ام حـرام روایـت مى کند: یک روز که رسول خدا(ص ) در خانه من به خواب رفت و بیدار شد, او را خـوشـحـال و خندان دیدم , علت آنرا جویا شدم ,فرمود: در عالم خواب جمعیتى از اصحاب خود را مشاهده کردم , که در دریاى اخضر با عزت و عظمت سوارکشتى شده بودند.
ام حـرام کـه از خـوشـحالى و شادمانى رسول خدا(ص ) فهمیده بود, این خواب گویاى عظمت و بـزرگوارى بیشتر آینده پیامبر اسلام (ص ) است , ازرسول خدا(ص ) تقاضا کرد, دعا کند تا وى هم جزو آن گروه رستگار و سربلند شهید محسوب شود.
اتفاقا پیغمبر(ص ) فرمود: اى ام حرام , تو نیز جزو همان گروه خواهى بود!.
آرى , از ایـن مـاجـرا سـالـیـانـى گذشت , و سال ۲۷هجرى در زمان خلافت عثمان جنگ قبرس پیش آمد, در این جنگ ابوذر, ابودردا و عبادبن صامت شرکت داشتند و ام حرام هم به همراه شوهر خود در جنگ براى آب دادن سربازان و مداواى مجروحان شرکت کرده بود.
امـا وقـتـى آنان از کشتى پیاده شدند, در جزیره قبرس ام حرام در حالى که سوار مرکب بود و راه مى پیمود, مرکب او رم کرد, و ام حرام روى زمین پرت شد, و همانطور که رسول خدا(ص ) با احترام و اکـرام زیاد نسبت به او برایش شهادت در راه خدا را درخواست کرده بود, وى در این سفرجنگى جان خود را از دست داد و شهید شد.
خلاصه , عالمان و مورخانى مانند: شیخ طوسى , ابن عبدالبر, ابن حجر عسقلانى , و ابن اثیر, ام حرام یا رمیصا را از اصحاب رسول خدا(ص ) وبانوى راوى حدیث از آن حضرت شمرده بستگانش هم اهل علم و فضل و ارادت به اسلام و پیامبر(ص ) بوده اند.
در باره همسر او هم نوشته اند: وى نسبت به پیامبر اسلام , از یاران ثابت و استوارى بـوده , کـه از آن روزى کـه اسـلام آورد, تـا بـعـد ازوفـات رسـول خـدا(ص ) و روزگـار خلافت امـیـرالـمـومـنین (ع ) یکرنگ و مستقیم بود, در همه جنگها به همراه رسول خدا شرکت مى کرد, آوارگان درصفه مسجد مدینه را قرآن آموزش مى داد, در زمان عمربن خطاب به مسافرت حمص و فلسطین رفت , معلم و مبلغ احکام دین بود, و بالاخره شوهر ام حرام در سال ۳۴ هجرى در رمله بـیت المقدس در سن هفتاد و دو سالگى زندگى خود را به درود گفت , و در همان مکان مدفون گردید.
•°از تـبـار فـاطـܩــہ۳۱۳°•
رمان #امنِناامن پارت #24 ____ سعید: با فرشید رفتیم به محل مورد نظر، خونه خالی بود و حتی همسایه ها ه
رمان #امنِناامن
پارت #25
_
رسول:تلفنم رو برداشتمو به اقا محمد زنگ زدم و قرار شد با زیبا کریمی بریم سر قرار و بعد هم منوچهر رو تعقیب کنیم تا به محل زندگیش برسیم. صبح روز بعد مشغول کارام بودم که اقا محمد اومد اداره وقتی جلوی اسانسور دیدمش به سمتش رفتم
سلام اقا صبح بخیر
محمد: بَه استاد رسول. صبح شمام بخیر
رسول:اقا بهترید؟ بزارید کمکتون کنم
اقا محمد لبخندی زدو گفت:
محمد: نه دیگه تا اینجا که اومدم بقیشم میرم. شما برو به کارت برس.فقط داوود و بفرست اتاق من.
رسول :چشم اقا
برگشتم سر میزم بودم که داوود با دو تا استکان چایی سرو کلش پیدا شد،
چه عجب شما نمایان شدید
داوود:رفتم برات چایی بریزم، ولی از اونجایی که تو قدر منو نمیدونی میبرم میدم به سعید
رسول:خندیدمو لیوانو ازش گرفتم و گفتم فعلا برو پیش اقا محمد!
داوود:اقا محمد؟!
رسول:اره همین چند دقیقه پیش اومد الانم تو اتاقشه
داوود:باشه پس من رفتم
به سمت اتاق اقا محمد رفتم، در زدمو رفتم داخل.
سلام اقا.
محمد:سلام داوود بیا بشین
داوود:رفتم نشستمو اقا محمد شروع کرد به حرف زدن
محمد:خب چیکارا کردین؟
داوود:اقا با زیبا کریمی هماهنگ شدیم و فردا میریم سرقرار تا ان شاء الله بتونیم منوچهر رو شناسایی کنیم
محمد:خب خوبه! خیلی حواستون باشه ها! اگه منوچهر رو هم از دست بدیم دیگه هیچی نداریم که بتونه مارو به سرشاخه اصلی برسونه..
داوود:چشم اقا خیالتون راحت، با اجازه
محمد: چند دقیقه بعد از رفتن داوود یه پیامک برای گوشیم اومد. گوشیمو برداشتم و باز کردم، عطیه بود!
عطیه: سلاام وقت داروهاته یادت نره سرِوقت بخوری ها.
محمد: با خوندن پیام عطیه تازه یادم اومد اصلا داروهامو با خودم نیاوردم.
محمد: سلام، حالا بنظرت اگه شب بیام خونه بخورم دیر میشه؟
عطیه: واایی محمد چند بار بهت گفتم یادت نره اخر سرم یادت رفت..
محمد:خب چه کنم ادم عاشق فراموش کار میشه(هققق🥲🥺)
عطیه: تو هم که فقط منو با این جمله هات تحت تاثیر قرار بده! من برم کار دارم مراقب خودت باش، خداحافظ
محمد: چشم شماهم همینطور خداحافظ
پ.ن:🥲🌱
فوروارد:آزاد✔️
این داستان ادامه دارد...
#رمیصا
°•❥︎☾︎@serial_gando☽︎❥︎•°
•°از تـبـار فـاطـܩــہ۳۱۳°•
رمان #امنِناامن پارت #25 _ رسول:تلفنم رو برداشتمو به اقا محمد زنگ زدم و قرار شد با زیبا کریمی بریم
رمان #امنِناامن
پارت #26
_
داوود: بلاخره اخر ماه هم رسید و با سعید و فرشید رفتیم سر قرار.
توی ماشین نشسته بودیم که از راه رسید! بعد از چند دقیقه از زیبا کریمی جدا شدو رفت، ماهم ماشین رو روشن کردیمو پشت سرش راه افتادیم. بعد از نیم ساعت رانندگی پیچید توی بن بست و از ماشین پیاده شد و رفت داخل یه خونه. سعید و فرشید اونجا موندن و من برگشتم اداره و مستقیم رفتم اتاق اقا محمد
سلام اقا
محمد: سلام داوود، خب چیشد؟
داوود: اقا ادرس خونشو پیدا کردیم سعید و فرشید اونجا موندن من اومدم اداره.
محمد:خب خوبه! چند روز روش سوار باشید ببینید با کی رفت و آمد داره، اگه نتونستیم از طریق رفت و امد هاش به فرد دیگه ای برسیم اونوقت وارد عمل میشیم!
داوود:چشم اقا، با اجازه.
محمد: داوود
داوود:جانم اقا؟
محمد: ما که دیگه فعلا کاری نداریم اگه میخوای برو خونه.
داوود : ممنون اقا
محمد:بمون منم بیام باهم بریم.
کاپشنمو برداشتمو از اتاقم اومدیم بیرون
داوود:دست اقا محمد رو گرفته بودمو آروم از پله ها اومدیم پایین و از سایت خارج شدیم، اقا محمد رو به خونشون رسوندمو به سمت خونه خودمون رفتم...
سعید:شب شده بود و منوچهر نه از خونش اومده بود بیرون و نه کسی به خونش رفته بود. تلفنم زنگ خورد، رسول بود
الو سلام رسول
رسول:سلام، خب چخبر؟
سعید:هیچ خبری نیست.
رسول:فرشید کجاست؟
سعید: گفتم بره یچیز بخره بخوریم
رسول: عه عه تو همین چند روز پیش نون خامه ای خوردی که
سعید: یبار تو عمرت یچیز برام خریدی حالا هی همونو بزن تو سر من اومدم اداره برات نون خامه ای میخرم دست از سرم بر داری
رسول: چرا عصبی میشی؟!
سعید: نه عصبی نشدم، من برم فرشید اومد
رسول:باشه برو خوب غذاتو بخوریا
سعید:چشم تو ناراحت من نباش
رسول:خندیدیمو باهم دیگه خداحافظی کردیم....
فوروارد:آزاد✔️
این داستان ادامه دارد...
#رمیصا
°•❥︎☾︎@serial_gando☽︎❥︎•°