eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ با تکون خوردن باران توی بغلم از فکر چند روز پیش بیرون اومدم داشت گریه میکرد...خودمم اشکم در اومده بود و حالم بد بود تازه باید باران رو هم اروم میکردم بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون تا بهار بیدار نشه رفتم توی آشپزخونه و براش شیر خشک درست کردم یاد زمانی افتادم که ارام بهم التماس میکرد باران رو بدم بهش تا بهش شیر بده...سرمو تکون دادم تا از فکرش بیرون بیام ولی حالم خیلی بد بود به باران شیر خشک دادم و اشکم در اومده بود...ارام کجا رفتییی؟؟ الان من چیکار کنمممم؟؟ باز ذهنم رفت توی چند روز پیش با حال داغون از خونه ای که آدرسشو بهم داده بود بیرون اومدم و با دستای لرزون توی ماشین نشستم سرمو گذاشتم روی فرمون و به حرف هایی که شنیده بودم فکر کردم...پارسا بهار رو دزدیده و در ازای پس گرفتنش ازم میخواست برم به ارام بگم بچه هارو قمار کردم و باران رو هم از خونه بیارم بیرون میخواست ارام اذیت بشه نمیدونستم باید چیکار کنم اگه کاری که پارسا میخواد رو نکنم بهار رو میکُشه توی خونه هم با اسلحه تهدیدم کرده بود از طرفی نمیتونستم چنین دروغی رو به ارام بگم...با حال خراب رفتم توی خونه چند دقیقه بعد ارام اومد و با گریه به طرفم اومد و گفت +آراد نمیدونستم باید چیکار کنم حالم دست خودم نبود کلافه و نگران بودم لب پایینم رو گاز گرفتم تا حرفی نزنم بلند شدم و از خونه رفتم بیرون باید تصمیممو میگرفتم باید از هردوشون مراقبت میکردم ای خداااا چیکار کنممممم شب شده بود و من هنوز تصمیمو نگرفته بودم یهو در شاگرد باز شد و پارسا نشست توش با چشمای نفرت انگیز و عصبانی نگاش کردم که گفت +تصمیمتو گرفتی؟ زیاد وقت نداریاااااا _خیلی عوضی هستیییییی خنده ای کرد و گفت +میدونم...شماها باعث شدین من پنج سال برم زندان الان باید بدبخت شیددددد _ما باعث نشدیم کثافت کاری های خودت باعث شد بری زندان +حوصله ی جر و بحث باهات رو ندارم همین الان به من جواب میدی یا کارهایی که گفتمو با آرام میکنی یا جنازه ی بچتونو میفرستم در خونه در شاگرد رو باز کرد و یه نفر بهار رو بهش داد، گرفتش و دوباره درو بست تفنگی گذاشت روی سرش و گفت +زود باش نگران به بهار نگاه کردم که اسلحه رو بیشتر به سرش فشار داد که صدای گریش بلند شد و اون عوضی بدون ذره ای ملایمت گفت +میخوای بمیرههه؟؟؟ چند ثانیه چشمامو روی هم فشار دادم و گفتم _خیلی خب...خیلی خب باشهههه...کاری که میخوای رو میکنمممم اسلحه رو از سر بهار فاصله داد و یه شیشه شیر از توی جیبش برداشت و به بهار داد که صداش قطع شد نگران و عصبی گفتم _چی بهش دادیییییی؟؟ +این بچه تا انتهای کار تو پیش من میمونه هرچیم بخوام بهش میدم الانم خواب اور بهش دادم دَرِ حَلقِش بسته شه _با بچه ی من درست رفتار کننننننن +فعلا تو باید کارهای منو درست انجام بدی تا بچت اسیب نبینه مکثی کرد و گفت.... 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ مکثی کرد و گفت +تا انتهای کار هم من توی خونه ی شما میمونم تا کار اشتباهی نکنی خواستم چیزی بگم که گفت +نمیخوای که اتفاقی برا دخترت بیفته؟؟ با اخم نگاهش کردم که گفت +ماشینو روشن کن زود دستمو مشت کردم فشار دادم عصبی ماشین رو روشن کردم و جلوی در خونه نگه داشتم پارسا گفت +یادت نره همونجور که بهت گفتم باهاش رفتار میکنی پشت در سالن وایمیسم اگه اونجوری که من میخوام باهاش حرف نزنی همونجا یه گلوله توی مغز دخترت میزنم عصبانی نگاهش کردم و باهم پیاده شدیم و من رفتم داخل آرام با گریه به طرفم اومد و گفت +بهار...اراد بهار چیشد؟ بچم کو؟؟ نگاه غمگینی بهش کردم و همونجور که پارسا گفته بود عصبی گفتم _تو دیگه هیچوقت اونو نمیبینی +چی داری میگی اراد؟؟؟ یعنی چی که دیگه نمیبینمش؟؟ درست حرف بزن بچم کجاستتتتت؟؟ عصبی گفتم +نیست ارام نیست...دزدیدنش...توم از باران خدافظی کن صبح میبرمش اونو هم دیگه نمیبینیش با گریه فریاد زد _چیییی میگییی؟؟ بهارم کجاستتتتت؟؟ باران رو دیگه کجا میخوای ببریش؟؟؟ حالم داغون بود ولی مجبور بودم همونجور که پارسا میخواست باهاش حرف بزنم عصبی گفتم +بچه هارو دیگه نمیبینی من اونا را توی قمار باختم بهار رو هم امروز دزدینش فردا باران رو هم میرم بهشون میدم باران رو به خودش فشار داد و متعجب گفتم _نمیزارم نمیزارمممم باران رو هم ازم دور کنیییی...تو مگه انسانی که بچه هاتو قمار کردیییی بابا حیوون ها هم بچه هاشونو دوست دارن دلم میخواست خودم رو بُکُشم ولی آرام رو توی این حال نبینم و اینجوری باهاش حرف نزنم...برخلاف میلم فریاد زدم _خفههه شوووو ارامممممممم....میگم دیگه هیچ کدومشونو نمیبینیییی قمارشون کردم فردام میرم میدم بهشون متوجهیییی؟؟؟ +به چه حقی بچه های منو قمار کردیییییی؟؟ تو غلط کردی که میخوایی چنین کار احمقانه ای بکنییی _بهتره وقتتو برای دعوا کردن با من نزاری چون من هرجور شده صبح باران رو میبرم بعد از حرفم از کنارش رد شدم که ارام فریاد زد _مگه از رو جنازه ی من ردشیییییی اشکام روی صورتم میریخت به طرفش برنگشتم و رفتم توی اتاق و از حرصم در اتاق رو محکم به هم کوبیدم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
~•بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم•~ ادامــہ‌رمان‌؏شق‌بہ‌طعم‌انتقام🌸7 10پارت‌‌نوش‌نگاهتون🪐⚡️
هدایت شده از فِراق!🫀
✩。:•.───── ✨❁✨ ─────.•:。✩ 🌘-شـبـتــون مہـدۅۍ✨ 🌘-نـفــسـتـون حیدࢪۍ✨ 🌘-ذڪࢪتــون یا عݪی✨ 🌘-مہـࢪتــۅن فـاطمۍ✨ 🌘-صݕࢪتـون زیـںْݕۍ✨ 🌘-قــلــبـتـۅن ࢪضایۍ✨ 🌘-عشقـتــون حسیںْۍ✨ 🌘غیࢪتـــتــون عݪـۅۍ✨ 🌘-شبتون متعالی✨ # خاموشی چنل
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۰۱:۰۱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از فِراق!🫀
ِاِلهۍ‌عَظُمَ‌الْبَلاء .. ُوَبَرِحَ‌الْخَفآءُ .. وَانْڪَشَفَ‌الْغِطآء .. وَانْقَطَعَ‌الرَّجآء .. ُوَضاقَتِ‌الاَْرْضُ .. ُوَمُنِعَتِ‌السَّمآء .. وَاَنْتَ‌الْمُسْتَعانُ .. ُوَاِلَیْڪَ‌الْمُشْتَڪۍ .. وَعَلَیْڪَ‌الْمُعَوَّلُ‌فِۍالشِّدَّةِوَالرَّخآء .. ِاَللّهُمَّ‌صَلِّ‌عَلۍ‌مُحَمَّدوَالِ‌مُحَمَّد .. اُولِۍالاَْمْر .. الَّذینَ‌فَرَضْتَ‌عَلَیْنا‌‌طاعَتَهُمْ .. وَعَرَّفْتَنابِذلِڪَ‌مَنْزِلَتَهُمْ .. فَفَرِّجْ‌عَنّابِحَقِّهِمْ‌فَرَجاًعاجِلا‌قَریباً .. ڪَلَمْحِ‌الْبَصَرِاَوهُوَاَقْرَب .. ُیامُحَمَّدُیاعَلِۍیاعَلِۍُیامُحَمَّدُ .. اِکْفِیانۍ‌فَاِنَّکُماڪافِیانِ .. وَانْصُرانۍ‌فَاِنَّکُماناصِرانِ .. یامَوْلانایاصاحِبَ‌الزَّمان .. ِالْغَوْثَ‌الْغَوْثَ‌الْغَوْثَ .. اَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍ .. السّاعَةَالسّاعَةَ‌السّاعَة .. الْعَجَلَ‌الْعَجَلَ‌الْعَجَل .. َیااَرْحَمَ‌الرّاحِمینَ .. بِحَقِّ‌مُحَمَّد‌وَالِہ‌الطّاهِرین ..
⊰✾﷽✾⊱ بِسمِ رَبِ نـٰآمَتْـ ڪِھ اِعجٰاز میڪُنَد... یـٰااُمٰــاهْ ••💚 سلام ، روزتون معطر به نام نرجس خاتون سلام الله علیها🌱
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا منم و کوه غمم و درمانِ اباعبدالله😭💔