بس کہ بر خاک درت دیدهیِ ما بارد
اشک ، آستان تو به خونابہ منقّش باشد!
رفت با خون خودش باز بہ ما
ثابت کرد وطنم پر شده از ،
نام سلیمانیها .
مرا بگیر و بسوزان و اشک و آهم کن
من از تو هیچ نخواهم ، فقط نگاهم کن!