هدایت شده از تبادلات شهید مرتضی آوینی
✅بصیرت و بصیرت افزایی.
✅ اطلاعات فرهنگی.آموزه های دینی...
✅ناب ترین تصاویر خبری...
✅بینش سیاسی و عقیدتی...
بزن رو لینک تا واقعیات ببینی
👇👇👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/630063107C94ef733541
یا #ابوالفضل ...
آموختهایم از تو #وفاداری را
#خون تو نوشت معنی یاری را
ای کاش که آب #کربلا میآموخت
آن روز، ز چشمت آبرو داری را
#پروفایل
#محرم
#دختران_فاطمے|#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa
امسال #تاسوعا بہتࢪ از سال هاۍ
قبل این شعࢪ رو میفهمیم✨👇
ای اهل حرم
میر وعلمدار نیامد
علمدار نیامد🥀
#تاسوعا
#حاج_قاسم
#دختران_فاطمے|#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa
#دختربسیجی🧕🏻
#پارت_نهم🌱👇🏻
با رسیدنمون به رستوران از ماش ین پیاده شدم و در رو براش باز کردم تا او هم پیاده بشه که دستش رو توی دستم گذاشت و
کنارم وایستاد.
دیگه خبر ی از ناراحتی چند دقیقه قبلش نبود و به روم لبخند می زد خودش می دونست ناز کردن برای من ب ی فای ده است.
پیشخدمت رستوران توی ماش ین نشست تا ماش ین رو به پارکینگ رستوران ببره و ما هم دست توی دست هم وارد رستوران
شد یم.
من کنار سایه خوشحال بودم، چون دختر ساده ای به نظر م ی رس ید و من بدون اینکه زیاد بهش توجه کنم او به من محبت می
کرد.
من قبل او با چند دختر دیگه هم دوست بودم ولی مدت دوستیم باهاشون به ی ک ماه هم نرس ید و کنار گذاشتمشون و سایه
اولین کسی بود که مدت دوستیم باهاش به 5 ماه می رس ی د .
بعد خوردن شام کنار سایه و کلی چرخیدن تو ی شهر شلوغ، آخر شب بود که ماش ین رو جلو ی در خونه شون پارک کردم و او
بدون هیچ حرفی در ماش ین رو باز کرد و خواست پیاده بشه که سریع دستش رو گرفتم و گفتم:فکر نمی کنی یه چی زی رو
فراموش کرد ی؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:نه!.... فکر نکنم!
به عقب برگشتم و پاکت حاو ی چند جعبه ی کادویی رو از رو ی صندلی عقب برداشتم و گفتم: این سوغاتی شماست!
#کپی_آزاد☝🏻🙂
#دختران_فاطمے|#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa
#دختربسیجی🧕🏻
#پارت_دهم🌱👇🏻
با ذوق پاکت رو از دستم گرفت و گفت:وای! مرس ی آراد اصال فکر نمی کردم یادت باشه برا ی منم سوغاتی بخر ی.
به ذوق کردنش لبخند زدم که از ماش ین پیاده شد و بعد خداحافظی کردن به سمت خونه شون رفت.
منتظر نموندم تا وارد خونه بشه وبه سمت خونه حرکت کردم.
وقتی که به خونه رس یدم ساعت ۱٢ شب بود وسکوت مطلق خونه رو فرا گرفته بود که به قصد رفتن به اتاقم راهِ پله های مارپیچ
گوشه سالن رو در پیش گرفتم.
دستگ یره ی در اتاق رو گرفتم و خواستم در رو باز کنم ول ی با شنیدن صدای خنده ی آوا از تو ی اتاقش دستم رو ی دستگ یره بی
حرکت موند و ناخودآگاه به سمت اتاقش کشیده شدم.
به نظر م ی رس ید که آوا مشغول حرف زدن با گوش یش باشه که کمی مکث کرد و به مخاطبش گفت:من االن روی تختم دراز
کشیدم.
............_
_فکر نمی کنی برای عکس فرستادن ی ه مقدار زود باشه.
از حرفایی که می زد فهمیدم کسی که پشت خطه باید مذکر باشه.
#کپی_آزاد☝🏻🙂
#دختران_فاطمے|#پسران_علوے
ⓙⓞⓘⓝ↯
♡➣@hadidelhaa