🔴 زمانه ای که مالک آرزو کرده بود!
🔷 از مالک اشتر نقل شده است که در میانه جنگ صفین با حسرت به عمار گفته بود؛ «کاش میتوانستیم علی(ع) را به عصری ببریم که مردم قدرش را بدانند و راه و رسمش را بر صدر بنشانند» و عمار به او دلداری داده بود که «آن روزها در راه است» و از مردمی خبر داده بود که در صلب پدران و رحِم مادران خویشند و چون آن عصر که مالک آرزو کرده بود فرا برسد، لبیکگویان از راه میرسند، مردمانی که از «من» و «ما» گذشتهاند و به خدا رسیدهاند.
🔸 نه در سر سودای سود دارند و نه در دل، غم بود و نبود، دل در گرو اسلام ناب محمدی(ص) دارند و علی(ع) را امام و مولی و مقتدای خود میدانند. سقف تاریک نظام سلطه را میشکافند و طرحی نو در میاندازند.
🔹در آن هنگام که پیشروی است و رسول خدا(ص) وعده داده است، حرامیان که پایان عمر این دنیایی علی را پایان اسلام میدانستند، وحشتزده به مقابله با یاران آخرالزمانی علی برمیخیزند و به مصداق «الکفر ملهًْ واحده» همه یاران خود را فرا میخوانند و از هر سو به آنها میتازند.
🔹 بار دیگر جمل و صفین و نهروان به تکرار مینشیند اما،این بار نه مانند جمل، ناکثین را توان ایستادن است، نه مانند صفین از نیزه فریب زخم بر میدارند و نه فتنه نهروانیان از راه بازشان میدارد. اهل نفاق سراسیمه میگویند «اسلام بار دیگر و بعد از هزار و چهارصد سال حصار تاریخ را شکافته و به میدان آمده است» و...
🔸«عصر خمینی» اینگونه آغاز میشود که شد. همان عصر که مالک آرزو کرده و عمار مژده داده بود و حضرت روحالله در وصف مردم آن عصر فرموده بود؛ «من با جرأت مدعی هستم که ملت ایران و توده میلیونی آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسولالله(ص) و مردم کوفه در عهد امیرالمومنین(ع) هستند».
🔹 راستی، عمار از امیرمؤمنان چه شنیده بود؟ آیا امروز را دیده بود؟ که یاران آخرالزمانی مولایمان پرچم بر زمین افتاده آن روزها را به دوش میکشند و در رکاب خمینی و خامنهای سقف ظلمتزده جهان سلطه را میشکافند و طرحی نو در میاندازند؟!
✍حسین شریعتمداری
@Emam_kh
‼️قرآن به سر گرفتن با تلفن همراه
🔷س ۵۸۴۲: آیا در شب های قدر استفاده از تلفن همراه و تبلت و لبتاپ و امثال آن در صورتی که نرم افزار قرآن آن باز باشد، و روی صفحه تلفن همراه باشد، به جای کتاب قرآن قابل استفاده می باشد؟ البته در زمان سر گرفتن قرآن.
✅ج: در فرض سؤال، حکم قرآن را ندارد.
📕منبع: رساله آموزشی امام خامنهای
@Emam_kh
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 روایتی زیبا از تلویزیون مصر درمورد ضربت خوردن آقا امیرالمومنین علی ابن ابیطالب( ع) ...
#ماه_رمضان
@Emam_kh
🌹پنجشنبه است
ثانیه هایمان بوی
دلتنگی میدهد
چه مهمانان ساکتی
هستند رفتگان
نه بدستی
ظرفی آلوده میکنند
نه به حرفی دلی را
تنها به فاتحه قانعند
شادی روح تمام
اموات #فاتحه و #صلوات
🍃🌼 اَللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ اَلاَحیَاءِ مِنهُم وَ الاَموَاتِ ، تَابِع بَینَنَا وَ بَینَهُم بِالخَیراتِ اِنَّکَ مُجیبُ الدَعَوَاتِ اِنَّکَ غافِرَ الذَنبِ وَ الخَطیئَاتِ وَ اِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ بِحُرمَةِ الفَاتِحةِ مَعَ الصَّلَوَاتِ 🌼🍃
💔فاتحه کبیره بسته هدیه اموات💔
💫1 مرتبه سوره حمد
💫1مرتبه سوره توحید
💫1مرتبه سوره ناس
💫1مرتبه سوره فلق
💫1مرتبه سوره کافرون
💫7مرتبه سوره قدر
💫3مرتبه آیه الکرسی
✨شادی روحشان صلوات✨
🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹
@Emam_kh
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥اوج دقت امام علی در مورد رعایت حق الناس در بیت المال!
🌺امام علی(ع)میفرمایند:
🦋از زمین خوردن کسى شاد مشو !
که نمیدانى گردش روزگار ؛
براى تو چه در آستین دارد ...!
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
@Emam_kh
📸 تصویری از رهبرانقلاب در حال مطالعه بخشی از بوستان سعدی | سعدیه ۱۳۸۷
🔹 سالروز بزرگداشت سعدی
🇮🇷 @Emam_kh
رمان #بغض_محیا
قسمت دویستویکم
سري تکان داددو گفت...
- لباس قشنگیه شروع کنیم...
سري تکان دادم و او مشغول شد...
فکر کنم سه ساعت از نشستنم گذشت...
که آرایشگر بالاخره کارش را تمام کرد...
و من بیش از خودم هیجان دیدن ساحل را داشتم...
با هیجان به آرایشگري که فهمیده بودم نامش مارل است نگاه کردم...
- عروس هم حاضره؟!...
به سمت اتاق عروس نگاهی کرد...
" - فکر کنم...
آره دارن لباس میپوشونن بهش...
نمی خواي خودتو ببینی؟!...
ماشااالله ماه شدي"...
از جا بلند شدم ونگاهی به خود انداختم...
زیبا شده بودم...
آرایش ساده و در عین حال زیباییم طراوت خاصی به چهره ام بخشیده بود...
و موهایم که ساده پشت سرم جمع شده بود...
زیادي خانومانه ام کرده بود...
بلند شدم روي جوراب شلواري زخمی که...
به خواست امیر عباس پوشیده بودم لباسم را تنم کردم...
و با هیجان وارد اتاق ساحل شدم...
و از چیزي که میدیدم شکه شدم...
باورم نمی شد ساحل در آن لباس پرنسسی سفید...
با آن تاج ظریفش روي موهاي بلوطی رنگ جدیدش...
غیر قابل تصور و زیبا شده بود...
و لبخند زیبایش عجیب میدرخشید...
زبانم بند آمده بود اصلا...
خنده اش غلیظ تر شد...
- چطور شدم محیا؟!...
با صدایی که از شدت بغض و شوق میلرزید...
گفتم...
عالی،شبیه فرشته ها شدي ساحل...
دلم میخواست در آغوشش بگیرم...
آرام به سمتش رفتم...
و در آغوش گرفتم رفیق روزهاي تنهاییم را ...
واز ته دل بوسیدمش...
- محشر شدي ساحل...
امیدوارم خوشبخت باشی...
بینی ام را کشید...
- تو چرا اینقدر ناز شدي بلا...
خندیدم و اشاره به آن دست خیابان که امیرعباس داشت به سمتمان می آمد کرد...
- تو همینجوري دل اون بنده خدا رو بردي...
خدا به دادش برسه امشب...
و سري براي امیرعباس تکان داد...
و عروسش را سوار ماشین کرد و به راه افتاد...
نگاهی به امیرعباس کردم که حالا به من رسیده بود...
لبخندي زد که زوري بودنش معلوم بود...
اما من توجهی نکردم و با هیجان سلام دادم...
- سلام خوشگل شدم...
آرام گفت...
"- سلام عزیزم تو خوشگل بودي...
..."
اینجوري وسط خیابون واینسا بیا بریم
کمی توي ذوقم خورد از رفتار سردش...
همراهش شدم و سوار ماشین شدیم...
و من ریه پر کردم از عطر خنکی که انگار به من جان می داد همیشه...
سعی کردم ناراحتی ام را بروز ندهم...
- حاج آقاي ما چقدر خوشتیپ شده...
ادامه دارد...
💖 🧚♀●◐○❀
رمان #بغض_محیا
قسمت دویستودوم
آقا داماد شمایی یا یکی دیگه...
لبخند کمرنگی زد و کلافه نگاهش را در صورتم گرداند...
- خیلی خوشگل شدي خانم...
لبخندي زدم که ادامه داد...
- میدونم حقت تو مراسم برادرت بدرخشی خانوم...
ولی من دوست دارم تو فقط وفقط مال من باشی...
دیدم اخم کمرنگتو وقتی هیجانی ازم ندیدي جلوي در...
لبخندم عمیق تر شد...
از درك عمیقی که نسبت به رفتار من داشت...
از پختگی اش از شعورش...
و همچنین حساسیتی که به نظر زیبا و شاید بیمار گونه میامد...
و براي من شیرین بود...
به تالار رسیدیم و از هم جدا شدیم...
به قسمت زنانه رفتم...
هنوز عروس و داماد نیامده بودند...
لباسم را سریع تعویض کردم تا به مهمانان برسم...
از اتاق که بیرون آمدم مادر و عمه را دیدم...
که به مهمانان خوش آمد میگفتند و به سمتشان رفتم...
و چقدر به نظر جوان می آمدند مادرهاي عروس و داماد...
دستم را پشت مادر گذاشتم که مشغول تعارف کردو به عمه ي امیرعباس بود...
و لعنت فرستادم به شانسم...
از آنچه که میترسیدم به سرم آمد...
با دیدنم لبخندي زد...
- اي واي سلام محیا جون خوبی؟!...
لبخندي زدم و به رسم مهمان نوازي سلام دادم...
و رو به دخترش که با اخم رویش را آنطرف کرده بود هم سلام دادم...
ممنون عمه خانوم خوش آمدید...
دست روي شانه ام گذاشت...
" - ماشااالله هر روز خوشگلتر میشی...
از اولم میدونستم مال خودمون میشی...
حالا هر چیم شده باشه...
حالا یه زنم طلاق داده باشه مال گذشتس...
آفرین به بخشش و گذشتت"...
چشمانم را باز و بسته کردم...
اینقدر تند حرف میزد حتی مهلت نفس کشیدن هم به خودش نمی داد...
و در دل دخترش را دعا کردم...
که برایم پشت چشمی نازك کرد...
دست مادرش را گرفت و رفتند نشستند...
دو ساعت کامل آنقدر راه رفته بودم و باهمه صحبت کرده بودم...
که براي منی که اصلا عادت به جمع نداشتم واقعا طاقت فرسا بود...
کمی نشستم و پوفی از کلافگی کشیدم...
از همه سخت تر پاسخ دادن به سوالات مختلف فامیل ها بود...
که من را بیشتر از همه کلافه می کرد...
با دیدن مینا که از رختکن بیرون آمد انگار دنیا را هدیه دادند...
در آغوشش گرفتم وکنار گوشم گفت...
- به به عروس خانوم آینده...
لبخندي زدم وگفتم...
"- تو روخدا شروع نکنیا...
تا همین حالا در همین مورد داشتم به فامیل محترم توضیحات میدادم"...
خنده اي کردو گفت...
" - حقته...
چرا وقتی فامیل صلاح نمی دونن ازدواج میکنی؟"...
به حرف مسخره اش خندیدم...
و صداي بالا رفتن سوت و کف خبر از آمدن عروس و داماد میداد...
از جا بلند شدم و با تمام وجود دست زدم...
اشک به چشمم آمد و ستردم اشک روي گونه ام را...
از آنچه که میدیدم و حقیقتا زیباترین صحنه ي عالم بود برایم...
روي ساحل و محسن را بوسیدم...
و روي صندلی نشستم کنار مینا ...
و تا آخر هم دیگر تکان نخوردم...
واقعا حوصله ي بازپرسی و کنکاش بقیه را نداشتم...
نگاه به لباس قرمز رنگ مینا انداختم...
- چه خوشگله لباست...
خندید...
- آره خیلی...
سلیقش حرف نداره...
متعجب پرسیدم...
- سلیقش؟!...
دوباره لبخند ملیحی زد...
- با بردیا رفتیم خریدیم...
- بردیا؟!...
بردیا کی...
حرفم را نیمه گذاشتم...
- منظورت ؟ ..!متعجب گفتم...
- نه؟!...
ادامه دارد...
💖 🧚♀●◐○❀