🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۲
✨آرام✨
به طرف اراد برگشتم و جواب حرفشو دادم...
_واقعا شوهر منی؟
مکثی کردم و ادامه دادم
_فک نمیکنم لازم باشه چندسال پیش رو برات یاداوری کنم...شیما جانِت الان نگران میشه، دیر وقته نمیخوای بری پیشش؟؟
اراد کلافه و عصبانی گفت
+میخوام باهات حرف بزنم ارام میدونی این مدت چی کشیدممم؟؟
پر بغض لب زدم
_آرام؟ آرام کیه؟...آرام خیلی وقته مُرده اقای رادمهر...میدونی چجوری مُرد؟ دِق کرد، انقدر گریه کرد تا مُرد، انقدر شوهرش اذیتش کرد تا مُرد...الان چی میخوای بگی؟ اصن چی داری که بگی؟از ادم مُرده چه انتظاری داری؟؟...بچه های منو قمار کردی و الان میری بچه های شیما رو در آغوش میگیریی...برو، برو نمیخوام ببینمت چرا نمیفهمیییی؟؟ اگه میخواستم باز اون قیافه ی نحستو ببینم مگه مَرَض داشتم از اون خونه فرار کردم
با چشمای غمگینش خیره بهم بود خواستم از کنارش رد شم که بازومو گرفت و مانع رفتنم شد...با برخورد دستش با دستم انگار برق سه فاز بهم وصل کردن و از کنترل خارج شدم و فریاد زدم
_دستتو بِکِشششششش
دستمو با شتاب از توی دستش بیرون کشیدم که با تعجب گفت
+تو هنوز به من مَحرمی من هنوز شوهرتم
عصبی لب زدم
_اونم اگه تا حالا چاره داشتم طلاقمو گرفته بودم...نمیخواستم چشمم بهت بیفته برای همین تا حالا طلاق نگرفتم...تو چرا طلاقم ندادی؟ طلاقمو غیابی میدادی...تو که از خداتم بود چرا ندادی؟
لب پایینشو چند ثانیه به دندون گرفت و گفت
+اونجور که تو فکر میکنی نیست... بخدا اونجوری نیست
سرمو به مسخرگی تکون دادم و گفتم
_هست...همونجوریه که من میگم...میخوای به توم بگم؟ بچه های منو قمار کردی و رفتی یه زن دیگه گرفتی و منو با یه بچه آواره ی کوچه خیابون کردی...اشتباه میگممم؟؟؟
چند ثانیه چشماشو روی هم فشار داد و گفت
+آره، اشتباه میگی...الانم اومدم حقیقتو بهت بگم
_حقیقت؟ حقیقت اینه که ارام دِق کرده...حقیقت اینه که ارام مُرده باعث مرگشم شخصِ توعهههه
کلمات اخر حرفمو با صدای بلند گفتم و با انگشت اشاره نشونش دادم
با صدای پر بغض لب زد
+شیما زنِ من نیست...ارام من....
_هیچی نگوووو...هیچی نمیخوام بشنوم...تنها کمکی که میتونی به من بکنی اینه که بری...از اینجا بری و دیگه پیدات نشه
از کنارش گذشتم و رفتم و حتی برنگشتم ببینم اراد در چه حالیه
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۳
✨آرام✨
رفتم توی رستوران و مستقیم رفتم توی اتاق...مهسا خوابیده بود...با چادر نشستم لبه ی تخت و به صورتش خیره شدم..مهسا خیلی شبیه اراد بود...چهرش شبیه اراد بود ولی نمیزارم که شخصیتش هم مثل اراد بشه...اراد یه نامرد به تمام معنا بود...وضعیتم جوری بود که دکتر برام قرص اعصاب داده بود...دو تا قرص خوردم و اسپری هم زدم...تنگی نفس هام شدید بود و به سرفه افتاده بودم...قاب عکسی که چهار سال پیش از خونه اوردم رو برداشتم و نگاهش کردم و از عصبانیت باز گذاشتم سر جاش...تا صبح بیدار بودم و به صورت مهسا نگاه میکردم و ذهنم درگیر شده بود...نمازمو خوندم و یه قرص دیگه خوردم و با سرفه رفتم توی اشپزخونه...نزدیک های ظهر بود که یکی از کارکنان اینجا اومد بهم گفت
+یه اقایی باهات کار داره گفت بهت بگم بری پیشش
نفس کلافه ای کشیدم و عصبانی گفتم
_برو بهش بگو ارام مُرده، بهش بگو دست از سر زندگی من بردارههههه
از اشپزخونه رفت بیرون این اراد هم چه قصدی داره خدا میدونه...حدود یک ساعت بعد دیدم اراد هنوز پشت یکی از میزها نشسته عصبی رفتم طرفش و بالای سرش وایسادم که نگام کرد و پاشد وایساد و من عصبی گفتم
_چی میخوایییی؟؟
+میخوام باهات حر....
نذاشتم حرفش تموم شه کف دوتا دستمو گذاشتم روی سینشو و به عقب هلش دادم و با صدای بلند گفتم
_گمشوووووو
یبار دیگم به عقب هلش دادم و فریاد زدم
_برو بیروننننننن
از رستوران بیرونش کردم و همه ی افراد اونجا داشتن نگامون میکردن و حتی کارکنان اونجا هم از سر و صدا داشتن نگاه میکردن وقتی از رستوران بیرونش کردم انگشت اشارمو تهدید وار گرفتم جلوشو عصبی گفتم
_یبار دیگهههه فقط یکبار دیگه اینجا پیدات بشه یا حتی توی خیابون چشمم بهت بخوره جنازتو برای زنت میفرستم
عصبی برگشتم و رفتم توی رستوران و مستقیم رفتم توی اتاق..مهسا داشت با اسباب بازی هاش بازی میکرد و مریم دنبالم اومد که برگشتم و عصبانیتم رو سر این بدبخت خالی کردم...با صدای بلند گفتم
_برو خواهشا بروووو میخوام تنها باشمممم دو دیقه منو ول کنیننننن
با تعجب از اتاق رفت بیرون و من یه قرص خوردم و نشستم روی تخت و سرمو بین دستام گرفتم....چند دقیقه توی همون وضعیت بودم که صدای بچگونه ی مهسا رو شنیدم
+مامانی؟ خوبی؟
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم عروسکشو بغل کرده بود داشت با بغص نگام میکرد بغلش کردم و گفتم
_اره مامان جونم خوبم بیا بغلم ببینم
بغلش کردم و یکم اروم شدم... این بچه همه ی زندگی من بود اگه این نبود تا حالا صد باره خودمو کشته بودم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
هدایت شده از فِراق!🫀
ِاِلهۍعَظُمَالْبَلاء ..
ُوَبَرِحَالْخَفآءُ ..
وَانْڪَشَفَالْغِطآء ..
وَانْقَطَعَالرَّجآء ..
ُوَضاقَتِالاَْرْضُ ..
ُوَمُنِعَتِالسَّمآء ..
وَاَنْتَالْمُسْتَعانُ ..
ُوَاِلَیْڪَالْمُشْتَڪۍ ..
وَعَلَیْڪَالْمُعَوَّلُفِۍالشِّدَّةِوَالرَّخآء ..
ِاَللّهُمَّصَلِّعَلۍمُحَمَّدوَالِمُحَمَّد ..
اُولِۍالاَْمْر ..
الَّذینَفَرَضْتَعَلَیْناطاعَتَهُمْ ..
وَعَرَّفْتَنابِذلِڪَمَنْزِلَتَهُمْ ..
فَفَرِّجْعَنّابِحَقِّهِمْفَرَجاًعاجِلاقَریباً ..
ڪَلَمْحِالْبَصَرِاَوهُوَاَقْرَب ..
ُیامُحَمَّدُیاعَلِۍیاعَلِۍُیامُحَمَّدُ ..
اِکْفِیانۍفَاِنَّکُماڪافِیانِ ..
وَانْصُرانۍفَاِنَّکُماناصِرانِ ..
یامَوْلانایاصاحِبَالزَّمان ..
ِالْغَوْثَالْغَوْثَالْغَوْثَ ..
اَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍ ..
السّاعَةَالسّاعَةَالسّاعَة ..
الْعَجَلَالْعَجَلَالْعَجَل ..
َیااَرْحَمَالرّاحِمینَ ..
بِحَقِّمُحَمَّدوَالِہالطّاهِرین ..
زندگیتان را بر پایهیِ اسراف
قرار ندهید . زندگی را ساده
قرار دهید ؛ زندگی را آنطور
ك خدای متعال میپسندد
قرار دهید و از طیبات اللهی
بهرمند شوید . . .!
#رهبــرشهـــیدم