مژده دادند به ما که روز دعا نزدیک است
وعده محکم و زیبای خدا نزدیک است
وقت برچیدن و نابودی اسرائیل است
محو این غده ی بی شرم و حیا نزدیک است
They gave us good news that the day of prayer is near
The strong and beautiful promise of God is near
It is time to dismantle and destroy Israel
The disappearance of this shameless gland is near
#غزه
#ظهور
─━━━━━━⊱🌼⊰━━━━━━─
❁❁ 🌳 گــــــــــــادوانـــــ 🌳 ❁❁
╭┅─────────┅╮
🇮🇷https://eitaa.com/Godone🌱
╰┅─────────┅╯
با سلام و احترام خدمت همراهان بزرگوار؛ضمن عرض تسلیت به مناسبت شهادت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام،
به استحضار سروران گرامی میرساند به علت عدم دسترسی پیام رسان ایتا امکان ارسال مطالب ممکن نبود.از این ساعت در خدمت شما عزیزان هستیم
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
✅️با سلام و احترام خدمت همراهان بزرگوار؛ضمن عرض تسلیت به مناسبت شهادت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام،
به استحضار سروران گرامی میرساند به علت عدم دسترسی پیام رسان ایتا امکان ارسال مطالب ممکن نبود.از این ساعت در خدمت شما عزیزان هستیم
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
@Maddahionlinمداحی آنلاین - سر شکست قمر شکست دل پیغمبر - محمود کریمی.mp3
زمان:
حجم:
8.6M
🔳 #شهادت_امام_علی(ع)
#شب_قدر
🌴سر شکست قمر شکست
🌴دل پیغمبر شکست
🎙 #محمود_کریمی
─━━━━━━⊱🌼⊰━━━━━━─
❁❁ 🌳 گــــــــــــادوانـــــ 🌳 ❁❁
╭┅─────────┅╮
🇮🇷https://eitaa.com/Godone🌱
╰┅─────────┅╯
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جمهوری اسلامی ایران تنها نظام سیاسی در تاریخ است که بعد از پیروزی انقلابش، نوع نظام خود را به رفراندم گذاشت.
کاری که تا امروز هیچ رژیم دیگری در جهان انجام نداده. نه فرانسه بعد انقلاب۱۷۸۹ و نه شوروی بعد انقلاب۱۹۱۷ و نه هیچ کشور دیگری. ما در رفراندم از دنیا عقب نیستیم، طلبکاریم.
#جمهوری_اسلامی_ایران
─━━━━━━⊱🌼⊰━━━━━━─
❁❁ 🌳 گــــــــــــادوانـــــ 🌳 ❁❁
╭┅─────────┅╮
🇮🇷https://eitaa.com/Godone🌱
╰┅─────────┅╯
◾️با عرض سلام و عرض تسلیت به مناسبت شهادت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام 🖤🖤🖤
⚫️ امشب صفحات ۵۰ و ۵۱ از کتاب صندوقچه گل رز را تقدیم شما میکنیم
در این شب گرانقدر ،ما را از دعای خیر خود محروم نکنید🙏 🌹
📖صندوقچه گل رز
📜صفحه ۵۰-۵۱
🔹️عروس «ابویسان»
امتحانات ترم دوم شروع شده بود داشتم خودم را برای آزمون روز بعد، آماده می کردم. پدرم تماس گرفت و گفت: «بیا ابویسان.» گفتم: «آخه امتحان دارم بابا!» گفت: «خاله با خانواده دارند می آیند برای خواستگاری. شب تا صبح به فکر مهم ترین اتفاق زندگی ام بودم، دغدغه و تشویش اجازه نداد که کتاب درسی ام را مرور کنم هر چه به مطالب کتاب نگاه میکردم چیزی به خاطرم نمی ماند. به جای تمام کلمات اسم ابوالفضل را میدیدم دل شوره و نگرانی امانم را بریده بود. مثل این بود که که چیزی را دل ات بخواهد و حالا نگران هستی که بالاخره مال خودت می شود یا نه؟ نمیدانستم چه خواهد شد.
فکر و ذهنم شده بود ابوالفضل؛ کسی که قرار بود در قطار پر از فراز و نشیب زندگی همسفرم شود شریک غم ها و شادی هایم، بایدها و نبایدهایم. با خودم فکر می کردم در روزهای سخت زندگی آیا میتواند تکیه گاه و امین ام باشد؟ سؤالاتي جور واجور، غریب و آشنا به مغزم هجوم آورده بودند و رژه می رفتند. هشت صبح سر جلسه ی امتحان حاضر شدم اما نتوانستم چیزی بنویسم و همان آزمون را افتادم سریع وسایل ام را جمع و جور کردم و به سمت روستای ابویسان راه افتادم. هر چه نزدیک تر میشدم تپش قلبم بیش تر می شد. شنیده بودم اگر میخواهی بدانی که عاشق کسی هستی یا نه باید ببینی لحظه دیدار، قلبت می تپد یانه؟ حالا من ندیده قلبم می تپید. از خودم سؤال کردم آیا عاشقش هستم که این چنین بیتابم؟ ظهر بود که رسیدم اما خانواده ی خاله هنوز نیامده بودند. کمی آرام گرفتم وسایل ام را جابه جا کردم به همراه مادر مابقی کارهای ناهار را انجام دادیم تا مهمانان رسیدند. عروس ها معمولاً «شب خواستگاری» دارند اما خواستگاری من در روز اتفاق افتاد خانواده ی آقا ابوالفضل ظهر گذشته بود که رسیدند. بعد از صرف ناهار مراسم خواستگاری برگزار شد حرفها ،کمابیش باب میل هر دو خانواده بود که من هیچ دغدغه ای برای این جنس صحبتها نداشتم. «مهریه» و «جهاز» و «شير بها» و «کجا زندگی کنیم» برای من اصل نبودند. آنچه که منتظرش بودم باید از جانب آقا ابوالفضل گفته می شد؛ دغدغه های شغلی و مأموریتهایی که دورادور شنیده بودم ،گاه و بیگاه و وقت و بی وقت می رفتند و من باید سنگ صبورش میشدم خوشبختانه همه را گفت نکته به نکته قضایا را برایم جا انداخت که با چشم باز او را بپذیرم یا ردش کنم من پذیرفتم همه جا، در همه حال، در هر شرایط، کنارش باشم و سایه بان آرزوهایش باشم. درون آن اتاق که شاید گاه درست نمیدانستم بر من و ابوالفضل چه می گذرد، خواسته ها از همان اول بر دوش نحیفم سنگینی میکرد چیزی که به قلبم قوت و توان می بخشید جنس خواسته هایش بود. آنچه از من میخواست توقع یا دستوری نبود. همه ی خواسته هایش را در قالب تمنا و خواهش و «اگر لطف کنی» و.... ابراز کرد. همان شب درباره ی مأموریتهای خودش و تنهایی های خودم صحبت کرد و در نهایت از شهادت گفت :«پرسید میتوانی همراهی ام کنی؟» گفتم: «پشت هر مرد موفقی یک زن هست .»
گفت: «پس خودت را برای روزهای سخت آماده کن .» خواست که در کنارش باشم و شرایط شغلی اش را بفهمم به خاطر اعتمادش به من چنان قوتی در دلم به وجود آمد که با خودم گفتم: «تحمل این سختی ها چیزی نیست تو میتوانی» از حال و هوای مسئولیتهای جهادی خارج شدیم که فضای دیگری را باز کرد و گفت: « من از دو سال پیش شما را زیر نظر داشتم اما به خاطر فاصله ی سنی مردد بودم و حالا میبینم قوی تر از آن چه انتظار داشتم هستید.» «من و ابوالفضل ده سال تفاوت سنی داشتیم ایشان متولد ۱۳۶۴ و من متولد ۱۳۷۴.»
ابوویسان: نام قریه ای است در هجده کیلومتری شمال شهر جغتای در خراسان و معنی آذری دارد؛ یعنی میدانگاهِ بزرگ( بویه= ابوی= بزرگ + سان= میدان)
🔸️ادامه دارد...
✍️نویسنده:هاجر پورواجد
#صندوقچه_گل_رز
─━━━━━━⊱🌼⊰━━━━━━─
❁❁ 🌳 گــــــــــــادوانـــــ 🌳 ❁❁
╭┅─────────┅╮
🇮🇷https://eitaa.com/Godone🌱
╰┅─────────┅╯
🏴🏴🏴
اللَّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ أَمِيرالْمُؤْمِنِين
🖤شهادت مظلومانه مولی الموحدین امیرالمؤمنین #حضرت_علی_علیه_السلام بر تمامی مسلمانان تسلیت باد.
#شب_قدر
─━━━━━━⊱🌼⊰━━━━━━─
❁❁ 🌳 گــــــــــــادوانـــــ 🌳 ❁❁
╭┅─────────┅╮
🇮🇷https://eitaa.com/Godone🌱
╰┅─────────┅╯