🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۷
✨آراد✨
ارام رو بستری کردن و گفتن بخاطر تنگی نفس شدیدی که داشته سرفش با خون همراه بوده نگرانش بودم و اون حتی نمیذاشت من باهاش حرف بزنم اعصابم خورد بود...به محمدحسین گفتم که ارام اینجاست و ازم خواست صبر کنم تا برسه همینجور که عصبی و نگران قدم میزدم محمدحسین رسید اومد جلو و گفت
+اینجاست؟
_اره بستریش کردن حالش اصلا خوب نیست ....وقتی سرفه میکرد خون از دهنش میومد...حتی نمیزاره من باهاش حرف بزنم منو که میبینه عین دیوونه ها فقط داد میزنه ماجرارو هم هنوز بهش نگفتم
محمدحسین نفسشو یجا بیرون داد و گفت
+بزار من برم باهاش حرف بزنم تو رو فعلا نبینه بهتره
سرمو تکون دادم و گفتم
_برو
محمدحسین وارد اتاق شد و من کلافه نشستم روی صندلی و سرمو بین دستام گرفتم...بچه ها پیش فاطمه بودن
✨آرام✨
وقتی صدای در اتاق رو شنیدم چشمامو باز کردم و دیدم محمدحسین اومد توی اتاق...چهارسال بود ندیده بودمش و دلم خیلی براش تنگ شده بود جلو اومد و لبخندی زد و گفت
+سلام خواهر کوچیکه ی خودم
ماسک رو از روی صورتم برداشتم و با صدای ضعیف گفتم
_م.محمدحسین
+میدونی چند ساله ندیدمت
_دلم برات تنگ شده بود
+بی معرفت این چند سال یه زنگ رو نمیتونستی به من بزنییی؟؟
_نمیتونستم...بعدم چیکار میکردم؟ فرار نمیکردم که تو اون خونه عذاب بکشم؟
محمدحسین لب پایینشو به دندون گرفت و گفت
+الان حالت چطوره؟؟ باز چه بلایی سر خودت اوردی که اومدی اینجا؟
_من خوبم، داداش؟
+جانم
_مهسا کجاست؟ بچه هام کجان؟
+ بچه هات توی خونه ی منن پیش فاطمه هستن
_محمدحسین بچه هامو به خودم بده...اونارو به اراد نده نمیخوام بچه هام پیش اون باشه به خودم بده
+باشه تو فعلا استراحت کن بهتر بشی
سرفه ای کردم و به محمدحسین گفتم...
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۸
✨آرام✨
سرفه ای کردم و به محمدحسین گفتم
_داداش بهار و باران پیش اراد چیکار میکنن؟؟ مگه اونا رو...
نتونستم حرفمو ادامه بده ادامه ی حرفمو قورت دادم و به صورت محمدحسین نگاه کردم که گفت
+فکر میکنم خیلی سوال داری درسته؟
سرمو تکون دادم که گفت
+میزاری من اول حرفامو بزنم بعدش اگه سوالی داشتی بپرس
_باشه
ماسک رو گذاشت روی صورتم و شروع کرد
+ببین آبجی قشنگم همون روزی که بهار دزدیده شد و همون موقع به گوشی اراد یه فیلم ارسال میشه و وقتی بازش میکنه میبینه که اون تو هستی که داری فریاد میزنی و دنبال بهار میگردی همون موقع گوشیش زنگ میخوره و ازش میخوان تا به یه مکانی بره وقتی میره پارسا رو میبینه که بهار دستشه و.....
محمدحسین تمام ماجرارو با جزئیات کامل برام تعریف کرد تازه فهمیده بودم چرا اراد اینکارا رو باهام کرده تازه فهمیده بودم اصلا شیمایی وجود نداشته و اراد هم همون موقع که شیما اومده بود با من حرف بزنه ماجرا رو فهمیده بود،تازه متوجه شدم پارسا مدام اراد رو با جون بهار تهدید میکرده و اون مجبور بوده به حرفاش عمل کنه،لان فهمیدم اون زمانی که اراد منو با کمربند زد و بعدش بخاطر حال خرابم بهم سِرُم زد و برام غذا اورد موضوع چی بود شخصیت اراد زمانی واقعی بود که بهم سرم زد احساسش اونجا بود اون نمیتونست ببینه حال من اینجوریه ولی از طرفی پارسا هم تهدیدش کرده بود...تازه الان فهمیدم اراد بچه هامو قمار نکرده و مجبور بوده بخاطر جون بهار بهم دروغ بگه و اون زمان ها بچه هام توی همون خونه بودن و من نمیدونستم...دیگه زبونم توی دهنم نمیچرخید زبونم بند اومده بود و نمیتونستم حرف بزنم...حقیقت بزرگیو فهمیده بودم،محمدحسین که دید من بدجور رفتم توی فکر از اتاق رفت بیرون و من فقط فکرم رفته بود توی گذشته
نمیدونم چند ساعت همونجا بودم چقدر فکر کردم که در اتاق باز شد و اراد اومد داخل...اومد جلو و با صدای گرفته ای گفت
+خوبی؟
داشتم بهش نگاه میکردم با اینکه به من خیانت نکرده و اون اتفاقا به دستور پارسا بوده ولی اراد اونارو انجام داده...هرکاری کردم نمیتونستم گذشته رو فراموش کنم نمیتونستم ببخشمش اون زمانی که من مهسا رو باردار بودم با بی رحمی تمام منو با کمربند زد...نمیتونم، انقدر توسط اون اذیت شدم تا فرار کردم و چهارساله دارم به بدبختی زندگی میکنم...نمیتونم ببخشمش نمیتونم بیخیال کارایی که با من کرده بشم فقط بخاطر اینکه اون زمان مجبور بوده اینکارا رو بکنه
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۶۹
✨آرام✨
ماسک رو از روی صورتم برداشتم و با لحن خشنی گفتم
_به تو چههههه
+آرام مگه محمدحسین حقیقت رو بهت نگ...
_به تو چه اون به من چی گفتتتتت؟؟ برو بیرون
+ارام بخدا من بچه هارو قمار نکردم به جون باران و بهار من بهت خیانت نکردم
_جون بچه های منو قسم نخور
خواستم بلند شم بشینم که دستمو گرفت و گفت
+بخواب عزیز دلم حالت بهتر شه
دستشو پس زدم و عصبی گفتم
_به من دست نزننننننن...منم عزیزدلِ تو نیستمممم عزیز دل تو شیماس
+اون عوضی هیشکی من نیستتتتتتت اسم اونا دیگه نیار
_چرا؟... زنت ناراحت میشه هااااااا
عصبی از اتاق رفت بیرون...من دیگه اون ارام سابق نبودم نمیتونستم برگردم عین قبلا کنارش زندگی کنم من دیگه اشتباهات گذشته رو تکرار نمیکنم من دیگه نمیتونم به اراد به چشم شوهرم نگاه کنم نمیتونم کنارش زندگی کنم نمیتونم ببخشمش نمیتونم کارایی که با من کرده رو فراموش کنم هرچقدر هم که محبور بوده باشه
فردا مرخصم کردن و اراد از دیشب که باهاش اینجوری برخورد کردم دیگه نیومد پیشم و آوا اومد پیشم دلم برای اون هم تنگ شده بود...آوا بهم کمک کرد و از تخت اومدم پایین چادرمو سرم کردم و از اتاق اومدم بیرون اراد با دیدن من از روی صندلی بلند شد و من بدون توجه بهش از بیمارستان اومدم بیرون...محمدحسین داشت با تلفن حرف میزد به طرفش رفتم و صداش کردم
_داداش؟
برگشت طرفم و تلفنو قطع کرد و گفت
+اومدی؟
_اوهوم...محمدحسین بچه های من خونه ی توعه؟
+اره
_بیا بریم بده بهم
+باشه
اراد اومد پشت سرم و گفت
×بیا بریم بچه هارو بیاریم
بدون توجه بهش به محمدحسین گفتم
_ماشین داری؟
+اره
_بیا بریم من با خودت میام
متعجب سرشو تکون داد و من بدون توجه به اراد و اوا سوار ماشین محمدحسین شدم و اون استارت زد و حرکت کرد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۷۰
✨آرام✨
برگشتم طرفش و پرسیدم
_خونه ی مامان خالیه؟
+اره
_کلیدشو داری؟
+اره چرا میخوای؟
_میخوام برم اونجا با بچه هام زندگی کنم
نگاهشو داد به من و نردیک بود تصادف کنه که گفتم
_مراقب باشششش
چشماشو ازم گرفت و ماشین رو کنترل کرد و گفت
+پس..آراد چی؟ میخوای اسباب کشی کنید؟
_نه...من با سه تا دخترام میخوام اونجا زندگی کنم اراد هم بره با اون یکی زنش زندگی کنه
+آرام مگه من دیشب باهات حرف نزدم اصن حرفامو متوجه شدی؟؟
_حرفاتو کاملا فهمیدم ولی من نمیتونم برم باهاش باز زندگی کنم...من دیگه نمیتونم با اراد ادامه بدم میرم دنبال زندگی خودم اونم بره دنبال زندگی خودش
+ارام متوجهی چی داری میگییی؟؟ بعد از چهارسال اراد پیدات نکرده که بزاره بری جدا ازش زندگی کنی
_اون غلط میکنه به زندگی من کار داشته باشه
+اون هنوز شوهرته
_کسی که با کمربند خانومشو میزنه اسمشو نباید گذاشت مَرد چه برسه به شوهر
+ببین خواهرِمن، بهت حق میدم هنوز از دستش ناراحت باشی من خودم هم تا مدت ها از دستش عصبانی بودم ولی اون بنده خدا هم مجبور بوده بخاطر جون بچت مجبور بوده اینکارارو بکنه اون...
خواست ادامه بده اصلا حوصلم نمیکشید پریدم وسط حرفشو گفتم
_محمدحسین خواهشا بس کن اصلا حوصله ندارم...اگه نمیخوای کلیدو بدی یه کلمه بگو نمیخوام کلیدو بدم منم میرم با بچه هام یجا دیگه زندگی میکنم...حرف من عوض نمیشه من با اراد دیگه زندگی نمیکنمممممم والسلام
محمدحسین نگاهی بهم کرد و سکوت کرد...تا خونه ی خودشون هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و وقتی رسیدیم کلیدی گرفت جلومو گفت
+بیا کلید خونه مامان...ولی ارام زود تصمیم نگیر اراد این مدت داغون شده
باز خواست نصیحت کنه که کلید رو از دستش گرفتم و گفتم
_ممنون
از ماشین پیاده شدم و به طرف در خونه رفتم که محمدحسین اومد درو باز کرد و من داخل شدم فاطمه رو بغلش کردم و بچه ها داشتن گوشه ی اتاق بازی میکردن زینب و امیرحسین جفتشون بزرگ شده بود رفتم اونارم بغلشون کردم وباهاشون یکم حرف زدم...رفتم طرف بچه های خودم اول بهار رو بغلش کردم و بعدم باران رو دلم براشون تنگ شده بود چقدر این سال ها دوریشون برام سخت بود... مهسا رو هم بغلش کردم و بلند شدم وایسادم مهسا بغلم بود و همونجور که دست بهار و باران رو گرفته بودم از فاطمه خدافظی کردم و از خونه اومدم بیرون
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
دوستانی که برای جج و متقابل عضوشدین بمونید از ریپی دربیام جواب دادم یا حالا سین زدن عضومیشم لف ندید😐✅
بصبرید
هدایت شده از فِراق!🫀
ِاِلهۍعَظُمَالْبَلاء ..
ُوَبَرِحَالْخَفآءُ ..
وَانْڪَشَفَالْغِطآء ..
وَانْقَطَعَالرَّجآء ..
ُوَضاقَتِالاَْرْضُ ..
ُوَمُنِعَتِالسَّمآء ..
وَاَنْتَالْمُسْتَعانُ ..
ُوَاِلَیْڪَالْمُشْتَڪۍ ..
وَعَلَیْڪَالْمُعَوَّلُفِۍالشِّدَّةِوَالرَّخآء ..
ِاَللّهُمَّصَلِّعَلۍمُحَمَّدوَالِمُحَمَّد ..
اُولِۍالاَْمْر ..
الَّذینَفَرَضْتَعَلَیْناطاعَتَهُمْ ..
وَعَرَّفْتَنابِذلِڪَمَنْزِلَتَهُمْ ..
فَفَرِّجْعَنّابِحَقِّهِمْفَرَجاًعاجِلاقَریباً ..
ڪَلَمْحِالْبَصَرِاَوهُوَاَقْرَب ..
ُیامُحَمَّدُیاعَلِۍیاعَلِۍُیامُحَمَّدُ ..
اِکْفِیانۍفَاِنَّکُماڪافِیانِ ..
وَانْصُرانۍفَاِنَّکُماناصِرانِ ..
یامَوْلانایاصاحِبَالزَّمان ..
ِالْغَوْثَالْغَوْثَالْغَوْثَ ..
اَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍ ..
السّاعَةَالسّاعَةَالسّاعَة ..
الْعَجَلَالْعَجَلَالْعَجَل ..
َیااَرْحَمَالرّاحِمینَ ..
بِحَقِّمُحَمَّدوَالِہالطّاهِرین ..