🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۴۰
✨آرام✨
سریع صبح شد و اراد از پله ها میومد پایین ترسیده و نگران دخترمو که توی بغلم بود محکم گرفتمش دعا میکردم نظرش عوض شده باشه و بچمو نبره اومد وایساد رو به روی من و لب زد
+بچه رو بده
من تکیه داده بودم به دیوار و روی زمین نشسته بودم باران رو سفت گرفتم و سرمو با گریه به چپ و راست تکون دادم که باز گفت
+میگم بچه رو بده
_چرا میخوای بچمو ببرییی؟؟ چرا میخوایی بچه هامو ازم دور کنییی؟؟ اصن بهارم کجاستتت؟؟ دست کیهه؟ توروخدا اراد توروخدا باران رو نبر...التماست میکنم خواهش میکنم...من خودم میرم با طرف قمار تو حرف میزنم راضیش میکنم بهار رو بهم بده و از باران بگذره...باشهه؟؟
بی توجه به التماس های من عصبی گفت
+بچه رو بده وگرنه خودم به زور ازت میگیرم
با گریه گفتم
_چراااا؟؟ چرا داری اینکارو میکنیی؟؟ چرا میخوای بچه هامو ازم دور کنییی؟؟ بابا این بچه ی خودتم هست چرا انقدر بی رحمیییی
آراد عصبی اومد جلو و دوتا دستشو گذاشت روی باران که توی بغل بود...محکم تر بچه رو گرفتم و به اراد التماس کردم
_نبرش اراد...توروخدا بچمو نبر..التماس میکنممم خواهش میکنم جایی نبرش
صدای گریه ی باران بلند شده بود اراد بی رحم باران رو خواست از توی بغلم بیرون بکشه که نذاشتم وقتی دیدم التماس کردن فایده نداره صدامو بلند کردم
_دستتو بکششششش نمیزارم بچمو ببریییی تو حق ندارییی باران رو جاییی ببریییی
اینبار اراد با قدرت بیشتری میخواست باران رو ازم بگیره شدت گریم بیشتر شده بود و مقاوت میکردم...هر طور شده نمیزارم بچمو جایی ببره اون از بهار که معلوم نیست الان دست کیه اینم از باران که میخواست ازم دورش کنه...آراد با پشت دستش زد توی دهنم و باران رو از توی بغلم کشید بیرون و به طرف در میرفت...بدون توجه به سوزش لبم بلند شدم و به طرف اراد میدویدم و با گریه میگفتم
_توروخداااا آراد...بچمممم بچمو نبرررر التماست میکنم داره گریه میکنههه بهم بده تا بهش شیر بدمممم خواهش میکنم نبرش تو رو جون هرکی دوست داریی نبرش آرااااااد
یهو باران رو گذاشت روی زمین و با اخم به طرفم اومد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۴۱
✨آرام✨
جلوش دو زانو نشستم روی زمین و با گریه بهش التماس میکردم...التماسام و گریه هام دل سنگ رو هم آب میکرد ولی اراد انگار قلبش از یه تیکه سنگ هم بدتر بود صدای باران به گوشم میخورد بلند شدم میخواستم برم به طرفش که اراد دستمو گرفت و به طرف اتاق میکِشوند گریه ها و التماسام تمومی نداشت...مقاوت میکردم تا منو وارد اتاق خواب نکنه ولی زورش خیلی زیاد بود...منو برد داخل اتاق و به سمت دیوار پرتم کرد که خوردم توی دیوار و افتادم روی زمین نگاه خشمگینی بهم کرد و از اتاق رفت بیرون و درو قفل کرد...با گریه به طرف در قفل شده رفتم و به در میکوبیدم و با گریه به اراد التماس میکردم و یهو شروع کردم به اراد بد و بیراه بگم...دستمو مشت کرده بودم و به در میکوبیدم و به اراد بد و بیراه میگفتم و گریه میکردم...خبری از آراد نبود قلبم درد گرفته بود از این همه فشار...خیر سرم میخواستم خبر بارداریمو به اراد بدم ببین چیشد
تا شب توی اتاق زندانی بودم انقدر گریه کردم و به در کوبیدم و فریاد زدم تا خسته شدم...اخر شب بود که در اتاق باز شد اراد اومد داخل با گریه از جام بلند شدم و به طرفش رفتم و گفتم
_بچمو کجا بردیییی؟؟؟ چیکارش کردییی؟؟ برو بیارش برو بچمو بیار
+دیگه نمیبینیش
یقشو توی دستم گرفتم و گفتم
_کثافتتتتتت بچمو به کی دادیییی؟؟؟ سنگدل بی رحمممممم...بابا اون بچه ی خودتم هست چطور میتونی انقدر سنگدل باشیییییی چیکارش کردییییی؟؟؟ اخه ادم بچشو قمار میکنههههه؟؟
دستشو گذاشت روی دستمو و یقشو از دستم جدا کرد و منو به عقب پرت کرد و گفت
+بسههه دیگهههه اراممممم...تو دیگه اونو نمیبینی خفه شووو انقدر تقلا نکن
_چیجوری انقدر تغییر کردیییی؟؟ چیجوری انقدر بی رحم شدیییی؟؟
اراد به طرفم اومد و چونمو توی دستش گرفت و فشرد...تمام حرصشو ریخته بود توی دستشو داشت چونمو فشاد میداد و من فقط گریه میکردم...مدتی بعد چونمو ول کرد و از اتاق رفت بیرون و باز درو قفل کرد...با تمام توانم فریاد زدمممم
_نمیبخشمت اراااااااد نمیبخشمتتتتتتتتت
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
هدایت شده از فِراق!🫀
ِاِلهۍعَظُمَالْبَلاء ..
ُوَبَرِحَالْخَفآءُ ..
وَانْڪَشَفَالْغِطآء ..
وَانْقَطَعَالرَّجآء ..
ُوَضاقَتِالاَْرْضُ ..
ُوَمُنِعَتِالسَّمآء ..
وَاَنْتَالْمُسْتَعانُ ..
ُوَاِلَیْڪَالْمُشْتَڪۍ ..
وَعَلَیْڪَالْمُعَوَّلُفِۍالشِّدَّةِوَالرَّخآء ..
ِاَللّهُمَّصَلِّعَلۍمُحَمَّدوَالِمُحَمَّد ..
اُولِۍالاَْمْر ..
الَّذینَفَرَضْتَعَلَیْناطاعَتَهُمْ ..
وَعَرَّفْتَنابِذلِڪَمَنْزِلَتَهُمْ ..
فَفَرِّجْعَنّابِحَقِّهِمْفَرَجاًعاجِلاقَریباً ..
ڪَلَمْحِالْبَصَرِاَوهُوَاَقْرَب ..
ُیامُحَمَّدُیاعَلِۍیاعَلِۍُیامُحَمَّدُ ..
اِکْفِیانۍفَاِنَّکُماڪافِیانِ ..
وَانْصُرانۍفَاِنَّکُماناصِرانِ ..
یامَوْلانایاصاحِبَالزَّمان ..
ِالْغَوْثَالْغَوْثَالْغَوْثَ ..
اَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍ ..
السّاعَةَالسّاعَةَالسّاعَة ..
الْعَجَلَالْعَجَلَالْعَجَل ..
َیااَرْحَمَالرّاحِمینَ ..
بِحَقِّمُحَمَّدوَالِہالطّاهِرین ..