🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۵۸
✨آراد✨
فاطمه یه دستمال گرفت جلوم و گفت
+ببخشید توروخدا
دستمال رو ازش دستش گرفتم و گفتم
_اشکالی نداره مهم نیست
خون های صورتم رو پاک کردم و بلند شدم و سوار ماشین شدم و سرمو به سمت بالا تکیه به صندلی دادم و دستمال رو به دماغم فشار دادم تا خونِش بند بیاد...چند دیقه بعد ماشین رو روشن کردم و بی هدف توی خیابون ها میچرخیدم و با چشمام دنبال ارام میگشتم...چند ساعت همینجور رانندگی میکردم و در نهایت ناامیدی رفتم خونه...کلافه و نگران نشستم روی مبل و نامه ای که ارام برام نوشته بود رو برداشتم و چند بار خوندمش و گریه کردم چقدر تاکید کرده بود که اشتباه کرده حاضر شده کنار من بمونه و چقدر گفته منو نمیبخشه...من آرامی که باردار بود رو به چنین حال و روزی انداختم...یعنی الان کجاست؟ شب رو میخواد کجا بگذرونه؟؟ حالش خوبه؟؟ خدای من چیکار کنممممممممم؟؟...صدای آیفون منو از فکر و خیال در آورد دعا میکردم آرام باشه ولی همین که به آیفون رسیدم محمدحسین رو دیدم کلافه آیفون رو زدم و دوباره رفتم روی نزدیکترین مبل نشستم و سرمو بین دستام گرفتم...طولی نکشید که سایه ی محمدحسین روم افتاد و پاهاشو جلوم دیدم سرمو بلند نکردم ولی صدای عصبیش به گوشم خورد
+پیداش نکردی؟
_نه
+چرا اینجا نشستیییی؟؟؟
سرمو اروم بردم بالا و نگاهش کردم و لب زدم
_چیکار کنمممم؟ چه خاکی تو سَرم بریزمممم؟؟
+پاشو بریم کلانتری ببینم کجاست
کلافه از جام بلند شدم و با محمدحسین از خونه بیرون زدیم انقدر ذهنم درگیر بود که یادم رفت سوییچ رو بردارم خواستم برم داخل خونه که محمدحسین دستمو گرفت انگار متوجه سردرگُمیم شده بود لب زد
+ولش کن بیا با ماشین من میریم
حرفی نزدم و باهم سوار شدیم حالم خوب نبود و کلافه بودم...رفتیم کلانتری و چند ساعت طول کشید تا کارهاش رو کردیم و یه عکس از ارام دادیم تا توی روزنامه ها بزنن...اشفته از کلانتری اومدیم بیرون و محمدحسین منو رسوند خونه خواستم پیاده شم که صداش اومد
+امروز عصبانی شدم با اینکه حقت بود ولی بببخشید
به تکون دادن سرم اکتفا کردم حوصله ی خودمم نداشتم چه برسه به بقیه در ماشین رو بستم و در خونه رو باز کردم با امید پامو گذاشتم توی خونه کاش ارام اینجا بود ولی اشتباه میکردم ارام نبود ارام رفته بود برای همیشه...ای کاش یبار دیگه حداقل میدیدمش و حقیقت رو بهش میگفتم بچه ها پیش اوا بودن فعلا بهترین جا براشون همونجا بود من بدون ارام چیجوری بچه هارو نگهداری کنم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
هدایت شده از فِراق!🫀
ِاِلهۍعَظُمَالْبَلاء ..
ُوَبَرِحَالْخَفآءُ ..
وَانْڪَشَفَالْغِطآء ..
وَانْقَطَعَالرَّجآء ..
ُوَضاقَتِالاَْرْضُ ..
ُوَمُنِعَتِالسَّمآء ..
وَاَنْتَالْمُسْتَعانُ ..
ُوَاِلَیْڪَالْمُشْتَڪۍ ..
وَعَلَیْڪَالْمُعَوَّلُفِۍالشِّدَّةِوَالرَّخآء ..
ِاَللّهُمَّصَلِّعَلۍمُحَمَّدوَالِمُحَمَّد ..
اُولِۍالاَْمْر ..
الَّذینَفَرَضْتَعَلَیْناطاعَتَهُمْ ..
وَعَرَّفْتَنابِذلِڪَمَنْزِلَتَهُمْ ..
فَفَرِّجْعَنّابِحَقِّهِمْفَرَجاًعاجِلاقَریباً ..
ڪَلَمْحِالْبَصَرِاَوهُوَاَقْرَب ..
ُیامُحَمَّدُیاعَلِۍیاعَلِۍُیامُحَمَّدُ ..
اِکْفِیانۍفَاِنَّکُماڪافِیانِ ..
وَانْصُرانۍفَاِنَّکُماناصِرانِ ..
یامَوْلانایاصاحِبَالزَّمان ..
ِالْغَوْثَالْغَوْثَالْغَوْثَ ..
اَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍ ..
السّاعَةَالسّاعَةَالسّاعَة ..
الْعَجَلَالْعَجَلَالْعَجَل ..
َیااَرْحَمَالرّاحِمینَ ..
بِحَقِّمُحَمَّدوَالِہالطّاهِرین ..
در عاشورا ؛
اسب هارا نعل تازه زدند ..
نه برای راه رفتن روی سنگ ..
برای تاختن بر پیکر نیمه جان اباعبدالله 💔 : ) ..