eitaa logo
اندیشه و قلم | کانال دوم
8.7هزار دنبال‌کننده
169 عکس
13 ویدیو
3 فایل
پدر سه معصوم | نویسنده، پژوهشگر و‌ مدرس | دانش‌آموخته حقوق بین‌الملل | سایت AhmadGhadiri.ir | توییتر، تلگرام و ویراستی @GhadiriNetwork | تماس @AhmadGhadiri
مشاهده در ایتا
دانلود
در شرایطی که چند روزی است مبتلا به التهاب شدید چشم هستم، جمعه قبل از ظهر روز ۲۷ ‌شهریور برای زیارت و در کنار آن سخنرانی در چند برنامه می‌رسیم مشهد. ساعت ۱۴ تحویل اتاق است و فرصت برای حرم رفتن مهیا. پس از تشییع و وداع با پیکر رهبر انقلاب در ۱۸ تیر، این اولین دیدار با ایشان و دیگر شهدای بیت شریف‌شان است: رواق دارالذکر، به عنوان مدخل بارگاه علی‌بن‌موسی(ع)، چون کربلا که ابتدا به حرم اباالفضل العباس(ع) مشرف می‌شویم برای حصول آمادگی زیارت اباعبدالله(ع). به هتل بازمی‌گردیم و بعد از کمی استراحت، به همراه همسرم راهی هیئتی خانگی با حضور جمعی از بانوان کادر بهداشت و درمان می‌شویم و چون روز جمعه است، مطالب ازپیش‌آماده خود درخصوص علائم ظهور و اقوال و روایات آن را بیان می‌کنم. بعد از نیم‌ساعتی صحبت و پرسش‌وپاسخ، می‌خوریم به مغرب و چون اصرار دارند نمازشان باطل شود، نگارنده را پیش‌نماز قرار می‌دهند. بعد از ساعتی توقف در شهر، همسرم را راهی هتل می‌کنم و خود با ماشین یکی از دست‌اندرکاران تجمع که دنبالم آمده، به چهارراه ورزش (صلابت) می‌رویم. قبل و بعد از برنامه، برخی حضار که از مخاطبان کانال هستند، ابراز لطف می‌کنند و بعضا سلفی می‌گیرند. ادامه دارد... احمد قدیری ۱۴۰۵/۶/۲۷ @GhadiriNetwork2
اندیشه و قلم | کانال دوم
در شرایطی که چند روزی است مبتلا به التهاب شدید چشم هستم، جمعه قبل از ظهر روز ۲۷ ‌شهریور برای زیارت و
پس از صبحانه، مجدد به حرم می‌رویم و چون صف چایخانه شلوغ است ترجیح می‌دهم از دست‌رنج زواری که سینی‌چای دارند استفاده کنم و به همین دلیل با اهدای یک لبخند، رزقم را از آنان می‌ستانم! مانند روز قبل بخش زیادی از زمان در جوار مزار رهبر شهیدمان می‌گذرد و سد اشک با مشاهده فیلم سخنرانی‌هایی از ایشان می‌شکند. چشمانی که از پیش ملتهب بود دیگر از شدت درد باز نمی‌شود. با دست‌هایی که روی صورت گذاشته‌ام خود را به همسرم در صحن آزادی می‌رسانم و همراه او که نقش عصای سفید را بازی می‌کند، تا صحن جامع رضوی رفته و چون به نزدیک مقر اهدای خون می‌رسیم، آنجا می‌رویم. حین نشستن به پزشک مستقر می‌گویم «به نمایندگی از جامعه نابینایان برای اهدای خون آمده‌ام». چشمانم بسته و دستانم روی صورتم است و لذا نمی‌دانم متوجه شوخی بودن کلامم شد یا نه! می‌گوید «کارت دارید؟» پاسخ می‌دهم «فقط کارت بانکی و البته تصویر کارت ملی در موبایل». می‌گوید «حتما باید فیزیک کارت هویتی را همراه داشته باشید» و به همین دلیل اهدای خون منتفی می‌شود. چند قدمی به سمت باب‌الرضا حرکت می‌کنیم که دیگر درد امانم نمی‌دهد. از یکی از خدام حمل ویلچر درخواست می‌کنم من را به دارالشفای حرم ببرد اما پس از رسیدن، شفا حاصل شده و درد پایان می‌یابد و پای پیاده مسیر آمده را برمی‌گردم و از حرم خارج می‌شویم به سمت هتل برای استراحت. در مسیر سری به بزرگ‌ترین هتل مشهد می‌زنم و سراغ مدیر داخلی آن را می‌گیرم. در صحبت می‌پرسم «با غذاهای اضافه چه می‌کنید؟» که پاسخ می‌دهد «تمامش را دور می‌ریزیم». چند دقیقه‌ای در مورد نحوه استفاده بهینه از دورریز غذا از جمله تحویل به خیریه‌ها صحبت می‌کنم که متاسفانه نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود. برمی‌گردم هتل برای کمی استراحت و آماده شدن برای حضور در دو تجمع شب. یکی از دوستان پاسدار که از فعالان رسانه‌ای شهر است حوالی ساعت ۲۰ می‌آید دنبالم تا به میدان سلمان برویم. خود او من را می‌رساند به برنامه بعدی در چهارراه برق (حماسه) که بزرگ‌ترین تجمع مشهد است. حوالی ساعت ۲۴ توسط دست‌اندرکاران برنامه دوم راهی حرم می‌شوم که طلبه فاضلی تماس می‌گیرد و می‌گوید تازه از حضورم مطلع شده و می‌خواهد فردا را هم برنامه داشته باشیم. همانجا در حرم زمان و مکان سه برنامه را هماهنگ می‌کنیم. نزدیک ضریح جایی پیدا می‌کنم برای نشستن. کنارم نوجوانی است که چون لباس سبز من را می‌بیند، می‌پرسد «ببخشید! شما نظامی هستید؟» آرام در گوشش پاسخ می‌دهم «هیچ وقت از یک مقام بلندپایه امنیتی نپرس که شغلش چیست!» متوجه شوخی بودن کلامم نمی‌شود و محو تماشای این «مقام بلندپایه امنیتی» می‌شود! با موبایلش عکس‌های خود را در لباس بسیجی نشان می‌دهد و می‌گوید «من خودی هستم؛ شما اطلاعاتی هستید یا سپاهی؟» این‌بار راستش را می‌گویم که «من هیچ‌کاره‌ام». باور نمی‌کند و پاسخ می‌دهد «من خودی هستم؛ نگران نباشید؛ از این چشم‌های قرمز معلوم است که از صبح تا الان مشغول چهره‌زنی بودید‌‌»! خنده‌ام می‌گیرد؛ پسرک می‌رود و مشتری جدید می‌رسد: مسئول سیاسی بسیج دانشجویی یکی از استان‌ها. بعد از سلام واحوال‌پرسی و ابراز لطف، گپ‌وگفتی داریم تا حوالی اذان صبح. ادامه دارد... احمد قدیری ۱۴۰۵/۶/۲۸ @GhadiriNetwork2
اندیشه و قلم | کانال دوم
پس از صبحانه، مجدد به حرم می‌رویم و چون صف چایخانه شلوغ است ترجیح می‌دهم از دست‌رنج زواری که سینی‌چا
طلبه فعال و فاضلی که دیشب تماس گرفته بود، نزدیک ظهر می‌آید هتل دنبالم تا باهم به مسجد سیدالشهداء برویم برای سخنرانی. بعد از برنامه، به اتفاق به حرم می‌رویم که من برای وداع می‌مانم و وی می‌رود تا مقدمات برنامه دوم را فراهم کند. برنامه دوم، نسبتا خصوصی و در حضور جمعی از بانوان فعال فرهنگی است. موضوع اینجا سیاسی نیست؛ فرهنگی-اجتماعی و همراه با پیوست‌های عملیاتی است که تا نزدیک اذان مغرب طول می‌کشد. مقصد سوم هم مسجد بزرگ و شلوغ ابوالفضلی‌ها است که پس از نماز عشاء شروع می‌شود و با مؤخرات جلسه از جمله گعده گفتگوی پس از سخنرانی، تا حوالی ساعت ۲۰ ادامه دارد. موبایلم طبق معمول شارژ خالی کرده و متوسل به شارژر امین تبریزی، آن برادر طلبه شده‌ام. پس از شارژ، اصرار دارد آن را بردارم و هر چه مقاومت می‌کنم افاقه نمی‌کند. می‌گوید «قبلا در کانال دیده بودم مطالب ناظر به بحران شارژ را» و بعد هم قباحت رد احسان را ضمیمه می‌کند و اینگونه تیر خلاص می‌زند به مقاومت من. در نهایت او و یحیی زحمتی، دوست فاضل و فعال دیگری که از ظهر زحمات همراهی و جابجایی را می‌کشد، ما را تا مقصد مشایعت می‌کنند درحالی‌که در طول مسیر یک‌ساعته نیز همفکری و هم‌افزایی ناظر به دغدغه‌های مشترک ادامه دارد. احمد قدیری ۱۴۰۵/۶/۲۹ @GhadiriNetwork2