eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.3هزار دنبال‌کننده
10.4هزار عکس
10.1هزار ویدیو
30 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌دوتا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔| دلم گرفته و این حال حال دلتنگی‌ست ۱۴۰۵ سال دلتنگی‌ست...(: _ بغض فروخورده رو با این شعر تبدیل به اشک کنید 😭
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 در نماز عشق بارانی شدی عاقبت مثل سلیمانی شدی... @FZ1389
شرط شهیدن شدن، شهید زندگی کردن است @FZ1389
خبرت هست که بی‌روی تو آرامم نیست؟ طاقت بار فراق این همه ایامم نیست؟ @FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_دهم #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [سوریه📒] همرزم‌ شهید: با بچه‌های‌ ادوات‌‌‌
:: 🌸 دوست‌ شهید: بابک‌ اینقدر به‌ فرمانده‌ها‌ میگفت: چشم‌ حاج‌ آقا.این‌ تکه‌ کلامش‌ شده‌ بود🤦🏻‍♂ ماهم‌ هر موقع‌ می‌خواستیم‌ بابک‌ رو اذیت‌ کنیم‌😝 همش می‌گفتیم: چشم‌ حاج‌ آقا فکر می‌کردیم‌ بابک‌ برای‌ اینکه‌ خودشو برای‌ فرمانده‌ها عزیز کنه‌ همیشه‌ میگه‌: چشم‌ ما بعد فهمیدیم‌ که‌ داخل‌ خانه‌ هم‌ همین‌ جوری‌ بوده...🙂 همرزم‌ شهید: توی‌ روستایی‌ به‌ اسم‌ حمیمه‌ مستقر بودیم.🏡 کار ما، پشتیبانی‌ از‌ نیروهای‌ پیاده‌ حزب‌ الله‌ بود. باید یه ‌۲۰-۱۰ کیلومتری‌ عقب‌تر‌ آماده‌ میبودیم‌ تا‌ در‌ صورت‌ لزوم‌ وارد‌ عمل‌ بشیم. به‌ ما‌گفتند‌ برید‌ و‌ تو‌ منطقه‌ای‌ به‌ اسمT2‌ بمونید‌. یه‌ منطقه‌ای‌ کنار‌ پالایشگاه‌ بود. من‌ و بابک و‌ حسین‌ راه‌ افتادیم.🚶🏻‍♂مسیر‌ رو‌ بلد‌ نبودیم‌ و‌ داشتیم‌ پشت‌ سر ماشین‌ شهید‌ نظری‌ حرکت‌ میکردیم. البته‌ اون‌ موقع‌ شهید‌ نظری‌ صداش نمیکردیم... یهو‌ تو‌ مسیر‌ یه‌ جعبه‌ مهمات دیدیم...فشنگ‌ کلاش‌ بود. گفتم‌ بابک بابک ‌نگه‌دار. یه‌ جعبه‌ فشنگ اونجا‌ افتاده..☄ بابک گفت ولش‌ کن‌ بابا‌ حتما‌ خالیه.. گفتم‌ نه‌،‌ نگه‌دار، جعبه‌ پلمبه‌ حیفه،‌اونجا‌ که بی‌کاریم..واسه‌ خودمون‌ میریم‌ تیراندازی.. هیچی‌ نباشه ۱۰۰۰تا‌ گلوله‌ هست..🤩 بابک‌ گفت دیگه‌ ازش‌ رد‌ شدیم‌ ولش‌ کن. گفتم‌ خب‌ برگرد.😐😂 گفت‌ ماشین‌ اقای‌ نظری‌ رو‌ گم‌ میکنیم گفتم‌ آخه‌ تو‌ این‌ بیابون‌ که‌ فقط‌ همین‌ جاده هست، مسیر‌ رو‌ گم‌ نمیکنیم🙆🏻‍♂ خب‌ یه‌ ذره‌ بیشتر‌ گاز‌ میدی.. بابک‌ تاکید‌ داشت‌ که‌ اون‌ جعبه‌ خالیه..😕 خلاصه‌ اینکه‌ نگه‌ نداشت‌ و‌ رفتیم.. اون‌ شب‌ با‌ بقیه‌ بچه‌ها‌ دور‌ اتیش‌ نشسته‌ بودیم🔥 راننده‌ پشتیبانی‌ اومد‌ بهمون‌ اضافه‌ شد. داشت‌ میگفت:‌‌ امروز‌ موقعی‌ که‌ اومدم‌ اینجا متوجه‌ شدم‌ یه‌ جعبه‌ فشنگ‌ کلاش‌ گمشده..🍂 احتمالا‌ وسط‌ راه‌ افتاده🚶🏻‍♂یه‌ لحظه‌ من‌ و‌ بابک‌ چشم‌ تو‌ چشم‌ شدیم، بابک‌ یه‌ لبخندی‌ زد. اون‌ لحظه‌ دلم‌ میخواست‌ خودم‌ شهیدش‌ کنم.🔪 بعد‌ من‌ بهش‌ گفتم‌ الان‌ چیکارت‌ کنم؟ گفت‌ ببین‌ یه‌ بار‌ حرف‌ فرمانده‌ رو‌ گوش‌ ندادما.☹️ ولی‌ از‌ دست‌ دادن‌ هزار‌ تا‌ فشنگ‌ چیزی‌ نبود بشه‌ باهاش‌ کنار اومد.😢 📌~ادامہ‌ دارد...‌@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_یازدهم 🌸 #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا دوست‌ شهید: بابک‌ اینقدر به‌ فرمانده‌ه
:: [فرمانده‌سپاه‌گیلان📒] فرمانده سپاه گیلان : انقلاب‌ باعث‌ شد‌ جوان‌ها‌ با هرسلیقه‌ای‌ به‌ خواسته‌ها و زمینه‌هایی‌ که‌ انقلاب‌ فراهم‌ کرده‌ بود وارد شوند و نقش‌ خودشان‌ را به‌ نحو احسن‌ انجام‌ دهند. زمانی‌ که‌ جنگ‌ شد گروهی‌ در غالب‌ رزمنده‌👮🏻‍♂ به‌ جبهه‌ رفتند و گروهی‌ در غالب‌ امدادگر👨🏻‍⚕در کنار بسیج‌ و سپاه‌ بودند و گروهی‌ هم‌ در غالب‌ هلال‌ احمر وارد کارهای‌ سخت‌ جنگ‌ شدند. قرارگیری‌ هر یک‌ از‌ این‌ پازل‌ها‌: هلال‌احمر، جهاد، سپاه، بسیج‌، ارتش‌ کنار یکدیگر و هدایت‌🌹بی‌نظیر امام‌راحل(ره) و کمک‌های‌ بی‌دریغ‌ مردم‌ باعث‌ شد‌ که‌ ما‌ هشت‌ سال‌ جنگ‌ دفاع‌ مقدس‌✊🏻 را‌ با شایستگی‌ تمام‌‌ پشت‌ سر بگزاریم. هرگز‌ نگران‌ نیستیم‌ و نگران‌ نبودیم، زیرا همیشه‌ جوان‌های‌ کشورما🇮🇷 وقتی‌ احساس‌‌ خطر کنند‌ می‌آیند‌ و وظایف‌ خودشان‌ را‌ به‌ نحواحسن‌😎 انجام‌‌ میدهند. وقتی‌ به‌ رزمنده‌های‌ این‌ دوران‌، رزمنده‌های‌ دفاع‌ از‌ حریم‌ ولایت‌ نگاه‌ می‌کنیم‌، میبینیم‌ که‌ این‌ جوان‌ها‌ اصلا‌ دوران‌ دفاع‌ مقدس‌ را درک‌ نکرده‌اند.😕 بعضی‌ها‌ هم‌ سن‌ شان‌ تقاضا‌ نمیکرد. اما مانند یک‌ زنجیره،⛓یک‌ سیم‌ یا‌ نخ‌ تسبیحی‌‌ هستند‌ که‌ این‌ پازل‌ و تسبیح‌ را کامل‌ می‌کنند.📿 نمونه‌ بارز‌ آن‌ها‌: شهید بزرگوار‌ شهید بابک‌ نوری‌‌ است❤️ بابک‌ نوری‌ یک‌ جوانی‌ است‌ تازه‌ به‌ دوران‌ رسیده، هنوز دانشگاهش‌ راتمام‌ نکرده‌، هنوز‌ مثل‌ همه‌ی‌ جوان‌ها‌ دوست‌ داره‌ که‌ جوانی‌ بکنه؛ اما در لشکر ۱۶ قدس‌ در منطقه‌ی‌ شمال‌ غرب‌ در آن‌ شرایط‌ سخت، برف‌ سنگین‌ و گرما پشت‌ سرگذاشت. در زمان‌ سربازی‌ چون‌ ما در خارج‌ از‌ مرزها بودیم.‌ بارها و بارها‌ از آقای‌ جمشیدی، جانشین‌ لشکر‌‌ تقاضا‌ می‌کرد‌ که‌ اجازه‌ بدهد تا‌ به‌ سوریه‌ بیاید و یک‌ رزمنده‌ واقع در خط‌ مقدم‌ باشد.✌️ 📌~ادامہ‌ دارد...‌@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_دوازدهم #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [فرمانده‌سپاه‌گیلان📒] فرمانده سپاه گیل
:: [فرمانده‌سپاه‌گیلان📒] فرمانده سپاه گیلان : بعد از اینکه‌‌ خودش‌ را‌ به‌ گردان‌ امام‌ حسین‌(ع)‌ معرفی‌ کرد. مجددا‌ آموزش‌های‌ مورد نیاز‌ منطقه‌ی‌ سوریه‌🇸🇾 و خارج‌ از‌ مرزها را دید و خودش‌ را‌ به‌ جایی‌ رساند‌ که‌ آماده‌ بود جانش‌ را‌ برای‌‌ دین، ناموس‌‌ امنیت‌ کشور و مردم‌ مظلوم‌ سوریه‌‌ فدا کند.🥺جوانی‌ که‌ صندلی‌ و کرسیه‌ دانشگاه‌ را لمس‌ کرده، جوانی‌ که‌ دوستان‌ فراوانی‌ دارد و می‌تواند‌‌ جوانی‌ کند، جوانی‌ که‌ می‌تواند زندگی‌ خود را صرف‌ بالا بردن‌ و ارتقای‌ پلکان‌ علمی‌اش‌ قرار دهد اما دست‌ از‌ همه‌ی‌ این‌ها کشید و خودش‌ را به‌ سوریه‌ رساند. محدوده‌ البوکمال‌ خیلی‌ برای‌ ما‌ سخت‌ بود؛ خداوند شاهد است‌ که‌ روزی‌ دو، سه‌بار‌ خاک‌ لباس‌هایمان‌ را تکان‌ می‌دادیم‌ و دوباره‌ میپوشیدیم.❗️یعنی‌ وسایل‌ شست‌وشو و امکان‌ تعویض‌ لباس‌ به‌ گستردگی‌ برایمان‌ فراهم‌ نبود. خاکی‌ که‌ از تکان‌ دادن‌ لباس‌ها👕و رفت‌‌ و‌ آمد خودروها و تانک‌ها‌ به‌ هوا می‌رفت‌ و روی‌ ما‌ می‌نشست.‌ به‌ ریه‌های‌ ما‌ وارد‌ می‌شد و شرایط‌ را‌ برای‌‌ زندگی، غذا خوردن‌ و... سخت‌ می‌کرد. اما همه‌ی‌ این‌ شرایط‌ سخت‌ را شهید بابک‌ نوری‌ و دوستانشون‌ یکی‌ پس‌ از‌ دیگری‌ پشت‌ سر گذاشتند و خم‌ به‌ ابرو نیاوردند. در کنار سختی‌‌ها، خوشی‌های‌ فراوانی‌ بود،🌱با شور و شوق‌‌ کنار رزمنده‌ها‌ می‌نشستیم،‌ عکس‌ می‌گرفتیم📸 میخندیدیم‌ و شوخی‌می‌کردیم.😅 یک‌ جو‌ فوق‌ العاده‌ صمیمی‌ بین‌‌‌ رزمنده‌ها‌ حاکم‌ بود. شهید نظری‌ کسی‌ که‌ سن‌ بالای ‌ ۶۰ سال‌‌ و دوران‌ دفاع‌ مقدس‌ را تجربه‌ کرده‌ در کنار جوانان‌ نسل‌‌ دوم‌ و سوم‌ انقلاب‌،🇮🇷 خیلی‌ راحت‌ در یک‌ چادر،⛺️در یک‌‌ محدوده‌‌ بسیار کم‌ و در اون‌ شرایط‌ سخت کمبود آب‌ و‌ غذا و کمبود امکانات‌ خودشان‌ را وِقف‌‌ می‌دادند.‌ 📌~ادامہ‌ دارد...‌@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_سیزدهم #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [فرمانده‌سپاه‌گیلان📒] فرمانده سپاه گیلا
:: [فرمانده‌سپاه‌گیلان📒] فرمانده سپاه گیلان: شب‌ های‌ البوكمال‌ فوق‌ العاده‌ سرد بود.🥶 سرما باعث‌ می‌شد‌‌ که‌ موقع‌ نگهبانی‌ هم‌ به‌ دور‌ خودمون‌ پتو‌ بپیچیم. ساعت‌ حدود ۱۲ شب‌ بود که‌ من‌ برای‌ سرکشی‌ بین‌ نیروها‌ رفتم.🚶🏻‍♂شهید نظری‌، شهید کاید خورده‌ و شهید نوری‌ سه‌ تایی‌ پشت‌ یک‌ خاکریز‌ بودند، چون‌ خیلی‌ پتو کم‌ بود‌ تو اون‌ پست‌ نگهبانی‌ به‌ هر کدومشون‌ به‌ سختی‌ پتو رسیده‌ بود.😢 شهید کاید خورده‌ و شهید نوری‌ كه‌ خودشون‌ رو‌ زیر پتو پیچیده‌ بودند‌ گفتند:‌ حاجی‌ بیا‌ اینجا.🗣 بیا اینجا‌. دوربین‌‌ را نشان‌ دادند‌ و‌ گفتند: دشمن‌‌ داخل‌ ساختمان‌ رو به‌ رویی‌ پنهان‌ شده. متوجه‌ شدم‌ که‌ آنقدر گشتند تا توانستند دشمن‌ را در یک‌ نقطه‌ پیدا کنند. گفتم‌: شما کاملا دشمن‌ را‌ تعقیب‌ کنید. آن‌ شب‌ هر موقع‌ از کنارشان‌ رد می‌شدم‌ و سوال‌ می‌کردم، میگفتند: بله‌ دشمن‌ همان‌ جا است‌ تحرك‌ داره‌ و.. مشخص‌ بود که‌ کاملا دشمن‌ را زیر نظر داشتند.👏🏻 شب‌ بعد نیروهای‌ اطلاعاتی‌ را📞 برای‌ شناسایی‌ به‌ جلو فرستادیم؛ وقتی‌ دیدم‌ فرصت‌ مناسب‌ هست‌ همان شب‌‌ عملیات‌ را شروع‌ کردیم. عملیات‌ فوق‌ العاده‌ موفق‌ بود و توانستیم‌ همه‌ ارتفاعات‌ را تصرف‌ کنیم.😍 📌~ادامہ‌ دارد...‌@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_چهاردهم #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [فرمانده‌سپاه‌گیلان📒] فرمانده سپاه گیل
:: [عمو‌ شاهین📒] وقتی‌ قرار بود به‌ منطقه‌‌ البوکمال‌ بریم‌ گفتند یک‌ سری‌ از بچه‌های‌ گیلان‌ هم‌ در‌ راه‌ هستند🚖 یک‌ نفر هلال‌ احمری‌ هم‌ با تمام‌ تشکیلات‌ اش‌ می‌آید‌‌ به‌ اسم‌ بابک‌ نوری.‌ خیلی‌ خوش‌ حال‌ شدیم‌ از اینکه‌ قراره‌ امدادگر بیاد😍 چون‌ اگر یک‌ نفر زخمی‌ بشه‌ توانایی‌ داره‌ که‌ کمکش‌ کنه.بعد از چند روز‌ یک‌ نفر من‌ را صدا زد؛🗣 گفت: تا‌ می‌توانید و تا میشه‌ بابک‌ رو خط‌‌ نبرید، سفارش‌ شدست. خودِ بابک‌ برای‌ رفتن‌ به‌ خط‌ خیلی‌ مصر بود و میگفت: چون‌ من‌ آموزش‌ موشکی‌ دیدم‌‌🚀 باید موشکی‌ کار کنم. موشکی‌ و ضد زره‌ زیر نظر‌ ادوات‌ فرماندهی‌ میشدند و‌ فرمانده‌ی‌ آنها‌ هم‌ آقای‌ فرشید زارع‌ بود. بابک‌ تعهد اخلاقی‌ داد و گفت‌‌ که‌ من‌ کار امدادگری‌ هم‌ انجام‌ می‌دهم، اگر کسی‌ مجروح‌ بشه‌‌ از‌ او مواظبت‌ می‌کنم‌ تا‌ امدادگرهای‌ سازمان‌ برسند🚑 یک‌ روز‌ قرار بود دو تا ماشین‌‌ برامون‌ مهمات‌ بیارند که‌ رانند‌ه ماشین‌ها‌ راه‌ رو گم‌ می‌کنند و به‌ جای‌ اینکه‌ به‌ سمت‌ ما‌ بیان‌ به‌ طرف‌ دشمن‌ حرکت‌‌ کردند‌ از‌ آتشی‌ که‌ به‌ سمت‌شون‌‌🔥اومده‌ متوجه‌ شدن‌ که‌‌ دارند‌ راه‌ رو‌ اشتباه‌‌می‌روند. ماشین‌ مهمات‌ داخل‌ شیار‌ گیر‌ می‌کنه‌💔 و‌ راننده‌ها‌ به‌ سمت‌ نیرو های‌ خودی‌ فرار‌ می‌کنند.‌ بعد از نماز‌ بود‌ که‌ حاجی‌ آقا‌ عبدی‌ من‌ رو‌ صدا زد و‌ گفت: شاهین‌ مهمات‌ ها‌ باید تا امشب‌ بیارید.💣 لطفا از دماغ‌ یک‌ نفر خون‌ نیاد.‌ حضرت‌ زینب‌ (س) پشت‌ سر‌ شماست. 📌~ادامہ‌ دارد...‌@FZ1389
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا