eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ اوا متفکر گفت +ب.باشه یه چند روزی طول میکشه توم توی این چند روز فکراتو بکن شاید نظرت تغییر کرد نظرم هیچ تغییری نمیکنه ولی ناچار یه باشه گفتم و بلند شدم از خونه برم بیرون و اوا تعارف میکرد وایسم ولی از خونه زدم بیرون و کلافه رفتم خونه خودمون کیفمو پرت کردم روی تخت و کلافه نشستم روی صندلی...این بچه باید هرچه زودتر سقط بشه 🍃چندروزبعد🍃 آوا خداروشکر جایی رو پیدا کرده بود که بدون رضایت اراد بچه رو سقط کنن...دیشب ماشین اراد مشکل پیدا کرده بود و تعمیرگاه بود برای همین امروز با ماشین من رفت...چند ساعت بعد از اینکه اراد رفت اوا اومد و یه تاکسی گرفتیم و رفتیم اونجا اوا توی ماشین بهم گفت که جایی کار داره و باید بره منم زیاد اصرار نکردم تا همین جاشم خیلی بهم کمک کرده بود ازش تشکر کردم و خودم پیاده شدم و رفتم داخل با اصرار و التماس و پول زیاد راضی شده بودن بدون رضایت اراد بچه رو سقط کنن...نشستم روی صندلی ها تا نوبتم بشه مدتی همونجا نشستم...خیلی استرس داشتم و دلیلشو نمیدونستم...وقتی صدام زد بلند شدم رفتم طرفش و با دیدن من توی سیستم یه چیزایی رو دید و بعد دستشو به طرف در اتاقی گرفت و گفت +بفرمایید برید توی اون اتاق به طرف اتاق رفتم و وارد اتاق شدم ولی چند ثانیه بعد صدای داد و فریاد از بیرون میومد من و اون خانمه داشتیم به در بسته نگاه میکردیم و نمیدونستیم چه خبره‌...خانمه گفت +عزیزم تو همینجا بمون من برم ببینم چه خبره سرمو تکون دادم و اون خواست قدم برداره که در اتاق با شتاب باز شد و قامت اراد نمایان شد...شوک بزرگی بهم وارد شد اون منو از کجا پیدا کرده بود؟ از کجا میدونست من اینجام و میخوام چیکار کنم؟ با چشمای گرد شده و دهن نیمه بازم داشتم بهش نگاه میکردم و اون اخم پر رنگی بین ابروهاش داشت و با چشمای عصبانی داشت به من نگاه میکرد.‌..منشیه اومد داخل و گفت ×بفرمایید بیرون اقای محترم.... خواست حرفشو ادامه بده که اراد به سرعت به طرف من اومد و مچ دستمو محکم گرفت و با عصبانیت به سمت در خروجی میرفتیم که دکتره و منشی و چند نفره دیگه اومدن جلو و گفتن ×آقای محترم تمومش کنین دست این خانم رو ول کنین... و اراد بدون توجه به حرفای اونا داشت منو به طرف در میکِشوند و دکتره وقتی دید کاری نمیتونه بکنه با صدای بلند گفت ×اگه همین الان دست اون خانم رو ول نکنید زنگ میزنم به پلیس اراد که صورتش از عصبانیت قرمز شده بود یهو دستمو ول کرد و برگشت به طرف اونا و داد زد _زنگ بزنننننننن اصن خودم زنگ میزنمممم و ازتون شکایت میکنمممم بیان ببینن اینجا چه خراب شده ایه که بدون رضایت من میخواستن بچه ی منو سقط کنن..‌‌‌..شماها به چه حقی بدون رضایت من میخواستین بچه‌ی منو سقط کنین هانننن؟؟ حرف بزن دیگههههه زنگ بزن پلیس زنگ بزن بیااااااد زود باششششش شونه هام از فریاد های اراد مدام بالا میپرید دستام داشت میلرزید...اراد مثل دیوونه ها همه‌وسایل اونجا رو داشت میشکست و میز و صندلی هارو می انداخت و مدام فریاد میزد و حال من هر ثانیه بدتر میشد...همه اونجا داشتن به اراد نگاه میکردن و هیچکس حتی جرعت حرف زدن نداشت...اراد بعد از کارش با فریاد گفت _برید دعا کنید ازتون شکایت نکنم و در این خراب شده رو پلمپ نکنمممممم بعدم به طرف منی که داشتم از ترسش میلرزیدم اومد و مچ دستمو محکم گرفت و منو از اونجا خارج کرد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ مچ دستم درد گرفته بود ولی از ترسش جرعت حرف زدن نداشتم منو سوار ماشین کرد وخودش عصبانی سوار شد و با عصبانیت حرکت کرد....حتی جرعت اینکه به صورتش نگاه کنم رو نداشتم و توی خودم جمع شده بودم و به در تکیه داده بودم و بدنم میلرزید...پشت چراغ قرمز بودیم اراد دستشو مشت کرد و چندبار محکم کوبید روی فرمون و من چشمامو روی هم فشار دادم و بیشتر توی خودم جمع شدم، بدنم به وضوح میلرزید و از اراد ترسیده بودم وقتی رسیدیم خونه اراد با عصبانیت از ماشین پیاده شد و در کسری از ثانیه به طرف در من اومد و باز کرد و بازومو محکم گرفت و منو از ماشین پیاده کرد و به سمت داخل خونه میکشوند از حیاط گذشتیم و وقتی رسیدیم در خونه رو بست و با دوتا دستش بازوهامو گرفت و منو محکم چسبوند به دیوار و فاصلشو باهام کم کرد و با صورت عصبانیش بهم نگاه کرد و بازوهامو بین دستاش فشار داد و از پشت سر به دیوار فشرده میشدم...صورتم از درد جمع شده بود و اراد با صدای عصبانی گفت +از کی فهمیدی باردارییییییی؟؟ بازوهام داشت بین دستاش میشکست و به شدت از اراد ترسیده بودم و نمیتونستم جوابشو بدم...هر لحظه فشار دستشو روی بازوهام بیشتر میکرد... با درد لب زدم _دستم آراد..دستم..شکستتت با صدای بلند گفت +حرف بزنننن ارام وگرنه جفت دستاتو خودم میشکَنمممم با ترس و درد لب زدم _چ.چندروزه..چندروزی میشه که میدونم...آیییی دستممم +به چه حقی به من نگفتییییی؟؟ به چه حقی ازم این موضوع رو مخفی کردیییییی؟؟؟ فشار دستاش روی بازوهام خیلی زیاد بود و خیلییی درد داشتم و انگار داشت دستم میشکست _ایییی دستم..توروخدا ولم کُ... فریاد زد +جوابمو بدههههههههههههه به چه حقی ازم این موضوع رو مخفی کردیییی به همون اندازه ای که تو میتونی در مورد این بچه تصمیم بگیری منم حق تصمیم گیریییی دارممم اونوخ تو بدون اینکه به من بگی میخواستی بچمو سقط کنیییییی هر کلمه ای که میگفت فشار دستاش روی بازوهام بیشتر میشد و بازوهامو به حدی محکم فشار میداد که احساس میکردم استخونام داره زیر دستاش میشکنه و از درد اشکم در اومده بود _آراد دستم..دستممممم..آیییی توروخداااا فشار دستشو بیشتر کرد و با صدای بلند گفت +دیگه حق ندارییی بدون اجازه‌ی من حتی آبم بخوریییییی چه برسه به اینکه بخوای پاتو از خونه بزاری بیروننننن از درد ‌صورتم جمع شده بود و هیچ کاری نمیتونستم بکنم از عقب به دیوار چسبیده بودم و از طرف دیگه بازوهام توسط اراد گرفته شده بود...اراد فشار دستشو بیشتر کرد و فریاد زد +فهمیدییییییییی؟؟؟؟ با درد و بغض گفتم _ب.باشه بازوهامو ول کرد و من همونجور که به دیوار تکیه داده بودم اروم نشستم روی زمین و اراد نگاه عصبانی بهم انداخت و به طرف در رفت و در خونه رو جوری به هم کوبید که از صداش شونه هام بالا پریدن...زدم زیر گریه...همونجا که نشسته بودم بلند بلند گریه میکردم...نمیدونم چند ساعت گذشت ولی دیگه هیچ جونی توی بدنم نمونده بود تصمیممو گرفتم از جام بلند شدم و.... 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ صبح با ماشین ارام از خونه رفتم بیرون چون ماشین خودم خراب بود رفتم شرکت و چند ساعت بعد برای کارهای اونجا از شرکت بیرون زدم و سوار ماشین شدم و داشتم به سمت قراری که داشتم میرفتم...توی راه اوا رو دیدم که داره پیاده جایی میره کنارش ماشینو نگه داشتم و شیشه رو کشیدم پایین نگاهی بهم انداخت و جلو اومد سلام کردیم که من گفتم _کجا میری؟ میخوای برسونمت؟ انگار هول شده بود فوری گفت +اره اره سوار ماشین شد و با تعجب نگاش کردم و داشتم به سمت خونشون میرفتم...نمیدونم چیشد که در داشبورت رو همونجور که پشت چراغ قرمز وایساده بودم باز کردم و یه جواب ازمایش ازش اوردم بیرون...برگه رو باز کردم و داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم...جواب ازمایش ارام برای بارداریش بود و مال چند روز پیش بود و جواب مثبت بود...این برگه تاریخش مال چند روز پیش بوده ولی ارام این موضوع رو به من نگفته یه نگاه به اوا کردم...داشت با نگرانی و تعجب بم نگاه میکرد و لب پایینشو به دندون گرفته بود چیزی نگفتم و گوشیمو برداشتم و شماره ارام روگرفتم که جواب نداد...همه ماشینا داشتن پشت سرم بوق میزدن فوری حرکت کردم و یه گوشه خیابون نگه داشتم و چند بار دیگم بهش زنگ زدم میخواستم برم خونه که اوا با صدای لرزون گفت +آ‌.آرام خونه نیست _چی؟ چی میگییی؟ پس کجاست؟؟ اصن این برگه ازمایش چیه؟؟ از کجا اومده؟؟ +اراد بهتره بری به کارت برسی خواست پیاده شه که دستشو گرفتم و با لحن محکمی گفتم _تو میدونی ارام کجاست؟ حتما میدونییی بگو کجاس؟؟؟ +م.من نمیدونم _دروغ نگو اوا اصلا این برگه چیههه؟؟ اوا نفس عمیقی کشید و گفت +ببین اراد، ارام بارداره الانم رفته بچه رو سقط کنه شوکه شدم چی داشت میگفت؟ رفته بچه رو سقط کنه؟؟ با صدای نسبتا بلندی گفتم _چی میگییی؟؟ ینی چی رفته بچه رو سقط کنههه؟؟ چرا به من این موضوع رو نگفتهههه؟؟ +ارام نمیخواست تو این موضوع رو بفهمی چون میترسید مخالفت کنی و نذاری بچه رو سقط کنه برا همین بهت نگفت و الان رفته بچه رو سقط کنه فریاد زدم _معلومه که نمیذاشتمممم اون به چه حقی بدون اجازه‌ی من میخواد اون بچه رو بکشهههه...نمیفهمم تویی که این موضوع رو میدونستی نباید به من میگفتیییی؟؟ اون عقل نداره اون دیوونس تو باید بهم میگفتی میخواد چه غلطی بکنههه تازه رفتی کمکش کردی برا سقط بچهههههه +اروم باش اراد...ارام رفته بچه رو سقط کنه هیچ کاریم دیگه از دست تو بر نمی.... _ببند دهنتووووووووووو...بگو کجاس؟؟؟؟ کدوم قبرستونی رفته بچه‌ی منو سقط کنهههه اوا از صدام ترسید و سکوت کرد که بلند تر داد زدم _دِ جواب بدههههههه کدوم خراب شده ای الان ؟؟؟ اروم ادرس اونجارو گفت و پیاده شد عصبی ماشینو روشن کردم و با سرعت بالا به ادرسی که داده بود رفتم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
~•بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم•~ ادامــہ‌رمان‌؏شق‌بہ‌طعم‌انتقام🌸 پنج‌پارت‌‌نـــوش‌نگاهتون🪐⚡️
هدایت شده از فِراق!🫀
✩。:•.───── ✨❁✨ ─────.•:。✩ 🌘-شـبـتــون مہـدۅۍ✨ 🌘-نـفــسـتـون حیدࢪۍ✨ 🌘-ذڪࢪتــون یا عݪی✨ 🌘-مہـࢪتــۅن فـاطمۍ✨ 🌘-صݕࢪتـون زیـںْݕۍ✨ 🌘-قــلــبـتـۅن ࢪضایۍ✨ 🌘-عشقـتــون حسیںْۍ✨ 🌘غیࢪتـــتــون عݪـۅۍ✨ 🌘-شبتون متعالی✨ # خاموشی چنل
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از فِراق!🫀
ِاِلهۍ‌عَظُمَ‌الْبَلاء .. ُوَبَرِحَ‌الْخَفآءُ .. وَانْڪَشَفَ‌الْغِطآء .. وَانْقَطَعَ‌الرَّجآء .. ُوَضاقَتِ‌الاَْرْضُ .. ُوَمُنِعَتِ‌السَّمآء .. وَاَنْتَ‌الْمُسْتَعانُ .. ُوَاِلَیْڪَ‌الْمُشْتَڪۍ .. وَعَلَیْڪَ‌الْمُعَوَّلُ‌فِۍالشِّدَّةِوَالرَّخآء .. ِاَللّهُمَّ‌صَلِّ‌عَلۍ‌مُحَمَّدوَالِ‌مُحَمَّد .. اُولِۍالاَْمْر .. الَّذینَ‌فَرَضْتَ‌عَلَیْنا‌‌طاعَتَهُمْ .. وَعَرَّفْتَنابِذلِڪَ‌مَنْزِلَتَهُمْ .. فَفَرِّجْ‌عَنّابِحَقِّهِمْ‌فَرَجاًعاجِلا‌قَریباً .. ڪَلَمْحِ‌الْبَصَرِاَوهُوَاَقْرَب .. ُیامُحَمَّدُیاعَلِۍیاعَلِۍُیامُحَمَّدُ .. اِکْفِیانۍ‌فَاِنَّکُماڪافِیانِ .. وَانْصُرانۍ‌فَاِنَّکُماناصِرانِ .. یامَوْلانایاصاحِبَ‌الزَّمان .. ِالْغَوْثَ‌الْغَوْثَ‌الْغَوْثَ .. اَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍ .. السّاعَةَالسّاعَةَ‌السّاعَة .. الْعَجَلَ‌الْعَجَلَ‌الْعَجَل .. َیااَرْحَمَ‌الرّاحِمینَ .. بِحَقِّ‌مُحَمَّد‌وَالِہ‌الطّاهِرین ..
میگفت: ای‌کاش‌خونه‌هامون‌، یه‌خروج‌اضطراری‌داشت‌، که‌دَرش‌باز‌میشد‌به‌بین‌الحرمین:)💔
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه‌میـشود‌بــاز‌هم‌آقای‌کریمی‌ای‌ایــران‌بخـواند‌ و‌تو‌گوش‌کنی .
تو قلبم‌نمیتونه‌کسی‌جاتو بگیره.... _¹²⁸_
-فروختم به غمت عیش روزگارم را :)¹³³