🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۸
✨آراد✨
+برو درو باز کنننننن میخوام برممم
_تو هیجا نمیریییییی
+تو حق اینکه منو اینجا به زور نگه داریو ندارییییییییی
_ارام خیلی تلاش کردم که متقاعدت کنم که اینجا بمونی ولی راضی نشدی حالام به زورم که شده اینجا نگهت میدارم
ارام عصبانی بهم نگاه کرد و از کنارم رد شد و رفت توی اتاقی که بچه ها بودن...کلافه نشستم روی مبل و شروع کردم به سیگار کشیدن اعصابم خورد بود و حالم اشفته...نمیدونم چند ساعت همونجا نشستم و سیگار کشیدم شب شده بود دیگه اروم به طرف اتاق رفتم و درشو باز کردم...بچه ها خواب بودن و ارام گوشه ی اتاق پاهاشو توی دلش جمع کرده بود و سرش کج تکیه به دیوار بود و خوابش برده بود یکم جلو رفتم و رو به روش نشستم و به صورتش نگاه کردم و یه جی پی اس برای احتیاط بهش وصل کردم تا اگه باز فرار کرد یا گمش کردم بتونم پیداش کنم بعد از اون اروم خم شدم و پشت دستشو بوسیدم...بلند شدم و پتویی برداشتم و جوری که بیدار نشه انداختم روش و از اتاق اومدم بیرون و رفتم روی مبل دراز کشیدم و همونجا خوابم برد
صبح وقتی بیدار شدم همه جا روشن بود صدای بچه ها از اتاق میومد و ارام هم داشت باهاشون حرف میزد مدتی صبر کنم ولی هیچکدومشون از اتاق بیرون نیومدن تا ظهر منتظر بودم حداقل ارام بیاد و باز بگه میخوام برم ولی پاشو از اتاق بیرون نذاشت برای ناهار غذا سفارش دادم و میخواستم به بهانه ی غذا هم که شده ببینمش...وقتی غذارو اوردن در اتاق رو زدم و بازش کردم ارام داشت موهای باران رو شونه میکرد بچه هارو بغل کردم و ارام هیچ واکنشی نشون نداد حتی جواب سلام رو هم نداد...گفتم
_غذا سفارش دادم بیایین بریم بخوریم
بچه هارو بیرون بردم و دوباره برگشتم ارام سرجاش نشسته بود و از جاش تکون نخورد رو بهش گفتم
_توم پاشو بیا
هیچ کاری نکرد که باز گفتم
_میگم پاشو بیا بریم ناهار بخوریم
بالاخره صداش اومد
+من نمیخوام
نفسمو یجا بیرون فرستادم و گفتم
_چیو نمیخواییی؟؟ از دیروز تا حالا چِپیدی تو این اتاق الانم میگی نمیخوامممم پاشو بیا بیرون
عصبانی بلند شد و رو به روم وایساد و گفت
+زوری تو این خونه نگهم داشتی ولی زوری که نمیتونی غذا به خوردم بدی میگم نمیخواممممم بفهممممم
سعی کردم باهاش ملایم حرف بزنم
_خانوم قشنگم ضعف میکنی حالت بد میشه غذاتو بخور اصن برات میارم توی اتاق تنها بخور که با من نباشی خوبه؟؟
چیزی نگفت که از اتاق اومدم بیرون و غذای ارام رو بردم توی اتاق خیلی دلم میخواست باهم غذا بخوریم و کنار هم باشیم ولی بهتر بود که یکم باهاش راه بیام و راحتش بزارم...با بچه ها غذامونا خوردیم
تا شب ارام توی اتاق بود و پاشو بیرون نذاشت...کتابی دستم بود و داشتم میخوندم ولی تمام حواسم پیش ارام بود و هیچی از کلماتش نمیفهمیدم همونجور که سرم پایین بود احساس کردم کسی جلوم وایساد سرمو بلند کردم و دیدم ارام وایساده روبه روم... اروم به حرف اومدم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۸۹
✨آراد✨
اروم به حرف اومدم
_بله؟ چیزی میخوایی؟؟
با لحن ارومی گفت
+نمیزاری که از خونه برم بیرون حداقل پاشو خودت برو قرصامو از خونه مامان بیار حالم خوب نیست
نگران نگاهش کردم و از جام بلند شدم و گفتم
_چیشده؟ چته؟ کجات درد میکنه؟ میخوای بریم بیمارستان؟؟
کلافه و با درد گفت
+نه نمیخوام فقط برو قرصامو بیار
_باشه کلیدشو بده
کلیدو گذاشت کف دستم و سریع در اتاق رو باز کردم و دوباره قفلش کردم به سمت در حیاط رفتم اونو نیازی نبود قفلش کنم چون هم زود برمیگشتم و هم در ورودی قفل بود سوار ماشین شدم با سرعت تا خونه ی مامان رفتم درو باز کردم و رفتم قرص های ارام رو برداشتم و دوباره رفتم توی خونه در حیاط رو باز کردم و داشتم به سمت در ورودی میرفتم که متوجه شدم یکی از پنجره ها شکسته با دقت نگاه کردم و دیدم کامل شیشه شکسته با عجله در سالن رو باز کردم و ارام رو بلند بلند صدا میزدم نبودش از پنجره با بچه ها فرار کرده بود...پس ماجرای قرصش بهونه بوده تا من از خونه برم بیرون و اون بتونه فرار کنه عجب آدمیه این ولی من زرنگ ترم... سریع جی پی اسی که بهش وصل کرده بودم رو روشن کردم و فهمیدم کجاست از خونه اومدم بیرون و به جایی که نشون میداد روندم
✨آرام✨
حالم خوب نبود و سر درد و قلب درد داشتم به اراد گفتم بره قرصامو بیاره ولی در اصل نقشه داشتم وقتی از خونه میره بیرون از اینجا فرار کنم فکر کرده میتونه به زور منو اینجا نگه داره... وقتی رفت بیرون فوری شیشه رو شکستم و با بچه ها از اونجا اومدیم بیرون و خوشبختانه در حیاط رو قفل نکرده بود از خونه زدیم بیرون شب بود و هوا تاریک و خیابون ها خلوت...همینجور که میرفتم ماشینی اومد کنارم وایساد و شیشه رو کشید پایینو گفت
+جایی میرین؟؟ میتونم برسونمتون
یکم نگاهش کردم کسی که این وقت شب نبود مجبور بودم باهاش برم و اگه به موقع از اینجا دور نمیشدم امکان داشت اراد پیدام کنه...سوار ماشین شدم و بچه هارو هم سوار کردم و ادرس خونه ی یکی از فامیل هامون رو دادم فعلا بهتر بود اونجا باشم تا فردا صبح از اینجا دور شم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۳۹۰
✨آرام✨
مدتی گذشت متوجه شدم داره راه رو اشتباه میره ترس همه ی وجودم رو برداشت همونجور که سعی میکردم ترسم رو مخفی کنم گفتم
_ببخشید اقا راه رو دارید اشتباه میرید
حرفی نزد و من بیشتر ترسیدم باز گفتم
_اقا نگه دارین من پیاده میشم
بازم حرفی نزد که صدامو بلند کردم و گفتم
_میگم نگه داررررر ماشینوووووووو
هیچی نمیگفت و با سرعت بیشتری ماشینو روند دستگیره ی در و گرفتم و خواستم درو باز کنم ولی نشد ماشینو قفل کرده بود ترسم چند برابر شدم خودمو میزدم به در تا باز بشه و مدام میگفتم نگه دار و اون همینجور با سرعت حرکت میکرد بچه ها هم با دیدن وضعیت من گریشون گرفته بود و داشتن گریه میکردن همینجور که در حال جیغ زدن بودم راننده برگشت و با پشت دستش زد توی دهنم و گفت
+خفه شووووو و بچه هاتم خفه کن وگرنه خودم خفشون میکنممممم
از ترس قلبم تند تند میزد و دستام داشت میلرزید و من همچنان داشتم بهش میگفتم ماشینو نگه داره...دستامو باز کردم و بچه هارو گرفتم توی بغلم خدا میدونه منو کجا داره میبره و این وقت شب کسی نیست که منو نجات بده اونم توی این خیابون های خلوت...ماشین رو وارد یه کوچه ی خلوت و تاریک کرد قلبم داشت از سینم میومد بیرون و حسابی ترسیده بودن صدای گریه ی بچه ها توی گوشم میپیچید و خودم داشتم به راننده التماس میکردم نگه داره همونجور که داشت با سرعت میرفت ماشینی پیچید و اومد جلوی ماشین وایساد و راه روندن ماشین رو سَد کرد وقتی ماشین وایساد بیشتر تلاش میکردم تا در رو بار کنم یهو اراد از اون ماشینی که راهمون رو سَد کرده بود پیاده شد و به طرف ما میومد خداروشکر کردم که اراد پیدام کرده با اینکه شاید سرزنشم کنه و باز توی خونه زندانیش بشم ولی بهتر از این بود که این مَرد منو ور داره با بچه هام جایی ببره...راننده به طرفم برگشت و خشن گفت
+صدات در نیاد
اراد داشت به شیشه ی ماشین میزد راننده شیشه رو کشید پایین و گفت
+بله بفرمایید؟؟ خواهشا ماشینتو بردارین
×من اومدم زنمو ببرم هیچ کاریم با شما ندارم ارام پیاده شو
+این خانم هیچ جا نمیاد اصن از کجا معلوم که دروغ نمیگید
اینبار من به حرف اومدم
_اراد توروخدا نجاتمممم این منوووو....
مَرده زد دوباره توی دهنم اراد که این صحنه رو دیده بود عصبی شد و به هر زوری بود اون مَرده رو از ماشین پیاده کرد و کوبیدش به دیوار و چندتا مشت به صورتش زد حالم اصلا خوب نبود و بدنم داشت کامل میلرزید و بچه ها توی بغلم داشتن گریه میکردن
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
~•بسماللهالرحمنالرحیم•~
ادامــہرمان؏شقبہطعمانتقام🌸10پارتنوشنگاهتون🪐🫀
امشب براتون 10 پارت گذاشتم جبران این چند شب رو کردم براتون🎀😚🙊
جناب قلمم.!
رمانتون آماده اس؟
این رمان رو به اتمامه👍🏻
دیگه واقعا داره تموم میشه😹💔
شاید یه 5یا6شب دیگه داشته باشیم😄
فِراق!🫀
جناب قلمم.! رمانتون آماده اس؟ این رمان رو به اتمامه👍🏻 دیگه واقعا داره تموم میشه😹💔 شاید یه 5یا6شب دیگ
کامل تموم نشده ولی میتونم شروعش کنم البته نه ۵ یا ۶ روز اگه یه ۱۰ روز فرصت داشته باشم شروع میکنم انشالله🍀
فِراق!🫀
کامل تموم نشده ولی میتونم شروعش کنم البته نه ۵ یا ۶ روز اگه یه ۱۰ روز فرصت داشته باشم شروع میکنم انش
اشکال نداره تا این تموم بشه یه چند روزی کانال استراحت کنه بعدش ان شالله🦋
گفتم فقط بخاطر اینکه اون سری گفتید چرا انقدر طولانی شد تموم نمیشه:|😅
هدایت شده از فِراق!🫀
أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:)🫀
#پایانفـعالیـتامـروز
#وضوفراموشنشھ
یهنیمنگاهیبهپستها
شبتوندرپناهاللّٰه .❤️
فِراق!🫀
اشکال نداره تا این تموم بشه یه چند روزی کانال استراحت کنه بعدش ان شالله🦋 گفتم فقط بخاطر اینکه اون سر
نه خوبه جذاب بود رمان... 👌🏻✨