📿♡📿رمان-ایمان-عشق-شهادت 📿♡📿
•بسم رب شهدا •
◇فصل اول ◇
#11
من :خوب حالا چرا داشتی گریه میکردی اتفاقی افتاده
زهرا : ااامممم راستش امروز سال مادرم هست و قتی ایم روز میاد من گریم میگیره خیلی سخته مادرتو ازدست بدی اونم تو نه سالگی
این حرفو که زد منم بقضم گرفت
ادامه داد : وقتی نه سالم بود روز تولدم بود شبش شنیدم که مامان بابام دارن باهم حرف میزنند منم کنجکاو شدم برم ببینم چی میگن
فهمیدم مامانم حاملس و میخوان برای فردا که تولدمه جشن سه نفره بگیرن و بچه دار شدن مامانم و بهم بگن من عاشق پدر مادرم بودم هستم وخواهم بود .... از این حرف مامانم خیلی خوشحال شدم شب باخوشحالی خوابیدم فردا چون مدرسه داشتم باید ۷ صبح میرفتم مدرسه
ساعت ۱۲بود که اومدم خونه
خوشحال و شاد گفتم : سلام عشقای من
دیدم کسی جواب نمیده چون همیشه مادرم جواب سلاممو با مهربونی میداد
رفتم داخل مامانمو صدا زدم اما صدایی نمی اومد رفتم آشپزخونه دیدم غذارو گازه لباسامو در آوردم گفتم برم دست شویی دستو صورتمو بشورم وقتی رفتم درو باز کردم ....
به اینجا که رسید گریش شدت گرفت هق هق میکرد بغلش کردم با گریه گفت : دیدم دیدم مامانم افتاده روی زمین سرش و دورو برش پر خون بوده سرش خورده بود به لبه ی تیزی دیوار
بعد دباره گریه کرد منم گریم گرفته بودو دوتایی گریه میکردیم
ساعت و دیدم دودقیقه ی دیگه کلاس شروع میشه بهش گفتم : زهرا جان پاشو بریم کلاس بعدش باهم بریم بیرون حالو هوات عوض شه
لبخنده زدو اشکاشو پا ک کرد منم اشکامو پاک کردم باهم وارد کلاس شدیم دیدم ......
ادامه دارد .....
❌کپی حرام است ❌
نویسنده: مدیر کانال 📿
دختران چادری 🌹
@DokhtaranehChadoory
لینک 👆👆
#یامهدی