eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ سوار ماشین شدیم و اراد حرکت کرد و من سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم،حالت تهوع ولم نمیکرد... وقتی رسیدیم باهم داخل بیمارستان شدیم بهم یه سرم وصل کردن و گفتن مشکل خاصی ندارم و این در دوران بارداری طبیعیه ولی استرس و هیجانات برام مثل سَم میمونه و هم برای خودم و هم برای بچه ضرر داره...بی حال روی تختی دراز کشیدم و اراد دستمو بین دستاش گرفت و برام حرف میزد و من فقط گوش میکردم...بعد از اتمام سرم از اونجا اومدیم بیرون حالم بهتر شده بود و الان فقط خوابم میومد سوار ماشین شدیم و اراد حرکت کرد و من سرمو به شیشه تکیه دادم و چشمامو بستم داشت خوابم میبرد که صدای اراد اومد +آرام نخوابیاااا الان میرسیم خونه به سختی چشمامو باز کردم و نگاهی بهش انداختم ولی چیزی نگفتم...تا رسیدن به خونه مدام چشمام باز و بسته میشد وقتی رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم توی خونه یه راست باهم رفتیم توی اتاق و من روسریمو برداشتم و خسته روی تخت دراز کشیدم اراد هم پرده هارو کشید و اومد پتویی انداخت روم و خواست برگرده که گفتم _تو نمیای پیشم؟ +اگه میخوای میام ولی باید برم شرکت نمیتونم بخوابم سرمو تکون دادم دلم میخواست بیاد کنارم اروم گفتم _میشه بیایی یکم پیشم باشی؟ لبخندی زد و اومد کنارم دراز کشید و من سرمو گذاشتم روی بازوش و اون سرمو نوازش میکرد دیگه تصمیم نداشتم بچه رو سقط کنم و میخواستم به دنیا بیاد همونجور که اراد سرمو نوازش میکرد گفتم _یه چیزی بگم اراد؟ +جانم؟ بگو _میشه منو..ببری سر خاک مهراد؟ اراد جا خورد ولی فوری گفت +باشه امروز زود برمیگردم باهم میریم چیزی نگفتم و سریع خوابم برد عصر بود که دیگه بیدار شدم بلند شدم غذایی درست کردم که اراد اومد خونه باهم رفتیم سر خاک مهراد و چند ساعت اونجا موندیم و بعد برگشتیم شاممون رو خوردیم و رفتیم خوابیدیم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 🍃چندهفته‌بعد🍃 ✨آرام✨ امروز رفته بودم سونوگرافی برای معاینه‌ی بچه وقتی نوبتم شد رفتم داخل و وقتی سونوگرافیو انجام دادم خانمه توی کامپیوترش یه چیزهایی رو مشاهده میکرد و وقتی برگه‌ی سونوگرافی رو بهم داد با لبخند گفت _خانم شما دو قلو باردارید یه لحظه هنگ کردم دو قلو وایی خداااا من دو قلو باردارم با خوشحالی تشکر کردم و با برگه‌ی توی دستم از اونجا اومدم بیرون رفتم خونه و وقتی شب اراد اومد و زمانی که داشتیم شام میخوردیم گفتم _آراد امروز رفتم سونوگرافی +اره بهم گفته بودی قبلا _میدونی چی بهم گفتن؟ +نه چی گفتن؟ _حدس بزن +اوممم خب...نمیدونم چی گفتن؟ _مواظب باش یکم به مغزت فشار نیاری نگرانتم واقعا +خب نمیدونم بگو چی گفتن لبخندی زدم و گفتم _من دو قلو باردارم اراد خیره‌ی صورتم شد و همینجور نگام میکرد یهو لبخند پهنی زد و گفت +واقعااااا؟؟ سرمو تکون دادم و گفتم _اره +واییی اصن باورم نمیشههه دوتا بچهههه _خودمم خیلی شوکه شدم باهم کمی حرف زدیم و شاممون رو خوردیم و رفتیم خوابیدیم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 🍃چندماه‌بعد🍃 ✨آراد✨ امروز برای ارام نوبت داده بودن برای به دنیا اوردن بچه...ارام خیلی استرس داشت و هرچی بهش میگفتم چیزی نیست میگفت نمیدونم چرا نگرانم و میترسم ارام رو بردن توی اتاق عمل و اینبار من نگران بودم...چندماه پیش فهمیدیم بچه ها دخترن و من خیلی خوشحال شدم...الان طول بیمارستان رو طی میکردم و دعا میکردم اتفاقی نیفته مدتی بعد اومدن اطلاع دادن که بچه ها سالم به دنیا اومدن و حال ارام هم خوبه...وارد اتاق شدم و دیدم ارام بیهوش روی تخت خوابیده پرستاری با دوتا تخت کوچیک اومد و گذاشت کنار ارام...تا زمانی که ارام بهوش بیاد به دوتا دخترای خوشگلم خیره بودم...همین که ارام چشماشو باز کرد اولین کلمه ای که گفت +بچه‌ هام ،بچه هام کو؟؟؟ جلو رفتم و گفتم _خسته نباشی عزیزدلم بعد هم به کنارش اشاره کردم و اون با بی حالی سرشو برگندوند و با دیدن بچه ها لبخند بی جونی زد و گفت _یکیشونو بده بهم تختشو یکم اوردم بالا و یکی از بچه هارو برداشتم و اروم بهش دادم و اون یکیشونو خودم بغلش کردم...جفتشون خواب بودن یهو ارام گفت +آراد اسماشونا چی بزاریم؟ خندیدم و گفتم _واییی اصلا به اسماشون فکر نکرده بودم...اوممم ببین اسم یکیشونا من انتخاب میکنم اسم یکیشونو تو اینجوری عدالتم برقرار میشه +نوچچچچ نمیخوامممم اسمای جفتشونو خودم میخوام انتخاب کنم _عهههه نمیشه دیگه خب منم میخوام اسم یکیشونو انتخاب کنم +خیلی ببخشید که بنده نُه ماه دوتا بچه رو تحمل کردم و این همه درد کشیدم تازه فامیلی جنابالی میاد روشون بعد الان میخوای اسمشونم انتخاب کنی _خیلی بدی خب باشه چی میخوای بزاری؟ به بچه ای که توی بغلش بود نگاه کرد و گفت +اومممم... اسمش...بهار چطوره؟؟ _بهار! اسم قشنگیه +اون یکیشو تو بگو _ایوللللل خندید و منتظر شد تا اسم بگم منم کمی فکر کردم و گفتم +باران...باران چطوره؟ _اوممم باران؟ بهار و باران به هم دیگه میاد قشنگه دوست دارم یکم دیگم حرف زدیم که محمدحسین اومد از قبل بهش گفته بودم ارام اینجاست با فاطمه اومده بودن دسته گلی به ارام دادن و که همون موقع صدای باران بلند شد که ارام گفت _بدش به من باران رو بهش دادم و بهار رو که خوابیده بود ازش گرفتم و گذاشتم توی تختش و با محمدحسین از اونجا اومدیم بیرون تا راحت بتونه به بچه شیر بده 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ فردا منو مرخص کردن بهار توی بغل اراد بود و باران دست من، از بیمارستان اومدیم بیرون اراد ، بچه ها را روی صندلی عقب خوابوند و نشست پشت فرمون و حرکت کرد توی راه کلی باهم حرف زدیم و خندیدم...هنوز نرسیده بودیم خونه که صدای گریه ی بهار بلند شد و پشت سرش باران هم از خواب بلند شد...منو اراد به هم نگاه کردیم و خندیدم وقتی رسیدیم یکیشونا من برداشتم و یکیشونا اراد باهم رفتیم توی خونه به جفتشون شیر دادم و اراد خوابوندشون 🍃یک سال و شش ماه بعد🍃 بچه ها یکم بزرگ شده بودن...چهار دست و پا راه میرفتن و کلماتی مثل{بَ بَ،دَ دَ، آبو} رو میتونستن بگن و من ذوق میکردم...زندگیم با اراد خیلی خوب بود...امروز رفتم آزمایش دادم که متوجه شدم باردارم و خیلی خوشحال شدم بچه ی توی شکمم دو هفتش بود...بهار خونه ی اوا بود و باران پیش فاطمه...رفتم اول بهار رو از آوا گرفتم و ازشون تشکر کردم داشتم مسافت خونه ی آوا تا خونه ی محمدحسین رو طی میکردم که چشمم به یه گل فروشی افتاد با خودم گفتم بزار یه شاخه گل بگیرم...بهار توی ماشین خواب بود برا همین اروم پیاده شدم و داخل گلفروشی شدم...یه دسته گل نرگس گرفتم و از اونجا خارج شدم در ماشین رو باز کردم که بشینم دیدم بهار نیست...توی ماشین رو نگاه کردم نبودش...برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم نبودنش...یه خانمی داشت از رد میشد با نگرانی به طرفش رفتم و سراغ بهار رو گرفتم که نمیدونست کجاست به این طرف و اون طرف میدویدم و بهار رو صدا میزدم و هر کسیو که میدیدم ازش میپرسیدم...اشکم در اومده بود دخترم نبودش بهارم نبود...یعنی دزدیدنش ؟؟ اخه اون که نمیتونه درست راه بره تازه خواب هم بود..ای خدااااااااااااا چیکار کنم بچمممم نمیدونم چقدر دویدم و اسم بهار رو صدا زدم که ناامید افتادم روی زمین و زدم زیر گریه...دوتا زن که متوجه حال و احوال پریشون من شدن تلاش میکردن ارومم کنن ولی مگه میشد؟؟؟ گوشیمو برداشتم و با گریه زنگ زدم به اراد که هنوز چیزی نگفته بودم اراد با دلهره گفت +کجاییی ارام؟؟؟ کجایی؟؟ با گریه گفتم _آراد..بهار..بچم نیست اراد از پشت گوشی فریاد زد +میگم کجاییییییی؟؟ با گریه بهش گفتم کجام 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ نیم ساعت بعد شد با حال خراب بلند شدم و سوار ماشین شدم نمیدونم چرا اراد نیومده بود...هیچ کاری از دستم بر نمیومد و داشتم از نگرانی میمردم تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که برم باران رو از فاطمه بگیرم ماشین رو روشن کردم و رفتم بچه رو ازش گرفتم و محکم به خودم فشارش دادم و تا خونه حرکت کردم وقتی رسیدم ماشین اراد رو جلوی در خونه دیدم...باران رو بغل کردم و داخل خونه شدم اراد نشسته بود روی مبل و سرشو بین دستاش گرفته بود با گریه رفتم جلو و گفتم _آراد نگاهی بهم انداخت و لب پایینشو گاز گرفت بدون اینکه چیزی بگه از خونه رفت بیرون...نبود بهار یه طرف این رفتار سرد اراد با من هم یه طرف کاش حداقل میومد سرم فریاد میزد میگفت چرا مراقبش نبودی ولی این رفتار رو باهام نمیکرد...بیچاره تکیه دادم به دیوار و نشستم روی زمین و باران رو همونجور که بغل کرده بودم به خودم فشار میدادم و گریه میکردم شب اراد اومد خونه با گریه از روی زمین بلند شدم و به طرفش رفتم و گفتم _بهار..اراد بهار چیشد؟ بچم کو؟؟ اراد نگاه غمگینی بهم انداخت و لب زد +تو دیگه هیچوقت اونو نمیبینی _چی داری میگی اراد؟؟؟ یعنی چی که دیگه نمیبینمش؟؟ درست حرف بزن بچم کجاستتتتت؟؟ آراد عصبی گفت +نیست ارام نیست...دزدیدنش...توم از باران خدافظی کن صبح میبرمش اونو هم دیگه نمیبینیش با گریه فریاد زدم _چیییی میگییی؟؟ بهارم کجاستتتتت؟؟ باران رو دیگه کجا میخوای ببریش؟؟؟ +بچه هارو دیگه نمیبینی من اونا را توی قمار باختم بهار رو هم امروز دزدینش فردا باران رو هم میرم بهشون میدم باران رو به خودم فشار دادم و متعجب گفتم _نمیزارم نمیزارمممم باران رو هم ازم دور کنیییی...تو مگه انسانی که بچه هاتو قمار کردیییی بابا حیوون ها هم بچه هاشونو دوست دارن اراد فریاد زد +خفههه شوووو ارامممممممم....میگم دیگه هیچ کدومشونو نمیبینیییی قمارشون کردم فردام میرم میدم بهشون متوجهیییی؟؟؟ _ به چه حقی بچه های منو قمار کردیییییی؟؟ تو غلط کردی که میخوایی چنین کار احمقانه ای بکنییی +بهتره وقتتو برای دعوا کردن با من نزاری چون من هرجور شده صبح باران رو میبرم بعد از حرفش از کنار من رد شد...فریاد زدم _مگه از رو جنازه ی من ردشیییییی بی توجه به حرفم رفت توی اتاق و درو محکم به هم کوبید...صدای گریه ی باران بلند شده بود ،حالم داغون تر و پریشون تر از قبل شده بود با گریه به باران شیر دادم که خوابش برد چرا اراد یه دفه اینجوری شد؟؟ این چه رفتاری بود که با من داشت؟؟ چرااا قمار کرده بود بچه های منو؟؟؟ اراد که قمار نمیکرد حالا چیشده بود؟؟ کلی سوال توی ذهنم بود که جوابی براشون نداشتم فقط میدونستم به هیچ عنوان نمیزارم باران رو ببره گریه میکردم و به صورت باران نگاه میکردم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ سریع صبح شد و اراد از پله ها میومد پایین ترسیده و نگران دخترمو که توی بغلم بود محکم گرفتمش دعا میکردم نظرش عوض شده باشه و بچمو نبره اومد وایساد رو به روی من و لب زد +بچه رو بده من تکیه داده بودم به دیوار و روی زمین نشسته بودم باران رو سفت گرفتم و سرمو با گریه به چپ و راست تکون دادم که باز گفت +میگم بچه رو بده _چرا میخوای بچمو ببرییی؟؟ چرا میخوایی بچه هامو ازم دور کنییی؟؟ اصن بهارم کجاستتت؟؟ دست کیهه؟ توروخدا اراد توروخدا باران رو نبر...التماست میکنم خواهش میکنم...من خودم میرم با طرف قمار تو حرف میزنم راضیش میکنم بهار رو بهم بده و از باران بگذره...باشهه؟؟ بی توجه به التماس های من عصبی گفت +بچه رو بده وگرنه خودم به زور ازت میگیرم با گریه گفتم _چراااا؟؟ چرا داری اینکارو میکنیی؟؟ چرا میخوای بچه هامو ازم دور کنییی؟؟ بابا این بچه ی خودتم هست چرا انقدر بی رحمیییی آراد عصبی اومد جلو و دوتا دستشو گذاشت روی باران که توی بغل بود‌...محکم تر بچه رو گرفتم و به اراد التماس کردم _نبرش اراد...توروخدا بچمو نبر..التماس میکنممم خواهش میکنم جایی نبرش صدای گریه ی باران بلند شده بود اراد بی رحم باران رو خواست از توی بغلم بیرون بکشه که نذاشتم وقتی دیدم التماس کردن فایده نداره صدامو بلند کردم _دستتو بکششششش نمیزارم بچمو ببریییی تو حق ندارییی باران رو جاییی ببریییی اینبار اراد با قدرت بیشتری میخواست باران رو ازم بگیره شدت گریم بیشتر شده بود و مقاوت میکردم...هر طور شده نمیزارم بچمو جایی ببره اون از بهار که معلوم نیست الان دست کیه اینم از باران که میخواست ازم دورش کنه...آراد با پشت دستش زد توی دهنم و باران رو از توی بغلم کشید بیرون و به طرف در میرفت...بدون توجه به سوزش لبم بلند شدم و به طرف اراد میدویدم و با گریه میگفتم _توروخداااا آراد...بچمممم بچمو نبرررر التماست میکنم داره گریه میکنههه بهم بده تا بهش شیر بدمممم خواهش میکنم نبرش تو رو جون هرکی دوست داریی نبرش آرااااااد یهو باران رو گذاشت روی زمین و با اخم به طرفم اومد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ جلوش دو زانو نشستم روی زمین و با گریه بهش التماس میکردم...التماسام و گریه هام دل سنگ رو هم آب میکرد ولی اراد انگار قلبش از یه تیکه سنگ هم بدتر بود صدای باران به گوشم میخورد بلند شدم میخواستم برم به طرفش که اراد دستمو گرفت و به طرف اتاق میکِشوند گریه ها و التماسام تمومی نداشت...مقاوت میکردم تا منو وارد اتاق خواب نکنه ولی زورش خیلی زیاد بود...منو برد داخل اتاق و به سمت دیوار پرتم کرد که خوردم توی دیوار و افتادم روی زمین نگاه خشمگینی بهم کرد و از اتاق رفت بیرون و درو قفل کرد...با گریه به طرف در قفل شده رفتم و به در میکوبیدم و با گریه به اراد التماس میکردم و یهو شروع کردم به اراد بد و بیراه بگم...دستمو مشت کرده بودم و به در میکوبیدم و به اراد بد و بیراه میگفتم و گریه میکردم...خبری از آراد نبود قلبم درد گرفته بود از این همه فشار...خیر سرم میخواستم خبر بارداریمو به اراد بدم ببین چیشد تا شب توی اتاق زندانی بودم انقدر گریه کردم و به در کوبیدم و فریاد زدم تا خسته شدم...اخر شب بود که در اتاق باز شد اراد اومد داخل با گریه از جام بلند شدم و به طرفش رفتم و گفتم _بچمو کجا بردیییی؟؟؟ چیکارش کردییی؟؟ برو بیارش برو بچمو بیار +دیگه نمیبینیش یقشو توی دستم گرفتم و گفتم _کثافتتتتتت بچمو به کی دادیییی؟؟؟ سنگدل بی رحمممممم...بابا اون بچه ی خودتم هست چطور میتونی انقدر سنگدل باشیییییی چیکارش کردییییی؟؟؟ اخه ادم بچشو قمار میکنههههه؟؟ دستشو گذاشت روی دستمو و یقشو از دستم جدا کرد و منو به عقب پرت کرد و گفت +بسههه دیگهههه اراممممم...تو دیگه اونو نمیبینی خفه شووو انقدر تقلا نکن _چیجوری انقدر تغییر کردیییی؟؟ چیجوری انقدر بی رحم شدیییی؟؟ اراد به طرفم اومد و چونمو توی دستش گرفت و فشرد...تمام حرصشو ریخته بود توی دستشو داشت چونمو فشاد میداد و من فقط گریه میکردم...مدتی بعد چونمو ول کرد و از اتاق رفت بیرون و باز درو قفل کرد...با تمام توانم فریاد زدمممم _نمیبخشمت اراااااااد نمیبخشمتتتتتتتتت 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
~•بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم•~ ادامــہ‌رمان‌؏شق‌بہ‌طعم‌انتقام🌸7پارت‌‌تقدیمتون🪐⚡️
هدایت شده از فِراق!🫀
✩。:•.───── ✨❁✨ ─────.•:。✩ 🌘-شـبـتــون مہـدۅۍ✨ 🌘-نـفــسـتـون حیدࢪۍ✨ 🌘-ذڪࢪتــون یا عݪی✨ 🌘-مہـࢪتــۅن فـاطمۍ✨ 🌘-صݕࢪتـون زیـںْݕۍ✨ 🌘-قــلــبـتـۅن ࢪضایۍ✨ 🌘-عشقـتــون حسیںْۍ✨ 🌘غیࢪتـــتــون عݪـۅۍ✨ 🌘-شبتون متعالی✨ # خاموشی چنل
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از فِراق!🫀
ِاِلهۍ‌عَظُمَ‌الْبَلاء .. ُوَبَرِحَ‌الْخَفآءُ .. وَانْڪَشَفَ‌الْغِطآء .. وَانْقَطَعَ‌الرَّجآء .. ُوَضاقَتِ‌الاَْرْضُ .. ُوَمُنِعَتِ‌السَّمآء .. وَاَنْتَ‌الْمُسْتَعانُ .. ُوَاِلَیْڪَ‌الْمُشْتَڪۍ .. وَعَلَیْڪَ‌الْمُعَوَّلُ‌فِۍالشِّدَّةِوَالرَّخآء .. ِاَللّهُمَّ‌صَلِّ‌عَلۍ‌مُحَمَّدوَالِ‌مُحَمَّد .. اُولِۍالاَْمْر .. الَّذینَ‌فَرَضْتَ‌عَلَیْنا‌‌طاعَتَهُمْ .. وَعَرَّفْتَنابِذلِڪَ‌مَنْزِلَتَهُمْ .. فَفَرِّجْ‌عَنّابِحَقِّهِمْ‌فَرَجاًعاجِلا‌قَریباً .. ڪَلَمْحِ‌الْبَصَرِاَوهُوَاَقْرَب .. ُیامُحَمَّدُیاعَلِۍیاعَلِۍُیامُحَمَّدُ .. اِکْفِیانۍ‌فَاِنَّکُماڪافِیانِ .. وَانْصُرانۍ‌فَاِنَّکُماناصِرانِ .. یامَوْلانایاصاحِبَ‌الزَّمان .. ِالْغَوْثَ‌الْغَوْثَ‌الْغَوْثَ .. اَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍ .. السّاعَةَالسّاعَةَ‌السّاعَة .. الْعَجَلَ‌الْعَجَلَ‌الْعَجَل .. َیااَرْحَمَ‌الرّاحِمینَ .. بِحَقِّ‌مُحَمَّد‌وَالِہ‌الطّاهِرین ..