🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۵۴
✨آراد✨
حالم اصلا خوب نبود از خودم بدم میومد نمیدونستم آرام الان در چه وضعیه...دوساعت توی همون حالت بودم یکم که ارومتر شدم بلند شدم میخواستم برم یه سر به ارام بزنم ببینم چیزیش نشده باشه در اتاق باز کردم و به سمت پله ها رفتم همین که پامو روی پله ی اولی گذاشتم صدای پارسا از پشت سرم اومد
+کجا؟
برگشتم طرفش و اخم کردم و عصبی گفتم
_پیش زنم
+زنی که چند ساعت پیش با کمربند سیاه و کبودش کردی...فک نمیکنم دوست داشته باشه قیافتو ببینه
از حرص و عصبانیت دستمو مشت کردم و لب زدم
_به تو هیچ ربطیییی ندارهههههه
خنده ای کرد و گفت
+واقعا؟...جفت بچه هات دست منن
_بس کن...هرچی بخوای بهت میدم هرکاری بخوای میکنم ولی بیخیال زندگی من شوووو بچمو بده دست سر من بردارررررر
+حتی اگه بهت بگم شرکتت رو با تمام دم و دستگاهاش بدی اینکارو میکنی؟
_اره...فقط گمشو از زندگیم بیرون
+معلومه ارامو خیلی دوست داری
_عشق من بهش واقعیه دوست داشتن من واقعیه نه تو که فقط ادعای دوست داشتن بهش رو میکردی
+هرجور دوست داری فکر کن ولی اگه تو کُلِ زندگیتم به من بدی من بازم فقط بدبختی ارام رو میخوام
_چی بهت میدن؟ با بدبخت شدن ارام چی بهت میدن؟
+اون زمان که تو داشتی از ارام و خانوادش انتقام میگرفتی چی بهت میدادن؟ چرا اینکارو میکردی؟ به همون دلیلی که تو اینکارو کردی منم الان دارم اینکارو میکنم
عصبی بهش نگاه کردم که ادامه داد
+دلم خنک میشه
برگشتم برم توی اتاق ببینم ارام در چه وضعیه که صدای نحسش باز اومد
+من اجازه ندادم بری ببینیش
_بزا برم بهش سر بزنم حالش خوب نیست
+به درک
برگشتم طرفش و دستمو روبه روش تکون دادم
_تو اصن آدمییی؟؟ احساسات دارییی؟؟ اصن میدونی زن یعنی چییی؟؟؟...هرکاری این چند روزه گفتی کردم زنمو توی اتاق زندانیش کردم، بهش دروغ گفتم ، باهاش خشن برخورد کردم، دستمو روش بلند کردم، با کمربند زدمش ولی بسه دیگهههه...دیگه نمیتونمممم دیگه نمیتونم توی کثافت کاری هات همکاری کنم...اون ضعیفه الان از دست میره...حداقل برم ببینم توی چه وضعیه
عصبی برگشتم و پله هارو بالا رفتم پارسا هم دیگه چیزی نگفت...در اتاق رو باز کردم و پامو گذاشتم توی اتاق و آروم به طرفش رفتم کف اتاق دراز کشیده بود و چشماش بسته بود رنگش خیلی پریده بود و لب هاش خشک شده بود...نشستم بالای سرش و پشت دستمو گذاشتم روی پیشونیش که خداروشکر تب نداشت دستاشو که با طناب بسته بودم باز کردم و فشارشو گرفتم که خیلی پایین بود...غمگین نگاهی بهش کردم و پارسا هم از بیرون اتاق داشت این داخل رو میدید بدون توجه بهش بلند شدم... سِرُم توی خونه داشتیم یکی برداشتم و نشستم کنارش
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/1723276544002
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۵۵
✨آراد✨
یکی از دستاشو گرفتم و آستینشو زدم بالا که کبودی های روی دستشو دیدم چشمامو روی هم فشار دادم حالم از خودم به هم میخورد که اینکارو باهاش کردم خودمم نمیتونم خودمو ببخشم چه برسه به ارام...سوزن رو آروم فرو کردم توی دستش که ابروهاش تکونی خورد و اروم چشماشو باز کرد و بی حال بهم نگاه کرد نمیتونستم توی صورتش نگاه کنم نگاه غمگینی بهش انداختم و از اتاق اومدم بیرون وقتی سِرمش تموم شد رفتم درش اوردن و ناراحت مشغول بستن دستاش شدم که صدای ضعیف و بی جونش اومد
+چ.چه..جالب..م.منو ..ب.به این..ح.حال و ..روز..ا.انداختی..بعد الان..ب.بهم س.سرم..می.زنی
اشکی از گوشه ی چشمش چکید...چی بهش میگفتم؟ چی داشتم که بگم؟ بدون اینکه جوابشو بدم از اتاق اومدم بیرون و براش سینی غذایی بردم که باز با التماس و خواهش ازم سراغ بچه هارو گرفت و من مجبور بودم دروغ بگم...دلم میخواست بغلش کنم و بهش بگم "نگران نباش بچه هارو هیجا نبردم بچه ها همین جا توی همین خونه هستن و حال هر دوشون خوبه" ولی حیف، حیف که نمیتونستم بگم...به طرف در اتاق قدم برداشتم که صداش به گوشم خورد
_آراد
برنگشتم طرفش و اون ادامه داد
م.میشه قرصامو بدی؟...درد دارم...خواهش میکنم
چشمامو روی هم فشار دادم...دلم میخواست از همین تراس خودمو پرت کنم پایین...همه ی زندگی من توی چنین شرایطیه و من هیچ کاری نمیتونم براش بکنم...جوری درد داره که حتی نمیتونه خودشو به قرصاش برسونه و ابنجوری از من میخواد تا بهش بدم...اروم به طرفش برگشتم و رفتم قرصامو با یه لیوان اب گذاشتم جلوش؛نمیتونستم به صورتش نگاه کنم بعد از اون از اتاق اومدم بیرون
چند روز بعد پارسا یه زنی رو اورد توی خونه و داشت به سمت اتاق ارام میبردش جلوشو گرفتم و گفتم
_کجااااا؟؟ اصن این خانم کیه ور داشتی اوردی تو خونه ی من؟؟
پارسا با لحن تمسخر گفت
+زن دومته
_چییی؟؟ چی میگی؟
+خودت میفهمی برو کنارررر
از کنارم رد شدن اون زنه در اتاق ارام باز کرد و رفت داخل منم پشت در وایسادم ببینم چی میشه
با حرف هایی که شیما داشت به ارام میزد و ارام هم دروغ های اون عفریته رو باور کرده بود دلم میخواست فریاد بزنم و به همه بگم پارسا چجور آدمیهههه دلم میخواست با همون اسلحه ی خودش بکشمش حتی اگه بعدش خودم رو هم اعدام کنن...برام مهم نبود چه بلایی سر من میاد فقط ارام و بچه ها برام مهم بودن ،ارام همینجوریش این چند روز داغون شده حالا با حرفای این زنیکه حالش صد برابر بدتر میشه...پارسا خدا لعنتت کنه حلالت نمیکنم که داری اینکارو با آرام و زندگی من میکنی...وقتی شیما از اتاق اومد بیرون ارام فریاد زد
+حلالت نمیکنممممم آراااااد...عوضیییییییی
چشمامو روی هم فشار دادم و قلبم از این همه فشار درد گرفته بود
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۵۶
✨آراد✨
از فکر گذشته اومدم بیرون...در ماشین رو باز کردم و به طرف خونه ی محمدحسین رفتم نفس عمیقی کشیدم و آیفون رو زدم که صدای فاطمه اومد
+کیه؟
_فاطمه خانم میشه یه دیقه بیایین دم در
+الان میام
خداروشکر کردم که محمدحسین آیفون رو بر نداشت چند دیقه بعد در خونه باز شد سلامی کردم و گفتم
_آرام اینجاس؟
+آرام؟ نه اینجا نیست
_توروخدا اگه اونجاست برین بگین بیاد
+چیزی شده؟
کلافه دستی توی موهام کشیدم و گفتم
_واقعا نیست؟
+نه باور کنید اینجا نیست
سرمو تکون دادم و که صدای محمدحسین اومد
×فاطمه کیه؟
اومد دم در و چشمش به من خورد و سلام و احوالپرسی گرمی کرد و باهام دست داد و گفت
×چیشده که یادی از ما کردی؟ از آرام چه خبر؟
_نیست
×چی؟ یعنی چی که نیست؟
_از خونه فرار کرده
×ها؟ چی؟ فرار کرده؟ یعنی چی؟
خجالت میکشیدم بگم یه نگاه به فاطمه کردم که خودش فهمید میخوام با محمدحسین تنها باشم رفت داخل و محمدحسین گفت
×بگو چیشده؟
_چیحوری بگم؟
نگران و سریع گفت
×بگو دیگههههه
_من فراریش دادم من...
منتظر بهم نگاه کرد که شرمنده ادامه دادم
_من بهش دروغ گفتم بهش گفتم بچه هارو قمار کردم انقدر اذیتش کردم تا گذاشت رفت
×چی میگی آراد؟ نمیفهمم درست حرف بزن یعنی چی بچه هارو قمار کردیی؟؟ چی میگیییی؟؟
_پارسا بهار رو دزدید و منو به جون بچم تهدید کرد که باید به ارام بگم بچه هارو قمار کردم و آرام هم اینو باور کرد...چند روزه پارسا داره توی خونه ی من زندگی میکنه و آرام رو توی اتاق زندانیش کردم و اون مدام داشت منو تهدید میکرد...یه زن آورد توی خونه و اون رفت به ارام گفت که زن دوم منه و آرام رو دوست ندارم و عمدا بچه هارو قمار کردم تا بعدش ارام رو هم طلاق بدم ولی دروغ میگفت ارام هم اینارو باور کرد...این چند روزه تا سر حد مرگ آرام رو اذیت کردم من...من دستمو روش بلند کردم من....من با کمربند زدمش...من.....
محمد حسین نذاشت حرفم تموم بشه یقمو گرفت و چسبوند به دیوار و داد زد...
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۵۷
✨آراد✨
محمدحسین نذاشت حرفم تموم بشه یقمو گرفت و چسبوند به دیوار و داد زد
×چه غلطیییی کردیییی؟؟؟
چشمامو روی هم فشار دادم و گفتم
_با کمربند زدمش
×تو غلط کردیییی دست روی خواهر من بلند کردییییی
همچنان چشمامو بسته بودم هیچ حرکتی نمیکردم بهش حق دادم عصبانی شه و یقمو محکم توی دستش گرفته بود و عصبانی داد زد
×خواهرم کجاستتتتتتتت؟؟؟
_ن.نمیدونم، فرار کرده
همونجور که یقم توی دستش بود محکم چند بار منو به دیوار کوبوند و گفت
×عوضیییییییییی زورت به یه زن رسیدهههههه اصن تو آدمیییییییی
منو به دیوار میکوبوند و داد میزد و من هیچی بهش نمیگفتم...حقم بود اگه همینجام منو خاک میکرد چند نفر داشتن نگامون میکردن؛فاطمه از خونه اومد بیرون و گفت
+چیکار میکنی محمدحسین؟؟؟ بس کننننن
محمدحسین دستشو مشت کرد و زد توی صورتم و فریاد زد
×عوضییییی بی غیرتتتتت تو غلط کردی دست روی خواهر من بلند کردیییییی غلط کردییییییی...تویی که عرضه نداشتییی ازش مراقبت کنی غلط کردیییی باهاش ازدواج کردیییی غلط کردییی خواهرمو بدبخت کردییییی
منو میکوبوند به دیوار و حرفاشو با فریاد میگفت فاطمه و چند نفر دیگه سعی داشتن محمدحسین رو از من جدا کنن به خاطر کوبیده شدنم به دیوار از دهنم خون میومد و بخاطر مشتی که محمدحسین بهم زد از دماغم خون میومد...هیچ کاری نمیکردم حتی سعی نمیکردم محمدحسین رو خودم جدا کنم و خطاب به اون چند نفری که سعی داشتن محمدحسین رو ازم جدا کنن گفتم
_برین عقب...بزارین خودشو خالی کنه
توی چشمای عصبانی محمدحسین نگاه کردم و با دهن پر از خون گفتم
_بزن...هرچی میخوای بزن...هرکاری بکنی حقمه هر بلایی سرم بیاری حقمه...خودتو اروم کن اگه اروم میشی بزن
یقمو توی دستش فشار داد و یهو ولم کرد که همونجور که به دیوار تکیه داده بودم بیچاره نشستم روی زمین و محمدحسین فوری رفت داخل خونه
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۵۸
✨آراد✨
فاطمه یه دستمال گرفت جلوم و گفت
+ببخشید توروخدا
دستمال رو ازش دستش گرفتم و گفتم
_اشکالی نداره مهم نیست
خون های صورتم رو پاک کردم و بلند شدم و سوار ماشین شدم و سرمو به سمت بالا تکیه به صندلی دادم و دستمال رو به دماغم فشار دادم تا خونِش بند بیاد...چند دیقه بعد ماشین رو روشن کردم و بی هدف توی خیابون ها میچرخیدم و با چشمام دنبال ارام میگشتم...چند ساعت همینجور رانندگی میکردم و در نهایت ناامیدی رفتم خونه...کلافه و نگران نشستم روی مبل و نامه ای که ارام برام نوشته بود رو برداشتم و چند بار خوندمش و گریه کردم چقدر تاکید کرده بود که اشتباه کرده حاضر شده کنار من بمونه و چقدر گفته منو نمیبخشه...من آرامی که باردار بود رو به چنین حال و روزی انداختم...یعنی الان کجاست؟ شب رو میخواد کجا بگذرونه؟؟ حالش خوبه؟؟ خدای من چیکار کنممممممممم؟؟...صدای آیفون منو از فکر و خیال در آورد دعا میکردم آرام باشه ولی همین که به آیفون رسیدم محمدحسین رو دیدم کلافه آیفون رو زدم و دوباره رفتم روی نزدیکترین مبل نشستم و سرمو بین دستام گرفتم...طولی نکشید که سایه ی محمدحسین روم افتاد و پاهاشو جلوم دیدم سرمو بلند نکردم ولی صدای عصبیش به گوشم خورد
+پیداش نکردی؟
_نه
+چرا اینجا نشستیییی؟؟؟
سرمو اروم بردم بالا و نگاهش کردم و لب زدم
_چیکار کنمممم؟ چه خاکی تو سَرم بریزمممم؟؟
+پاشو بریم کلانتری ببینم کجاست
کلافه از جام بلند شدم و با محمدحسین از خونه بیرون زدیم انقدر ذهنم درگیر بود که یادم رفت سوییچ رو بردارم خواستم برم داخل خونه که محمدحسین دستمو گرفت انگار متوجه سردرگُمیم شده بود لب زد
+ولش کن بیا با ماشین من میریم
حرفی نزدم و باهم سوار شدیم حالم خوب نبود و کلافه بودم...رفتیم کلانتری و چند ساعت طول کشید تا کارهاش رو کردیم و یه عکس از ارام دادیم تا توی روزنامه ها بزنن...اشفته از کلانتری اومدیم بیرون و محمدحسین منو رسوند خونه خواستم پیاده شم که صداش اومد
+امروز عصبانی شدم با اینکه حقت بود ولی بببخشید
به تکون دادن سرم اکتفا کردم حوصله ی خودمم نداشتم چه برسه به بقیه در ماشین رو بستم و در خونه رو باز کردم با امید پامو گذاشتم توی خونه کاش ارام اینجا بود ولی اشتباه میکردم ارام نبود ارام رفته بود برای همیشه...ای کاش یبار دیگه حداقل میدیدمش و حقیقت رو بهش میگفتم بچه ها پیش اوا بودن فعلا بهترین جا براشون همونجا بود من بدون ارام چیجوری بچه هارو نگهداری کنم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•