eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
یا کاشِفَ ألکَربْ عَنْ وَجهِ ألحُسَین اِکشَفْ کَربی بِحَقِ أَخیكَ ألحُسَین‌ع .
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تهش فقط امام حسین میمونه : ) ..
ولی حق ِما این بود که به استقبال‌ت بیایم ، نه بدرقه‌ی بی بازگشت : )
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسین جان چقدر اسم قشنگت گریه داره . ! 💔😭
ز ِگوشه‌ ی‌ حرمش‌ تا‌ به‌ عرش‌ راهی‌ نیست ، مرا‌ امام‌ رضا‌ ؏ عاشق‌ خدا‌ کرده‌ است .
-
من شِکستم دل ِاو را ، دل ِمن را نَشکست هرگز ؛ با دل ِشکسته این‌همه سال مراعات ِمرا کرد حُسـین‌( ع ) ..♥️
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 🍃چندروزبعد🍃 ✨آرام✨ از اون روز به بعد دیگه اراد رو ندیدم خداروشکر میکردم که بالاخره بیخیال من شده بود،تنگی نفس هام شدید بود و مدام سرفه میکردم...ظهر بود که رفتم توی اتاق به مهسا سَر بزنم...نبودش کل اتاق رو گشتم و صداش زدم و خواستم اگه قایم شده بیاد بیرون ولی نبود همینجور که داشتم دنبالش میگشتم یه برگه دیدم روی میزه برش داشتم که نوشته بود "آرام اگه دخترتو میخوای از رستوران بیا بیرون" سریع چادرمو سرم کردم و از رستوران اومدم بیرون دور و اطرافمو نگاه میکردم و نگران دنبالش میگشتم و صداش میزدم که یهو اراد جلوم سبز شد...نفس حرصی کشیدم و خواستم از کنارش رد شم که گفت +مگه مهسارو نمیخوای؟ با شتاب سرمو به طرفش برگندوندم و عصبی لب زدم _بچه ی من پیش توعهههههه؟؟؟ +آره فریاد زدم _چی میخوای از زندگیم باباااااااا ولم کنننننننننننن با بچم دیگهههه چیکار داریییییییی کثافتتتتتتتتتتت +اروم باش...مهسا پیش منه حالشم خوبه فقط میخوام یه جا ببرمت و چند نفرو نشونت بدم در ضمن اون بچه ی منم هست منم حق دارم ببرمش پیش خودم _تو اگه لیاقت پدر بودنو داشتی دوتا بچه های منو قمار نمیکردی که الان پرو پرو رو به روی من وایسی و بگی مهسا بچه ی منم هست...لیاقت تو فقط همون شیما و بچه هاشه منم یه قدمم با تو جایی نمیام الانم میری بچمو ور میداری میارییی وگرنه کاری باهات میکنم که همینجا به غلط کردن بیفتیییییی نفسی کشید و گفت +ارام میخوام باهات حرف بزنم یه ربع فقط یه ربع به من وقت بده حرفامو بزنم و چند نفرو نشونت بدم بعدم مهسارو بهت میدم _من با توی عوضی هیچ حرفی ندارم لجباز گفت +منم مهسارو بهت نمیدم خیلی جلوی خودم رو گرفته بودم تا کار به اینجاها نکشه ولی الان که داره اینجوری حرف میزنه هیچ چاره ای دیگه برام نموند...چسبوندمش به دیوار و چاقویی که همیشه همراهم بود رو برداشتم و گرفتم زیر گلوش که صدای متعجبشو شنیدم +ارام! _خوب گوشاتو باز کن یا میری همین الان بچه ی منو ور میداری میاری یا بدون توجه به اینکه خونِت میفته گردنم و اعدام میشم همینجا میکُشمت +چقدر عوض شدی ارام _بیست بار بهت گفتم ارام مُرده من یه مُرده ی متحرکم چاقورو به گلوش یکم فشار دادم و عصبی لب زدم _چیکار میکنییی؟؟؟ بچمو میدی یا همینجا بکشمت؟؟ +مگه من ازت چی میخوام؟ میخوام باهات حرف بزنم...حق ندارم با زَنم حرف بزنم؟؟ _زنِ تو شیماست برو هرچی میخوای باهاش حرف بزن من هرکی باشم زنِ تو یکی نیسم نه انگار قصد نداشت بچمو بده چاقورو بیشتر فشار دادم که یکم گلوش زخم شد و خون اومد و اون از درد اخماش رفت تو هم لب زدم _اراد به جون مهسا اگه بچمو ندی میکُشمت...دارم جون بچمو قسم میخورم نزار خونِت بیفته گردنم چشماشو روی هم فشار داد و گفت +باشه...مهسا رو میدم بهت چاقورو از گلوش برداشتم و خودم ازش فاصله گرفتم چاقورو بستم و گذاشتم توی جیبم اراد دستشو برد زیر گلوش و وقتی برداشت خونی بود...یه نگاه به من کرد و من عصبانی نگاهش میکردم که گفت +تو ماشینمه بیا بریم حداقل از اونجا بهت بدمش نگاه خشمگینی بهش کردم و پشت سرش راه افتادم وقتی رسیدیم در ماشینشو باز کرد و رو به من گفت +خوابش برده بیا خودت برش دار جلو رفتم و همین که سرمو بردم داخل ماشین دستی اومد روی دهنم و دوتا دستام از پشت سر گرفته شد...خودمو تکون میدادم و تقلا میکردم نفسم گرفته بود و نفس کشیدم چشمام تار شد و سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•