🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۷۰
✨آرام✨
برگشتم طرفش و پرسیدم
_خونه ی مامان خالیه؟
+اره
_کلیدشو داری؟
+اره چرا میخوای؟
_میخوام برم اونجا با بچه هام زندگی کنم
نگاهشو داد به من و نردیک بود تصادف کنه که گفتم
_مراقب باشششش
چشماشو ازم گرفت و ماشین رو کنترل کرد و گفت
+پس..آراد چی؟ میخوای اسباب کشی کنید؟
_نه...من با سه تا دخترام میخوام اونجا زندگی کنم اراد هم بره با اون یکی زنش زندگی کنه
+آرام مگه من دیشب باهات حرف نزدم اصن حرفامو متوجه شدی؟؟
_حرفاتو کاملا فهمیدم ولی من نمیتونم برم باهاش باز زندگی کنم...من دیگه نمیتونم با اراد ادامه بدم میرم دنبال زندگی خودم اونم بره دنبال زندگی خودش
+ارام متوجهی چی داری میگییی؟؟ بعد از چهارسال اراد پیدات نکرده که بزاره بری جدا ازش زندگی کنی
_اون غلط میکنه به زندگی من کار داشته باشه
+اون هنوز شوهرته
_کسی که با کمربند خانومشو میزنه اسمشو نباید گذاشت مَرد چه برسه به شوهر
+ببین خواهرِمن، بهت حق میدم هنوز از دستش ناراحت باشی من خودم هم تا مدت ها از دستش عصبانی بودم ولی اون بنده خدا هم مجبور بوده بخاطر جون بچت مجبور بوده اینکارارو بکنه اون...
خواست ادامه بده اصلا حوصلم نمیکشید پریدم وسط حرفشو گفتم
_محمدحسین خواهشا بس کن اصلا حوصله ندارم...اگه نمیخوای کلیدو بدی یه کلمه بگو نمیخوام کلیدو بدم منم میرم با بچه هام یجا دیگه زندگی میکنم...حرف من عوض نمیشه من با اراد دیگه زندگی نمیکنمممممم والسلام
محمدحسین نگاهی بهم کرد و سکوت کرد...تا خونه ی خودشون هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و وقتی رسیدیم کلیدی گرفت جلومو گفت
+بیا کلید خونه مامان...ولی ارام زود تصمیم نگیر اراد این مدت داغون شده
باز خواست نصیحت کنه که کلید رو از دستش گرفتم و گفتم
_ممنون
از ماشین پیاده شدم و به طرف در خونه رفتم که محمدحسین اومد درو باز کرد و من داخل شدم فاطمه رو بغلش کردم و بچه ها داشتن گوشه ی اتاق بازی میکردن زینب و امیرحسین جفتشون بزرگ شده بود رفتم اونارم بغلشون کردم وباهاشون یکم حرف زدم...رفتم طرف بچه های خودم اول بهار رو بغلش کردم و بعدم باران رو دلم براشون تنگ شده بود چقدر این سال ها دوریشون برام سخت بود... مهسا رو هم بغلش کردم و بلند شدم وایسادم مهسا بغلم بود و همونجور که دست بهار و باران رو گرفته بودم از فاطمه خدافظی کردم و از خونه اومدم بیرون
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
دوستانی که برای جج و متقابل عضوشدین بمونید از ریپی دربیام جواب دادم یا حالا سین زدن عضومیشم لف ندید😐✅
بصبرید
هدایت شده از فِراق!🫀
ِاِلهۍعَظُمَالْبَلاء ..
ُوَبَرِحَالْخَفآءُ ..
وَانْڪَشَفَالْغِطآء ..
وَانْقَطَعَالرَّجآء ..
ُوَضاقَتِالاَْرْضُ ..
ُوَمُنِعَتِالسَّمآء ..
وَاَنْتَالْمُسْتَعانُ ..
ُوَاِلَیْڪَالْمُشْتَڪۍ ..
وَعَلَیْڪَالْمُعَوَّلُفِۍالشِّدَّةِوَالرَّخآء ..
ِاَللّهُمَّصَلِّعَلۍمُحَمَّدوَالِمُحَمَّد ..
اُولِۍالاَْمْر ..
الَّذینَفَرَضْتَعَلَیْناطاعَتَهُمْ ..
وَعَرَّفْتَنابِذلِڪَمَنْزِلَتَهُمْ ..
فَفَرِّجْعَنّابِحَقِّهِمْفَرَجاًعاجِلاقَریباً ..
ڪَلَمْحِالْبَصَرِاَوهُوَاَقْرَب ..
ُیامُحَمَّدُیاعَلِۍیاعَلِۍُیامُحَمَّدُ ..
اِکْفِیانۍفَاِنَّکُماڪافِیانِ ..
وَانْصُرانۍفَاِنَّکُماناصِرانِ ..
یامَوْلانایاصاحِبَالزَّمان ..
ِالْغَوْثَالْغَوْثَالْغَوْثَ ..
اَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍاَدْرِکْنۍ ..
السّاعَةَالسّاعَةَالسّاعَة ..
الْعَجَلَالْعَجَلَالْعَجَل ..
َیااَرْحَمَالرّاحِمینَ ..
بِحَقِّمُحَمَّدوَالِہالطّاهِرین ..
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دِلَـمیِڪدُنیٰآمِیخـوآهَدشَبیھِدُنیٰآۍِتو
ڪِھهَمھچِـیزَشبوۍِخُــدآبِدهَـد..♥️!
#شهیدبابڪنورۍهریس🌷
خیلیازعزیزانبراشونسوالهست
کهچرابهشهیدنوریمیگن #غزالامام
رضا🤔
✍شهیدبابکنوریعاشق امامرضا بودنومادر شهیدگفتند:هرموقعبه بابکمیگفتیم میخوایم بریممشهد کلیذوق میکرد 😍
هرسالشهادت امام رضاباکاروان یکیاز اقواممیرفتیم مشهد.سال۹۶ چونبابک سوریه بود، گفتیم کاروان رو بندازیمعقبتابابکهمبیاداما...
بابکدرستظهرشهادتامامرضا
ازناحیهپا
بهشدتمجروح شدو بهشهادترسید🥀
اینبارامامرضابه دیداربابکرفت...