📿♡📿رمان-ایمان-عشق-شهادت 📿♡📿
•بسم رب شهدا •
◇فصل اول ◇
#19
همون موقع بی بی رفت آشپزخانه خانه زهرا باذوق درو باز کرد برام سوال شده بود که کیه؟
زهرا درو باز کرد که همون موقع پرید بغل مرده
به اون آقا نگاه کردم شبیه زهرا و اون عکسی که دیدم بود اما کمی از موهاش و ریشاش سفید شده بود
زهرا : واای سلام بابا جونم همهی زندگیم
بابای زهرا : سلام عزیز پدر خوبی دخترم
زهرا : مگه میشه با وجود پدر گلی مثل شما خوب نباشم
زهرا بوسه ای روی گونه ی پدرش زد
بابای زهرا : آخ چقدر خستگیم د رفت
زهرا خندید زهرا راست میگفت پدرش خیلی شکسته تر از عکسش شده یه لحظه پدر مو با پدر زهرا مقایسه کردم وخودمو بازهرا بابای من کجا و بابای اون کجا من کجا و زهرا کجا یجورایی به این مهر پدر دختریشون حسودیم شد بابای من از صبح تا شب شرکت و کار خونه و جاهای دیگس بعضی وقتا هم برای کارش باید بره خارج شب ساعت ۹میاد غذا میخوره و میخوابه مامانمم از اون بد تر یا همش کلاس های ورزشي و... یا پیش دوستاش میرن سفر من از بچگی پیش معصومه جون بزرگ شدم بیچاره بچه دار نمی شد منم همیشه مثل بچه ی خودش میدونست ....
نگاه باباش افتاد به من گفت : سلام خوش آمدید
لبخندی زدم و بلند شدم و گفتم مرسی ببخشید مزاحم شدم
با مهربانی گفت : مراحمی دخترم بفرما بشین
بعد رو به زهرا گفت : از مهمونت خوب پذیرایی کن دختر گلم
ورفت توی آشپزخانه
زهرا اومد پیشم که گفتم : من دیگه برم
زهرا : اِ کجا اولا هیچی نخوردی ثانین مگه نشنیدی بابام چی گفت پس خوب از خودت پذیرایی کن
لبخندی زدم وگفتم : اما ....
نزاش ادامه ی حرفم روبزنم وگفت : بیتاعزیزم اما اگر نداره بخور دیگه دختر
زنگ گوشیم به صدا در اومد ....
ادامه دارد ....
❌کپی حرام است ❌
نویسنده:یازینب ✍
دختران چادری 🌹
@DokhtaranehChadoory
لینک 👆👆
#یامهدی