما کجاست؟
_هر جا که آدم خوش است، خوش است.
سال بلوا|عباس معروفی
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
و مجددا شب های روشن با قلب و احساسات مچاله شده، تموم شد :)
و سال بلوا هم تموم شد.
کتابی که هفت شب بود، اما به بلندی هفت سال :)
"تکههای گمشده"
صدای خرد شدن، سکوت اتاق را درید. مثل یک آرزوی ناگفته که ناگهان به واقعیتی تلخ بدل شد. تکهها ریختند. نه فقط سرامیک، نه فقط خاک؛ بلکه بخشی از منظومهی کوچک خانهمان، از مدار خودش خارج شد و در گوشهای غریب و بیمعنا افتاد.
میدانستم باید جمعشان کنم. همانطور که همیشه وقتی چیزی از دست میرود، سعی میکنیم بقایایش را پیدا کنیم، شاید به امید بازسازی یک حس گمشده. اما هر تکه را که برمیداشتم، انگار خودم هم تکهای از دستم میرفت. این شکسته شدن، فقط یک اتفاق بیرونی نبود؛ چیزی در درون من هم، ترک برداشته بود.
روزها گذشت. رفتوآمدها کمتر شد. خاطرات آن منظرهی سابق، کمرنگ. انگار اتاق، هویت جدیدی پیدا کرده بود. هویتی خالی از آن حضور آشنا. جای خالیاش، پررنگتر از خود بودنش شده بود. و این سکوت سنگین، سختتر از هر صدایی بود.
چه کسی میداند؟ شاید بعضی چیزها، فقط برای شکستن ساخته شدهاند. نه برای اینکه دوباره سر پا شوند، که برای اینکه وقتی شکستند، ما را وادار کنند به منظرهی اطرافمان، به آدمهای درونش، به خودمان، جور دیگری نگاه کنیم. شاید آنها میروند تا جایشان باز شود؛ نه برای کسی دیگر، که برای فهمی تازه.
حالا، هر بار که نگاهم به آن گوشهی خالی میافتد، یاد آن صدا میافتم. نه با غم، نه با اندوه. فقط با یک حس غریب پذیرش. پذیرش اینکه بعضی چیزها، هرچقدر هم که بخواهیم، دیگر شکلِ اولشان را پیدا نمیکنند. و شاید، همین تغییر ناخواسته، همان چیزی باشد که باید تجربه میکردیم.
_سین.کاف
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_
گاه آغازها نه با انفجاری از نور، که با آرامش نوری خزیده در تاریکی زاده میشوند. هفدهسالگی من، اینچنین بود؛ فصلی که نه با شمردن شمعها، که با ورق زدن تاریخ خواندهها آغاز شد.
اینجا ایستادهام؛
نه بر فراز قلهای از شناخت، که در دشتی وسیعتر از پیش، که هفده سال تجربهام، هفده پنجره به سوی آن گشوده است. هر کتاب، نه یک سرگرمی زودگذر، که پلی بوده است. پلی از ذهن من به جهانی دیگر، از قلبم به درکی عمیقتر.
این هفده کتاب، نه صرفا فهرستی از عناوین، که ردپای سفرهایی است که در سکوت اتاق، در هیاهوی درون، در خلوت کلمات، آنها را پیمودهام. آموختهام که هر واژه، گاه میتواند نقش یک راهنما را بازی کند، و هر داستان، درسی پنهان در آستین دارد.
حالا که به این نقطه رسیدهام، دیگر نه در پی اثبات تلاشی، که در تاملی عمیقتر غرقم. این هفده سال، مجموعهای از آموختههاست؛ از سقوطهای پرشتاب تا پروازهای تدریجی. و هر کتاب، دانهای بوده که در این باغ اندیشه کاشتهام؛ دانههایی که امروز، نهالهایی سربهفلک کشیدهاند.
هفدهسالگی، برای من، صرفا یک عدد نیست؛ انعکاسی است از مسیری که طی شده، و آینهای برای نگریستن به راهی که پیش روست. این عدد، گواه آن است که جهان، وسعتش را بیش از پیش بر من نمایانده، و من، با اشتیاقی آرامتر اما عمیقتر، آمادهی کشف فصلهای ناخواندهی پیش رویم.
هفده کتابِ هفدهسالگی برای من، فراتر از یک گذرگاه زمانی بود؛ تجربهای بود برای زیستن عمیقتر کلمات، برای یافتن خویش در لابهلای سطور، و برای رسیدن به درکی که میگوید: بزرگ شدن، گاه یعنی توانستن خواندن جهان.
_سینکاف
هدایت شده از «یه نورِ کوچیک»
تولدِ تو
شبیه روشن شدن
یک نورِ کوچک
توی دلِ ماست💛
تولدت مبارک خواهرم 🌟
@ye_noore_koochik