eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
بین‌الحرمین‌ امن‌ترین‌ جای‌ ِجهان‌ است این‌سو حسین‌¹²⁸ و سوی‌ ِدیگر عباس¹³³ ️
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دینـی و دنیایِ‌الحســین🫀:)
حضرت‌علی‌اکبر‹ع› در روز عاشورا، پس از شهادت یاران، از پدر اذن میدان خواست. امام‌حسین‹ع› با چشمانی اشکبار به او نگاه کرد و فرمود: « خدایا! شاهد باش که جوانی به میدان می‌رود که شبیه‌ترین مردم به رسول توست» . علی‌اکبر با رجز «أَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ، نَحْنُ وَ بَيْتِ اللَّهِ أَوْلَى بِالنَّبِيِّ» به سپاه دشمن تاخت و تا ۱۲۰ نفر را به هلاکت رساند . اما تشنگی بر او غالب شد. نزد پدر بازگشت و گفت: «پدر جان! تشنگی مرا هلاک کرد... آیا راهی به یک جرعه آب هست؟» . امام‌حسین‹ع› در حالی که اشک می‌ریخت، فرمود: «پسرم! کمی صبر کن که امروز از دست جدّت رسول‌خدا‹ع› چنان آبی می‌نوشی که هرگز تشنه نشوی»؛ و انگشتر خود را در دهانش نهاد تا از شدت تشنگی جان دهد و به دیدار جدش بشتابد . علی‌اکبر بار دیگر به میدان رفت. مُرَّةُ بْنُ مُنْقِذٍ از پشت با نیزه بر او زد و او را بر زمین افکند. سپس دشمنان او را محاصره کردند و پیکرش را با شمشیر «إِرْباً إِرْباً» قطعه قطعه ساختند . و در آخرین لحظات، ندایش بلند شد: «پدر جان! این جدّ من رسول خداست که با کاسه‌ی خود مرا سیراب کرد» . امام‌حسین‹ع› خود را بر بالین پیکر قطعه‌قطعه‌ی علی‌اکبر رساند، چنان که از اسب بر زمین افتاد . صورت بر چهره‌ی خونین نهاد و فرمود: «خدا بکشد قومی که تو را کشتند... پس از تو خاک بر سر دنیا!» . و این بود کینه‌ای که به حضرت‌علی‌علیه‌السلام در دل داشتند تمام نیزه و شمشیر ها را در تن مبارک وجود نازنین آقاشاهزاده‌علی‌اکبر فرو بردند
پناه بر خدا . ‌.😭😭😭
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ اراد که از اتاق رفت بیرون زدم زیر گریه چرا اینقدر من در برابرش ناتوان بودم ؟ چرا همیشه هرچی اون میگه باید انجام بشههه؟؟ من این بچه رو نمیخوامممم...خسته شدم بودم دیگه هیچی حالیم نبود عصبانی بودم و حالم دست خودم نبود...یه مدت گریه ‌کردم و توی اتاق بودم بعد از اون از اتاق خارج شدم و از پله ها رفتم پایین تصمیم گرفتم اراد که اومد خونه کاری کنم رضایت بده من برم این بچه رو سقط کنم در خونه رو قفل کرده بود تا جایی نرم هوففففف حدود ساعت ۷ شب بود که در خونه رو باز کرد و وارد خونه شد منم از روی مبل بلند شدم و چاقوی توی دستمو محکم گرفتم اراد وارد شد درو بست سلامی کرد و به طرفم اومد چاقوی توی دستمو اوردم بالا و به طرفش گرفتم و گفتم _جلو نیا اراد جا خورد و گفت +ارام این چه کاریه؟؟ فریاد زدم _برو عقب بدون توجه به چاقوی توی دستم داشت به طرفم میومد که چاقو رو گذاشتم زیر گلوم که سر جاش متوقف شد...گفتم _جلو نیا اراد اراد عصبی گفت +دیوونه شدی ارام؟؟ این چه کار احمقانه ای که داری میکنی؟؟ بدون توجه به حرفش گفتم _یا رضایت میدی من برم از شر این بچه خلاص شم یا همین جا خودمو و این بچه رو با هم میکُشم اراد سعی میکرد خونسردیشو حفظ کنه و با لحن اروم باهام حرف بزنه و متقاعدم کنه +آرام اون چاقورو از روی گلوت بردار باهم حرف میزنیم _حرف زدن هیچ فایده ای ندارهههه تصمیمتو بگیر یا میزاری من برم این بچه رو سقط کنم یا خودمو میکُشم باز خواست به سمتم بیاد که چاقورو روی گلوم کمی فشار دادم و گفتم _برو عقب آراد آراد عصبی گفت +چی میخواییی؟؟ _اینکه روی برگه رضایت بدی من برم بچه رو سقط کنم امضا هم بزنی +عمرا چنین کاری بکنممم رضایت بدم بری بچمو بکشی مگه دیوونم تو حق نداری بری بلایی سر اون بچه بیاری من جوابشو دادم _اگه رضایت ندی خودمو هم میکُ... +خفههه شوووووو...غلط کردییی توووووو داشت با عصبانیت به طرفم میومد که باز گفتم _جلو بیایی باور کن خودمو میکشم...میگم بنویس روی برگه که میزاری من بچه رو سقط کنم اراد فریاد زد +نمینوسمممم میخوای رضایت کشته شدن بچمو بدمممم؟؟؟ نمیکنم این کاروووو...تو عقل نداری منی که عقل دارم باید جلوتو بگیرم چشماشو بست و نفسی عمیق کشید و داشت اروم به سمتم میومد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ چشماشو بست و نفس عمیق کشید و داشت اروم به سمتم میومد که گفتم _برو عقبببببب باور کن خودمو میکشم اگه بیایی جلو دستاشو به نشانه ی تسلیم گرفت بالا و گفت +خیلی خب اروم باش...میخوام باهات حرف بزنم _من حرفی ندارم همین الان تصمیمتو بگیر +میخوای بچه رو سقط کنی؟ رضایت من برای سقط بچه این چیزیه که میخوایی؟ _اره +خیلی خب باشه ولی یه شرط دارم _چه شرطی؟ ×میخوام باهات حرف بزنم...حرفامو که زدم بعدش اگه بازم خواستی بچه رو سقط کنی من خودم کمکت میکنم چند ثانیه به پیشنهادش فکر کردم تنها راهم برای رضایت دادن اراد همین بود گفتم _قبوله +خیلی خب الان اون چاقورو از روی گلوت بردار و بیا بریم توی اتاق _بر نمیدارم +باشه دنبالم بیااا پشت سرش راه افتادم داخل اتاق شدیم و اراد گفت +نمیخوایی اون چاقورو برداری خطرناکه اروم چاقورو از گلوم فاصله دادم و دستمو انداختم پایین با آراد نشستیم لب تخت و گفتم _حرفاتو بزن آراد نفس عمیقی کشید و سعی میکرد خونسرد باشه گفت +ازت یه سوال دارم...چرا میخوای اون بچه رو سقط کنی؟ _چون الان شرایط به دنیا اوردنشو ندارم...الان امادگی بچه دار شدنو ندارم‌.‌‌..نمیتونم بزرگش کنم...هنوز شیش ماه از مرگ مهراد نگذشته من باردارم...نمیتونم آراد نمیتونم توم اینو نمیفهمی +مگه شرایط به دنیا اوردن بچه چیه که تو نداری؟ مگه چته که امادگی بزرگ کردنش رو نداری؟ چرا نمیتونی؟؟ _نمیتونم آراد من هنوز درگیر مرگ مهراد هستم اونوقت یه بچه ی دیگه به دنیا بیارم؟؟ +خب مشکلش چیه؟ از دست سوالاش خسته شدم از جام بلند شدم که گفت +کجا میری؟ هنوز حرفام تموم نشده...مگه رضایتمو نمیخوایی؟؟ کلافه دوباره نشستم روی تخت که ادامه داد +مهراد مرده دیگه ارام تو چه بخوایی چه نخوایی مهراد مرده هیچ کاریم از دست تو بر نمیاد...بهت حق میدم از مرگش ناراحت باشی بهت حق میدم یه مدت حال خودت رو نفهمی ولی این تصمیمی که برای سقط بچه گرفتی اصلا درست نیست شاید تو الان از یه دیدگاه دیگه به این مسئله نگاه کنی شاید فکر کنی توانایی بزرگ کردنشو نداری اون بچه یه مادر شاد میخواد که تو الان شاد نیستی و خیلی چیزهای دیگه که توی فکرت میگذره ولی من با یه دیدگاه دیگه بهش نگاه میکنم برای همین باهات مخالفت میکنم برای همین نمیزارم بچه رو سقط کنی برای همین توی خونه حبست کردم...میخوای دیدگاهمو برات بگم؟؟ مکثی کرد و ادامه داد +اون بچه اگه به دنیا بیاد حالتو خوب میکنه بهت روحیه میده بهت کمک میکنه تا با مرگ مهراد کنار بیایی بهت کمک میکنه تا رفتارهات مثل قبل بشه ولی تو اینارو نمیفهمی فقط میخوای بکُشیش چون هنوز شیش ماه از مرگ مهراد نگذشته خب نگذشته باشه مشکلش چیه؟؟ در مورد اینم که میگی شرایطشو نداری این بچه حدود ۸ ماه دیگه به دنیا میاد تو میتونی توی این مدت روی خودت کار کنی تا وقتی بچت به دنیا اومد همون ارام سابق باشی توی فکر فرو رفتم که اراد ادامه داد +اون بچه حق زندگی کردن داره حق داره به دنیا بیاد و یه زندگی خوب داشته باشه ولی تو میخوای این حقو ازش بگیری...ارام تو دلت میاد بچتو بکشی؟ تویی که این همه بخاطر مرگ مهراد غمگین شدی الان میخوای یکی از بچه های دیگتو بکشی؟ چرا خب؟ مهراد بچت بود این بچه ای هم که الان توی شکمت هست بچته، چرا داری بینشون فرق میزاری ارام؟ چیزی نگفتم و در سکوت خیره ی فرش زیر پام شده بودم آراد درست میگفت من اصن به این چیزا فکر نکرده بودم از طرفی نمیخواستم کوتاه بیام و قبول کنم...آراد بعد از حرفاش بلند شد و گفت +فکراتو بکن اگه بازم خواستی بچه رو سقط کنی همونجور که بهت گفتم رضایت میدم ولی اینو بدون که بعدش دیگه حق نداری اسم منو بیاری بعد از حرفش از اتاق رفت بیرون و من به حرفاش فکر میکردم اشکم در اومده بود یکم گریه کردم تا اروم بشم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ انقدر گریه کردم تا حالت تهوع گرفتم اولش خواستم بی تفاوت باشم ولی حالم هی بدتر میشد...به سمت دستشویی دویدم و بالا میوردم...حالم خوب نبود و دیگه توان نداشتم از بس بالا اوردم... یه مشت اب به صورتم زدم و از دستشویی اومدم بیرون و بی جون چند قدم جلو رفتم و همونجا نشستم...اراد نمیدونم از کجا پیداش شد به طرفم اومد و کنارم نشست و نگران گفت +آرام چته؟ خوبی؟ بی جون توی چشماش نگاه کردم که ادامه داد +رنگت خیلی پریده...چیزیت شده؟ دوباره حالم بد شد دستمو گرفتم جلوی دهنمو و دوباره رفتم توی دستشویی و باز بالا اوردم...دیگه هیچی توی معدم نبود ولی همچنان حالم بد بود...چند دقیقه بعد بی حال تر از قبل اومدم بیرون اراد نگران پشت در وایساده بود...بی جون باز نشستم روی زمین که اراد رفت توی اشپزخونه و نمیدونم چی درست کرد توی لیوان اب ریخت و اومد بهم داد خوردم یکم بهتر شدم...از بی حالی افتادم توی بغل اراد و سرمو گذاشتم روی سینش...داشت خوابم میبرد که دوباره حالم بد شد و از توی بغلش اومدم بیرون و رفتم توی دستشویی... کمی بالا اوردم و بیشتر عق میزدم انگار همه ی وجودم داشت بالا میومد و حالم خیلی بد بود...بعد از چند دقیقه اومدم بیرون ارادم نگران منو برد نشوند روی مبل و گفت +چته ارام؟ چرا اینجوری شدی؟ _نمیدونم اومد نشست کنارم و دستشو گذاشت روی پیشونیم و بعد از اون دوباره منو کشید توی بغلش تا صبح نه من خوابیدم و نه آراد مدام عق میزدم و دیگه هیچی توی معدم نبود... دیگه هیچ جونی توی بدنم نمونده بود و نمیدونستم چم شده...ساعت حدودا ۷ بود که اراد مانتو و روسریمو اورد و کمک کرد بپوشم با بی حالی پرسیدم _چیکار میکنی؟ +میریم بیمارستان _من بیمارستان نمیام +چرا داری با من لجبازی میکنییی؟؟ از دیشب تا حالا مدام داری بالا بیاری و حالت بده پاشو بریم ببینم چته _عادیه چون باردارم +دیگه اخه چقدر عادی؟؟ یه نگا به خودت بنداز صورتت سفیده سفیده دستمو گرفت و اروم بلندم کرد و کمکم میکرد راه بیام چون واقعا جون نداشتم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
~•بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم•~ ادامــہ‌رمان‌؏شق‌بہ‌طعم‌انتقام🌸 سه پارت‌‌تقدیمتون🪐⚡️
هدایت شده از فِراق!🫀
✩。:•.───── ✨❁✨ ─────.•:。✩ 🌘-شـبـتــون مہـدۅۍ✨ 🌘-نـفــسـتـون حیدࢪۍ✨ 🌘-ذڪࢪتــون یا عݪی✨ 🌘-مہـࢪتــۅن فـاطمۍ✨ 🌘-صݕࢪتـون زیـںْݕۍ✨ 🌘-قــلــبـتـۅن ࢪضایۍ✨ 🌘-عشقـتــون حسیںْۍ✨ 🌘غیࢪتـــتــون عݪـۅۍ✨ 🌘-شبتون متعالی✨ # خاموشی چنل
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد علمدار نیامد:(💔️