دوست دارم که کمی سر به سرت بگذارم
گلِ مریم وسطِ بال و پرت بگذارم ''
هی بگویم که توو را دوست ندارم اما
یک سبد گل بخرم پشتِ درت بگذارم
بشنوم از دلِ خود مهرِ دلم را کندی
مشتی از نقل به کیفِ سفرت بگذارم
بروی پشتِ سرت را پیِ من چک بکنی
رفته ام اشک به پیشِ پدرت بگذارم-
بشنوی غم زده ام باز بیایی سمتم
دستِ خود را ببرم بر کمرت بگذارم
غرقِ آغوش توام ، بنده غلط کردم اگر
دوست دارم که کمی سر به سرت بگذارم .
هدایت شده از - ۅیـࢪان -
- با صدایِ پر از بغض میگفت :
‹ بیا من سرمو بزارم رویِ پات بعد تو ؛
با سر انگشتات یه سری مسیر . .
مبهم و دایره وار رویِ پیشونیم طی کن ! ›
"چون خیلی خستهام . .
- vιιʀᴀɴ -
هدایت شده از پرازهیچ'؛
از خوردن بستنی قیفی ...
در خیابان ...
خجالت نکش
از اینکه بایستی ...
و از سوژه ای که خوشت آمده ...
عکس بگیری!
از اینکه بنشینی ...
کنار کودک فال فروش ...
و با او درد و دل کنی...
از اینکه وسط پیاده رو...
البته اگر مامور نبود !...
عشقت را در آغوش بگیری..
از اینکه در کوچه ..
با بچه ها دنبال بازی کنی
از ابراز علاقه کردن به کسی که ...
دوستش داری
از عصبانی شدن..
از بلند خندیدن
از گریه کردن های بی دلیل...
از کنار گذاشتن آدم هایی که ...
تو را نمی فهمند خجالت نکش!
عمر هیچ کس ...
قرار نیست جاودانه باشد
برای خودت زندگی کن!
میدانی چیست رفیق؟
خواهی نشوی همرنگ...
رسوای جماعت شو...
دوست داشتن عضوی از بدن است !
درد میگیرد ،
زخم میشود ،
میشکند
فقط از بین نمیرود !
میماند بدخیم میشود .
صد سال سیاه هم که بگذرد آدم میمیرد
اما دوست داشتنش
کم نمی آورد .