eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ محمدحسین نذاشت حرفم تموم بشه یقمو گرفت و چسبوند به دیوار و داد زد ×چه غلطیییی کردیییی؟؟؟ چشمامو روی هم فشار دادم و گفتم _با کمربند زدمش ×تو غلط کردیییی دست روی خواهر من بلند کردییییی همچنان چشمامو بسته بودم هیچ حرکتی نمیکردم بهش حق دادم عصبانی شه و یقمو محکم توی دستش گرفته بود و عصبانی داد زد ×خواهرم کجاستتتتتتتت؟؟؟ _ن.نمیدونم، فرار کرده همونجور که یقم توی دستش بود محکم چند بار منو به دیوار کوبوند و گفت ×عوضیییییییییی زورت به یه زن رسیدهههههه اصن تو آدمیییییییی منو به دیوار میکوبوند و داد میزد و من هیچی بهش نمیگفتم...حقم بود اگه همینجام منو خاک میکرد چند نفر داشتن نگامون میکردن؛فاطمه از خونه اومد بیرون و گفت +چیکار میکنی محمدحسین؟؟؟ بس کننننن محمدحسین دستشو مشت کرد و زد توی صورتم و فریاد زد ×عوضییییی بی غیرتتتتت تو غلط کردی دست روی خواهر من بلند کردیییییی غلط کردییییییی...تویی که عرضه نداشتییی ازش مراقبت کنی غلط کردیییی باهاش ازدواج کردیییی غلط کردییی خواهرمو بدبخت کردییییی منو میکوبوند به دیوار و حرفاشو با فریاد میگفت فاطمه و چند نفر دیگه سعی داشتن محمدحسین رو از من جدا کنن به خاطر کوبیده شدنم به دیوار از دهنم خون میومد و بخاطر مشتی که محمدحسین بهم زد از دماغم خون میومد...هیچ کاری نمیکردم حتی سعی نمیکردم محمدحسین رو خودم جدا کنم و خطاب به اون چند نفری که سعی داشتن محمدحسین رو ازم جدا کنن گفتم _برین عقب...بزارین خودشو خالی کنه توی چشمای عصبانی محمدحسین نگاه کردم و با دهن پر از خون گفتم _بزن...هرچی میخوای بزن...هرکاری بکنی حقمه هر بلایی سرم بیاری حقمه...خودتو اروم کن اگه اروم میشی بزن یقمو توی دستش فشار داد و یهو ولم کرد که همونجور که به دیوار تکیه داده بودم بیچاره نشستم روی زمین و محمدحسین فوری رفت داخل خونه 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آراد✨ فاطمه یه دستمال گرفت جلوم و گفت +ببخشید توروخدا دستمال رو ازش دستش گرفتم و گفتم _اشکالی نداره مهم نیست خون های صورتم رو پاک کردم و بلند شدم و سوار ماشین شدم و سرمو به سمت بالا تکیه به صندلی دادم و دستمال رو به دماغم فشار دادم تا خونِش بند بیاد...چند دیقه بعد ماشین رو روشن کردم و بی هدف توی خیابون ها میچرخیدم و با چشمام دنبال ارام میگشتم...چند ساعت همینجور رانندگی میکردم و در نهایت ناامیدی رفتم خونه...کلافه و نگران نشستم روی مبل و نامه ای که ارام برام نوشته بود رو برداشتم و چند بار خوندمش و گریه کردم چقدر تاکید کرده بود که اشتباه کرده حاضر شده کنار من بمونه و چقدر گفته منو نمیبخشه...من آرامی که باردار بود رو به چنین حال و روزی انداختم...یعنی الان کجاست؟ شب رو میخواد کجا بگذرونه؟؟ حالش خوبه؟؟ خدای من چیکار کنممممممممم؟؟...صدای آیفون منو از فکر و خیال در آورد دعا میکردم آرام باشه ولی همین که به آیفون رسیدم محمدحسین رو دیدم کلافه آیفون رو زدم و دوباره رفتم روی نزدیکترین مبل نشستم و سرمو بین دستام گرفتم...طولی نکشید که سایه ی محمدحسین روم افتاد و پاهاشو جلوم دیدم سرمو بلند نکردم ولی صدای عصبیش به گوشم خورد +پیداش نکردی؟ _نه +چرا اینجا نشستیییی؟؟؟ سرمو اروم بردم بالا و نگاهش کردم و لب زدم _چیکار کنمممم؟ چه خاکی تو سَرم بریزمممم؟؟ +پاشو بریم کلانتری ببینم کجاست کلافه از جام بلند شدم و با محمدحسین از خونه بیرون زدیم انقدر ذهنم درگیر بود که یادم رفت سوییچ رو بردارم خواستم برم داخل خونه که محمدحسین دستمو گرفت انگار متوجه سردرگُمیم شده بود لب زد +ولش کن بیا با ماشین من میریم حرفی نزدم و باهم سوار شدیم حالم خوب نبود و کلافه بودم...رفتیم کلانتری و چند ساعت طول کشید تا کارهاش رو کردیم و یه عکس از ارام دادیم تا توی روزنامه ها بزنن...اشفته از کلانتری اومدیم بیرون و محمدحسین منو رسوند خونه خواستم پیاده شم که صداش اومد +امروز عصبانی شدم با اینکه حقت بود ولی بببخشید به تکون دادن سرم اکتفا کردم حوصله ی خودمم نداشتم چه برسه به بقیه در ماشین رو بستم و در خونه رو باز کردم با امید پامو گذاشتم توی خونه کاش ارام اینجا بود ولی اشتباه میکردم ارام نبود ارام رفته بود برای همیشه...ای کاش یبار دیگه حداقل میدیدمش و حقیقت رو بهش میگفتم بچه ها پیش اوا بودن فعلا بهترین جا براشون همونجا بود من بدون ارام چیجوری بچه هارو نگهداری کنم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
~•بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم•~ ادامــہ‌رمان‌؏شق‌بہ‌طعم‌انتقام🌸 پنج‌پارت‌‌نوش‌نگاهتون🪐🫀
هدایت شده از فِراق!🫀
✩。:•.───── ✨❁✨ ─────.•:。✩ 🌘-شـبـتــون مہـدۅۍ✨ 🌘-نـفــسـتـون حیدࢪۍ✨ 🌘-ذڪࢪتــون یا عݪی✨ 🌘-مہـࢪتــۅن فـاطمۍ✨ 🌘-صݕࢪتـون زیـںْݕۍ✨ 🌘-قــلــبـتـۅن ࢪضایۍ✨ 🌘-عشقـتــون حسیںْۍ✨ 🌘غیࢪتـــتــون عݪـۅۍ✨ 🌘-شبتون متعالی✨ # خاموشی چنل
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از فِراق!🫀
ِاِلهۍ‌عَظُمَ‌الْبَلاء .. ُوَبَرِحَ‌الْخَفآءُ .. وَانْڪَشَفَ‌الْغِطآء .. وَانْقَطَعَ‌الرَّجآء .. ُوَضاقَتِ‌الاَْرْضُ .. ُوَمُنِعَتِ‌السَّمآء .. وَاَنْتَ‌الْمُسْتَعانُ .. ُوَاِلَیْڪَ‌الْمُشْتَڪۍ .. وَعَلَیْڪَ‌الْمُعَوَّلُ‌فِۍالشِّدَّةِوَالرَّخآء .. ِاَللّهُمَّ‌صَلِّ‌عَلۍ‌مُحَمَّدوَالِ‌مُحَمَّد .. اُولِۍالاَْمْر .. الَّذینَ‌فَرَضْتَ‌عَلَیْنا‌‌طاعَتَهُمْ .. وَعَرَّفْتَنابِذلِڪَ‌مَنْزِلَتَهُمْ .. فَفَرِّجْ‌عَنّابِحَقِّهِمْ‌فَرَجاًعاجِلا‌قَریباً .. ڪَلَمْحِ‌الْبَصَرِاَوهُوَاَقْرَب .. ُیامُحَمَّدُیاعَلِۍیاعَلِۍُیامُحَمَّدُ .. اِکْفِیانۍ‌فَاِنَّکُماڪافِیانِ .. وَانْصُرانۍ‌فَاِنَّکُماناصِرانِ .. یامَوْلانایاصاحِبَ‌الزَّمان .. ِالْغَوْثَ‌الْغَوْثَ‌الْغَوْثَ .. اَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍ .. السّاعَةَالسّاعَةَ‌السّاعَة .. الْعَجَلَ‌الْعَجَلَ‌الْعَجَل .. َیااَرْحَمَ‌الرّاحِمینَ .. بِحَقِّ‌مُحَمَّد‌وَالِہ‌الطّاهِرین ..
هعیییی:)
481.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ابَـلفـَضل‌الع‍َباس ... ؛ 😭💔
در عاشورا ؛ اسب هارا نعل تازه زدند .. نه برای راه رفتن روی سنگ .. برای تاختن بر پیکر نیمه جان اباعبدالله 💔 : ) ..
در حسرت شهادت سوختیم ..💔
؛ کـَربَـلاش برای بقیه‌س و دلتـَنگیش برای ما . / ۱۲۸ .