•°از تـبـار فـاطـܩــہ۳۱۳°•
رمان #امنیت_مجهول پارت #24 ____ برگردیم به روز عملیات! از زبان رعنا همتی:دو روز دیگه عملیات داشتیم،
رمان #امنیت_مجهول
پارت #25
___
نسترن:ازشون چند تا عکس گرفتم و برای رعنا فرستادم. چند لحظه بعد خود رعنا بهم زنگ زد:
رعنا:این چه عکساییه که گرفتی؟؟؟من چجوری با این عکسا شناساییشون کنم؟؟
نسترن:اون دیگه از بی عرضگیه خودته
داشتیم با همدیگه جروبحث میکردیم که تیراندازی شد و یکیشون افتاد زمین
نسترن:رعنااا.. رعنااا اینجا تیراندازی شده!یه نفرم تیر خورده فکر کنم یکی از ماموراست!چیکار کنم؟!
رعنا:وقتی آمبولانس اومد تعقیبشون کن ببین کدوم بیمارستان میرن!
نسترن:باشه، فعلا!
گوشی رو قطع کردم و منتظر آمبولانس موندم یک ربع بعد آمبولانس اومد و منم پشت سرشون راه افتادم..
رسیدم به بیمارستان و به رعنا زنگ زدم:
نسترن:الو.. من الان جلوی بیمارستانم.. چیکار کنم؟!
رعنا:یک ربع بعد بیا پارکِ...تا بهت بگم چیکار کنی!
نسترن:باشه
گوشیو قطع کردم و بهسمت پارکی که رعنا گفت، حرکت کردم..
رعنا:یه کوله پشتی برداشتم و وسایل مورد نیازِ نسترن رو توش گذاشتم. از اونجایی که تامین وسایل هر عملیات با من بود هرچیز مورد نیازی توی خونه یِ من پیدا میشد. کوله پشتی رو برداشتم و به سمت پارک حرکت کردم.
پ.ن:که اینطور... 🤭😐!
فوروارد:آزاد✔️
این داستان ادامه دارد...
•°از تـبـار فـاطـܩــہ۳۱۳°•
رمان #امنِناامن پارت #24 ____ سعید: با فرشید رفتیم به محل مورد نظر، خونه خالی بود و حتی همسایه ها ه
رمان #امنِناامن
پارت #25
_
رسول:تلفنم رو برداشتمو به اقا محمد زنگ زدم و قرار شد با زیبا کریمی بریم سر قرار و بعد هم منوچهر رو تعقیب کنیم تا به محل زندگیش برسیم. صبح روز بعد مشغول کارام بودم که اقا محمد اومد اداره وقتی جلوی اسانسور دیدمش به سمتش رفتم
سلام اقا صبح بخیر
محمد: بَه استاد رسول. صبح شمام بخیر
رسول:اقا بهترید؟ بزارید کمکتون کنم
اقا محمد لبخندی زدو گفت:
محمد: نه دیگه تا اینجا که اومدم بقیشم میرم. شما برو به کارت برس.فقط داوود و بفرست اتاق من.
رسول :چشم اقا
برگشتم سر میزم بودم که داوود با دو تا استکان چایی سرو کلش پیدا شد،
چه عجب شما نمایان شدید
داوود:رفتم برات چایی بریزم، ولی از اونجایی که تو قدر منو نمیدونی میبرم میدم به سعید
رسول:خندیدمو لیوانو ازش گرفتم و گفتم فعلا برو پیش اقا محمد!
داوود:اقا محمد؟!
رسول:اره همین چند دقیقه پیش اومد الانم تو اتاقشه
داوود:باشه پس من رفتم
به سمت اتاق اقا محمد رفتم، در زدمو رفتم داخل.
سلام اقا.
محمد:سلام داوود بیا بشین
داوود:رفتم نشستمو اقا محمد شروع کرد به حرف زدن
محمد:خب چیکارا کردین؟
داوود:اقا با زیبا کریمی هماهنگ شدیم و فردا میریم سرقرار تا ان شاء الله بتونیم منوچهر رو شناسایی کنیم
محمد:خب خوبه! خیلی حواستون باشه ها! اگه منوچهر رو هم از دست بدیم دیگه هیچی نداریم که بتونه مارو به سرشاخه اصلی برسونه..
داوود:چشم اقا خیالتون راحت، با اجازه
محمد: چند دقیقه بعد از رفتن داوود یه پیامک برای گوشیم اومد. گوشیمو برداشتم و باز کردم، عطیه بود!
عطیه: سلاام وقت داروهاته یادت نره سرِوقت بخوری ها.
محمد: با خوندن پیام عطیه تازه یادم اومد اصلا داروهامو با خودم نیاوردم.
محمد: سلام، حالا بنظرت اگه شب بیام خونه بخورم دیر میشه؟
عطیه: واایی محمد چند بار بهت گفتم یادت نره اخر سرم یادت رفت..
محمد:خب چه کنم ادم عاشق فراموش کار میشه(هققق🥲🥺)
عطیه: تو هم که فقط منو با این جمله هات تحت تاثیر قرار بده! من برم کار دارم مراقب خودت باش، خداحافظ
محمد: چشم شماهم همینطور خداحافظ
پ.ن:🥲🌱
فوروارد:آزاد✔️
این داستان ادامه دارد...
#رمیصا
°•❥︎☾︎@serial_gando☽︎❥︎•°