eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ ماسک رو از روی صورتم برداشتم و با لحن خشنی گفتم _به تو چههههه +آرام مگه محمدحسین حقیقت رو بهت نگ... _به تو چه اون به من چی گفتتتتت؟؟ برو بیرون +ارام بخدا من بچه هارو قمار نکردم به جون باران و بهار من بهت خیانت نکردم _جون بچه های منو قسم نخور خواستم بلند شم بشینم که دستمو گرفت و گفت +بخواب عزیز دلم حالت بهتر شه دستشو پس زدم و عصبی گفتم _به من دست نزننننننن...منم عزیزدلِ تو نیستمممم عزیز دل تو شیماس +اون عوضی هیشکی من نیستتتتتتت اسم اونا دیگه نیار _چرا؟... زنت ناراحت میشه هااااااا عصبی از اتاق رفت بیرون...من دیگه اون ارام سابق نبودم نمیتونستم برگردم عین قبلا کنارش زندگی کنم من دیگه اشتباهات گذشته رو تکرار نمیکنم من دیگه نمیتونم به اراد به چشم شوهرم نگاه کنم نمیتونم کنارش زندگی کنم نمیتونم ببخشمش نمیتونم کارایی که با من کرده رو فراموش کنم هرچقدر هم که محبور بوده باشه فردا مرخصم کردن و اراد از دیشب که باهاش اینجوری برخورد کردم دیگه نیومد پیشم و آوا اومد پیشم دلم برای اون هم تنگ شده بود...آوا بهم کمک کرد و از تخت اومدم پایین چادرمو سرم کردم و از اتاق اومدم بیرون اراد با دیدن من از روی صندلی بلند شد و من بدون توجه بهش از بیمارستان اومدم بیرون...محمدحسین داشت با تلفن حرف میزد به طرفش رفتم و صداش کردم _داداش؟ برگشت طرفم و تلفنو قطع کرد و گفت +اومدی؟ _اوهوم...محمدحسین بچه های من خونه ی توعه؟ +اره _بیا بریم بده بهم +باشه اراد اومد پشت سرم و گفت ×بیا بریم بچه هارو بیاریم بدون توجه بهش به محمدحسین گفتم _ماشین داری؟ +اره _بیا بریم من با خودت میام متعجب سرشو تکون داد و من بدون توجه به اراد و اوا سوار ماشین محمدحسین شدم و اون استارت زد و حرکت کرد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ برگشتم طرفش و پرسیدم _خونه ی مامان خالیه؟ +اره _کلیدشو داری؟ +اره چرا میخوای؟ _میخوام برم اونجا با بچه هام زندگی کنم نگاهشو داد به من و نردیک بود تصادف کنه که گفتم _مراقب باشششش چشماشو ازم گرفت و ماشین رو کنترل کرد و گفت +پس..آراد چی؟ میخوای اسباب کشی کنید؟ _نه...من با سه تا دخترام میخوام اونجا زندگی کنم اراد هم بره با اون یکی زنش زندگی کنه +آرام مگه من دیشب باهات حرف نزدم اصن حرفامو متوجه شدی؟؟ _حرفاتو کاملا فهمیدم ولی من نمیتونم برم باهاش باز زندگی کنم...من دیگه نمیتونم با اراد ادامه بدم میرم دنبال زندگی خودم اونم بره دنبال زندگی خودش +ارام متوجهی چی داری میگییی؟؟ بعد از چهارسال اراد پیدات نکرده که بزاره بری جدا ازش زندگی کنی _اون غلط میکنه به زندگی من کار داشته باشه +اون هنوز شوهرته _کسی که با کمربند خانومشو میزنه اسمشو نباید گذاشت مَرد چه برسه به شوهر +ببین خواهرِمن، بهت حق میدم هنوز از دستش ناراحت باشی من خودم هم تا مدت ها از دستش عصبانی بودم ولی اون بنده خدا هم مجبور بوده بخاطر جون بچت مجبور بوده اینکارارو بکنه اون... خواست ادامه بده اصلا حوصلم نمیکشید پریدم وسط حرفشو گفتم _محمدحسین خواهشا بس کن اصلا حوصله ندارم...اگه نمیخوای کلیدو بدی یه کلمه بگو نمیخوام کلیدو بدم منم میرم با بچه هام یجا دیگه زندگی میکنم...حرف من عوض نمیشه من با اراد دیگه زندگی نمیکنمممممم والسلام محمدحسین نگاهی بهم کرد و سکوت کرد...تا خونه ی خودشون هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و وقتی رسیدیم کلیدی گرفت جلومو گفت +بیا کلید خونه مامان...ولی ارام زود تصمیم نگیر اراد این مدت داغون شده باز خواست نصیحت کنه که کلید رو از دستش گرفتم و گفتم _ممنون از ماشین پیاده شدم و به طرف در خونه رفتم که محمدحسین اومد درو باز کرد و من داخل شدم فاطمه رو بغلش کردم و بچه ها داشتن گوشه ی اتاق بازی میکردن زینب و امیرحسین جفتشون بزرگ شده بود رفتم اونارم بغلشون کردم وباهاشون یکم حرف زدم...رفتم طرف بچه های خودم اول بهار رو بغلش کردم و بعدم باران رو دلم براشون تنگ شده بود چقدر این سال ها دوریشون برام سخت بود... مهسا رو هم بغلش کردم و بلند شدم وایسادم مهسا بغلم بود و همونجور که دست بهار و باران رو گرفته بودم از فاطمه خدافظی کردم و از خونه اومدم بیرون 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
~•بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم•~ ادامــہ‌رمان‌؏شق‌بہ‌طعم‌انتقام🌸 هفت پارت‌‌نوش‌نگاهتون🪐🫀
هدایت شده از فِراق!🫀
✩。:•.───── ✨❁✨ ─────.•:。✩ 🌘-شـبـتــون مہـدۅۍ✨ 🌘-نـفــسـتـون حیدࢪۍ✨ 🌘-ذڪࢪتــون یا عݪی✨ 🌘-مہـࢪتــۅن فـاطمۍ✨ 🌘-صݕࢪتـون زیـںْݕۍ✨ 🌘-قــلــبـتـۅن ࢪضایۍ✨ 🌘-عشقـتــون حسیںْۍ✨ 🌘غیࢪتـــتــون عݪـۅۍ✨ 🌘-شبتون متعالی✨ # خاموشی چنل
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوستانی که برای جج و متقابل عضوشدین بمونید از ریپی دربیام جواب دادم یا حالا سین زدن عضومیشم لف ندید😐✅ بصبرید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از فِراق!🫀
ِاِلهۍ‌عَظُمَ‌الْبَلاء .. ُوَبَرِحَ‌الْخَفآءُ .. وَانْڪَشَفَ‌الْغِطآء .. وَانْقَطَعَ‌الرَّجآء .. ُوَضاقَتِ‌الاَْرْضُ .. ُوَمُنِعَتِ‌السَّمآء .. وَاَنْتَ‌الْمُسْتَعانُ .. ُوَاِلَیْڪَ‌الْمُشْتَڪۍ .. وَعَلَیْڪَ‌الْمُعَوَّلُ‌فِۍالشِّدَّةِوَالرَّخآء .. ِاَللّهُمَّ‌صَلِّ‌عَلۍ‌مُحَمَّدوَالِ‌مُحَمَّد .. اُولِۍالاَْمْر .. الَّذینَ‌فَرَضْتَ‌عَلَیْنا‌‌طاعَتَهُمْ .. وَعَرَّفْتَنابِذلِڪَ‌مَنْزِلَتَهُمْ .. فَفَرِّجْ‌عَنّابِحَقِّهِمْ‌فَرَجاًعاجِلا‌قَریباً .. ڪَلَمْحِ‌الْبَصَرِاَوهُوَاَقْرَب .. ُیامُحَمَّدُیاعَلِۍیاعَلِۍُیامُحَمَّدُ .. اِکْفِیانۍ‌فَاِنَّکُماڪافِیانِ .. وَانْصُرانۍ‌فَاِنَّکُماناصِرانِ .. یامَوْلانایاصاحِبَ‌الزَّمان .. ِالْغَوْثَ‌الْغَوْثَ‌الْغَوْثَ .. اَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍ .. السّاعَةَالسّاعَةَ‌السّاعَة .. الْعَجَلَ‌الْعَجَلَ‌الْعَجَل .. َیااَرْحَمَ‌الرّاحِمینَ .. بِحَقِّ‌مُحَمَّد‌وَالِہ‌الطّاهِرین ..
- اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا : ) .
و ما در حالِ زیسـتَن در قسمـَتی ، از تاریـخ هستیم که از آن میتـَرسیدیم .
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دِلَـم‌یِڪ‌دُنیٰآمِیخ‌ـوآهَدشَبیھ‌‌‌ِدُنیٰآۍ‌ِتو ڪِھ‌‌هَمھ‌‌‌چ‌ِـیزَش‌بوۍ‌ِخُــدآبِدهَـد..♥️! 🌷