eitaa logo
『دختران‌فاطمی|پسران‌علوی』
547 دنبال‌کننده
7.2هزار عکس
1.3هزار ویدیو
311 فایل
اینجا‌خانھ #عشق است خانھ‌بۍ‌بۍ‌زهراو موݪا‌امیراݪمؤمنین{؏‌‌}♥️ آهستہ‌وذڪرگویان‌واردشو.....😌✋🏻 📡راه‌ارتباطی‌با‌ما پاسخ‌به‌ناشناس‌ها🔰 ♡➣ @nazar2 📩راه‌های‌ارتباطی⇩ ♡➣zil.ink/asheghe_shahadat.313 ♡➣zil.ink/building_designer
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم💎♥️🌱 🌸اوباخودش میگفت:خداکندکه برادرم برگرده،اودوفرزندِکوچک داردوسومی هم درراه است.اگراتفاقی برایش بیفتد،مابابچه هایش چه کنیم؟یعنی بیشترناراحتِ خودش بودکه بابچه های من چه کند!؟ 🌸کمی آنطرف تر،داخل یکی ازاتاق های بخش،یک نفردرموردمن باخداحرف میزد! من اوراهم میدیدم.داخل بخش آقایان،یک جانبازبودکه روی تخت خوابیده وبرایم دعامی کرد. اورامی شناختم.قبل ازاین که وارداتاق عمل شوم بااوخداحافظی کردم وگفتم که شایدبرنگردم. این جانبازخالصانه می گفت:خدایامن راببر،امااوراشفابده.اوزن وبچه دارد،امامن نه. یکباره احساس کردم که باطن تمام افرادرامتوجه می شوم.نیت هاواعمال آن هارامیبینم و... 🌸باردیگرجوان خوش سیماب من گفت برویم؟ ازوضعیت ب وجودامده وراحت شدن ازدردوبیماری خوشحال بودم.فهمیدم که شرایط خیلی بهترشده اماگفتم:نه! خیلی زودفهمیدم منظورایشان،مرگ من وانتقال به آن جهان است. مکثی کردم وبه پسرعمه ام اشاره کردم.بعدگفتم:من آرزوی شهادت دارم.من سالهابه دنبال جهادوشهادت بودم،حالااینجاوبااین وضع بروم؟! 🌸اماانگاراصرارهای من بی فایده بود.بایدمی رفتم.همان لحظه دوجوان دیگرظاهرشدندودرچپ وراستِ من قرارگرفتندوگفتند:برویم. بی اختیارهمراه باآنهاحرکت کردم.لخظه ای بعد،خودراهمراه بااین دونفردریک بیابان دیدم!این راهم بگویم که زمان،اصلاماننداینجانبود.من دریک لحظه صدهاموضوع رامیفهمیدم وصدهانفررامیدیدم! 🌸آن زمان کاملامتوجه بودم ک مرگ ب سراغم آمده.امااحساس خیلی خوبی داشتم.ازآن دردشدیدچشم راحت شده بودم.پسرعمه وپسرعمویم درکنارم حضورداشتندوشرایط خیلی عالی بود. درروایات شنیده بودم که دوملک ازسوی خداهمیشه باماهستند،حالاداشتم این دوملک رامیدیدم.چقدرچهره ی آنهازیباودوست داشتنی بود.دوست داشتم همیشه باآنهاباشم.ماباهم دروسط یک بیابان کویری وخشک وبی آب وعلف حرکت می کردیم.کمی جلوترچیزی رادیدم! 🌸روبه روی مایک میزقرارداشت که یک نفرپشت میزنشسته بود.آهسته آهسته به میزنزدیک شدیم! به اطراف نگاه کردم.سمت چپ من دردوردست ها،چیزی شبیه سراب دیده میشد.اماآنچه می دیدم سراب نبود،شعله های آتش بود!حرارتش راازراه دورحس می کردم.به سمت راست خیره شدم دردوردست هایک باغ بزرگ وزیبا،یاچیزی شبیه جنگل های شمال ایران پیدابود.نسیم خنکی ازآن سواحساس می کردم. 🌸به شخص پشت میزسلام کردم.باادب جواب داد.منتظربودم.می خواستم ببینم چه کاردارد.این دوجوان که درکنارمن بودند،هیچ عکس العملی نشان ندادند. حالامن بودم وهمان دوجوان که درکنارم قرارداشتند.جوان مشت میزیک کتاب بزرگ وقطوررادرمقابل من قرارداد!
خانم محمدی عجله داشت. دعوتنامه ام را داد و گفت: بیا! فردا با بسیج قراره بریم گلستان شهدا. باید کمک دست من باشی! یه صبح تا بعد از ظهر اونجاییم! بعد هم از بین کاغذهایی که دستش بود یک دعوتنامه بیرون کشید و گفت: بیا اینم بده حاج آقا؛ایشونم باید به عنوان روحانی باشن حتما. من عجله دارم تو بهش بده. باشه؟ – چشم! -پس خداحافظ! و سریع از پله ها بالا رفت. من ماندم و نمازخانه و صفهای نماز جماعت که داشت بسته میشد. سرجایم نشستم و دعوتنامه حاج آقا را خواندم: سید مهدی حقیقی! نماز که تمام شد، صدایم را صاف کردم و پشت سرش نشستم. سلام کردم و دعوتنامه را به طرفش گرفتم: خانم محمدی گفتن اینو بدم به شما. قراره از طرف بسیج دانش آموزی بریم گلستان شهدا. شمام باید حتما باشید! دعوتنامه را گرفت و نگاهی کرد و گفت: چشم. ممنون که اطلاع دادین! دو روز بعد؛ زودتر از همه خودم را به مدرسه رساندم. خانم محمدی و پناهی داشتند وسایل را آماده میکردند و جعبه های ناهار را داخل اتوبوس می چیدند. با من و آقافیروز، سرایدار مدرسه چهارنفر میشدیم. راننده های اتوبوس نمیدانم کجا بودند؟ در دلم به بقیه بچه های بسیج فحش میدادم که چرا انقدر دیر کرده اند و ما دست تنها مانده ایم. همان موقع صدای موتور آمد؛سرم را برگرداندم و دیدم حاج آقا ترک موتور یک جوان شبیه خودش رسید به ما. پیاده شد و درحالی که به طرف ما میامد به جوان گفت: علی آقا ساعت سه میتونی بیای دنبالم؟ -چشم آقاسید! و رفت… 🌱 🌸 @yyamahdii313@hadidelhaa🌸
🧕🏻 🌱👇🏻 با ذوق پاکت رو از دستم گرفت و گفت:وای! مرس ی آراد اصال فکر نمی کردم یادت باشه برا ی منم سوغاتی بخر ی. به ذوق کردنش لبخند زدم که از ماش ین پیاده شد و بعد خداحافظی کردن به سمت خونه شون رفت. منتظر نموندم تا وارد خونه بشه وبه سمت خونه حرکت کردم. وقتی که به خونه رس یدم ساعت ۱٢ شب بود وسکوت مطلق خونه رو فرا گرفته بود که به قصد رفتن به اتاقم راهِ پله های مارپیچ گوشه سالن رو در پیش گرفتم. دستگ یره ی در اتاق رو گرفتم و خواستم در رو باز کنم ول ی با شنیدن صدای خنده ی آوا از تو ی اتاقش دستم رو ی دستگ یره بی حرکت موند و ناخودآگاه به سمت اتاقش کشیده شدم. به نظر م ی رس ید که آوا مشغول حرف زدن با گوش یش باشه که کمی مکث کرد و به مخاطبش گفت:من االن روی تختم دراز کشیدم. ............_ _فکر نمی کنی برای عکس فرستادن ی ه مقدار زود باشه. از حرفایی که می زد فهمیدم کسی که پشت خطه باید مذکر باشه. ☝🏻🙂 | ⓙⓞⓘⓝ↯ ♡➣@hadidelhaa