📿♡📿رمان-ایمان-عشق-شهادت 📿♡📿
•بسم رب شهدا •
◇فصل اول ◇
#14
ساعت8شده بود بی بی خوشحال دنبال بابام میگشت بابامو دیدم که داشت قرآن میخوند بی بی گفت : بیابریم بابات اونجا نشسته
خندیدم و گفتم بیبی میشه غافل گیرش کنیم
بی بی خندیدو گفت از دست شما جوونا ....
رفتم جلو با بامو بغل کردم و گفتم : بابا جونم عيدت مبارک
وقتی شنید من حرف زدم باتعجب و خوشحالی گفت : زهرا جانم حرف زدی آره گفتم آره خندیدو منو بغل کرد ....
زهرا : آره دیگه این شد که من حرف زدم
من : خیلی سخت بود اما از این خوشحالم که تونستی حرف بزنی
زهرا : راستش میدونی من حرف نزدم امام رضا کمکم کرد دراصل شفام داد
من : امام رضا کیه مدرسه که میرفتم یکم چیز درموردش گفتن اما وقتی گفتی تورو شفا داده خیلی برام سوال شد دوست دارم بیشتر درموردش بدونم
زهرا : تاحالا حرمش رفتی
من : نه
زهرا : میدونستی اونجا جای آرامش وقتی بری حرم یکی از اماما یاحضرت ....ها اونجا تا وارد میشی آرامش عجیبی به وجودت وارد میشه
خیلی قشنگه من وقتی دلم میگیره میرم اونجا
امام رضا هم مثل بقیه ی اماما حرمش آرامش بخش و شفا دهنده ست خیلیا رو شفا داده هرکی هر دردی داره میره پیشش وسلامت بر میگرده
من : میشه الان بریم پیش یکی از اماما
زهرا : آره چرا که نه بیا بریم
من : بریم
سوار ماشین شدیم یه آدرسی داد که به سمت اونجا حرکت کردم
وقتی رسیدیم پیاده شدیم یه جایی قشنگ شبیه مسجد وبزرگ تر بود اروی دیوار ورودش زده بود
"امام زاده صالح "
وارد که شدیم دقیقا همون حسی که زهرا گفت به وجودم منتقل شد خیلی حس قشنگی بود .....
ادامه دارد .....
❌کپی حرام است ❌
نویسنده :مدیر کانال 📿
دختران چادری 🌹
@DokhtaranehChadoory
لینک 👆👆
#یامهدی