🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۲۸
✨آرام✨
برگه ای از توش در آوردم...فقط چند ثانیه محو برگه بودم با تعجب چشمامو از برگه گرفتم و رو به اراد گفتم
_آ.راد
لبخندی بخاطر ذوقی که داشتم زدم که اراد گفت
+خوشحال شدی؟؟
_آراد این..این...واییی اصن باورم نمیشه
بلیت هواپیما برای کربلا بود...من و آراد و سه تا دخترام، تا حالا کربلا نرفته بودم و خیلی خوشحال شده بودم...با خوشحالی که نمیتونم توصیفش کنم به اراد گفتم
_آراد واییییی تو خیلی خوبیییی اصن باورم نمیشهههه
آراد لبخندی زد و گفت
+همه دنیا فدای لبخند تو
اصلا خوردن غذا اونم توی تاریکی که با نور شمع روشن کرده بودم از یادم رفت...سرمو گذاشتم روی شونه ی اراد و گفتم
_خیلی دوستت دارممممم
+من بیشتر
🦋مرا هوای تو هرگز زِ سَر به در نرود
خیالِ چَشمِ سیاهِ تو از نظر نرود
سَرَم به پای مَزن گر بر آستانهی توست
که گر سَرَم برود عشقِ تو زِ سَر نرود🦋
《پایان》
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
فِراق!🫀
جناب قلم رمان تموم شد میتونید شروع کنید بعدی روی❤️🩹😊
سلام چشم تا یه هفته دیگه شروع میکنم
🫧
لا به لای دلواپسی هایمان
با خودمان تکرار کنیم:
"أُفَوِّضُ أمرِی إِلَی اللهِ"
خدایا همه چیزرا به تو میسپارم💚🌱