#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_دوازدهم
#عاشقانه_مذهبی
یه آقایی و دیدم که یخ در بهشت میفروخت.
با هیجان دست ریحانه رو کشیدم و رفتیم سمتش
پشت ما شمیم و محسن هم اومدن.
بهش گفتم برامون چهارتا لیوان بریزه. اولین بار بود که
میتونستم با خیال راحت بخورمش.
بدون حضور مامان!
چون هر وقت که بود کلی اذیتم میکرد و میگفت که کثیفه و
مریض میشی و....!
خدا وکیلی سفر مجردی خیلی خوبه!
دوتا پرتقالی و دوتا آلبالویی واسمون ریخت. دستمو بردم تو
جیبم پولشو حساب کنم که محسن خندید و گفت
+نمیخواد بابا.
با تعجب بهش خیره بودم که دست کرد تو جیبش و پولشو
حساب کرد.
در کمال پررویی ازش تشکر کردم و رفتیم سمت اتوبوس.
محمد:
بعد از سلام نماز،بغل دستیم تو اتوبوس که از جلوم رد میشد
داد زد :
+اقا محمد میشه جاتو با ما عوض کنی عزیزم؟
بلند خندید و با عجله از جلوم رد شد.
به قدم هاش خیره بودم که منظورشو فهمیدم.
ناخودآگاه پوزخند زدم
آخه یه دختر بچه ...!
لا اله الا لله.
نمیدونستم اصلا چرا حرفاش برام اهمیت داشت ؟
از دست خودم و کارام آسی شده بودم.
با اینکه ازم عذرخواهی هم کرده بود بازم ازش دلخور بودم!
شاید به خاطر اینکه توقع این حرفو ازش نداشتم!
شاید چون فکر میکردم برای فاطمه مهمم،حرفش انقدر برام
گرون تموم شده بود.
من داشتم فراموشش میکردم چرا سعید دوباره تکرارش کرد؟
فقط خدا میدونست چقدر حرص خورده بودم به خاطرش ...!
من چرا فکر میکردم فاطمه به من علاقه ای داره؟
مگه با شعری که اصلا مشخص نبود مخاطبش کیه میشد به
این نتیجه رسید؟!
من چرا اینطوری شده بودم؟
تو کل عمرم جواب هر کی و که اینطوری حرف زد
همینجوری دادم ولی هیچ وقت انقدر پشیمون نشده بودم!
شاید دلم نمیخواست ازم بِرَنجه دختری که تازه شبیه ما شده!؟
ولی خودمم خوب میدونستم این جواب دل نا اروم من نیست!
اخلاقم در مقابلش خیلی عوض شده بود.
نباید ضعف نشون میدادم.
چرا باید در مقابل دختری که همسن خواهرمه کم میاوردم؟
نباید روش انقدر دقیق میشدم.
نباید به دلم اجازه زیاده روی میدادم.
باید مثل همیشه سخت و مقاوم رفتار میکردم.
دلیلی نداشت واسه حرفاش ناراحت شم !!
از کلنجار رفتن با خودم خسته شده بودم!
از اینکه نمیدونستم با دلم چند چندم عصبی شده بودم.
من از خودم،افکارم،از دلم خسته بودم.
ترجیح دادم خودم و دلم رو دست شهدا بسپرم.
از جام پاشدم و تصمیم گرفتم برم تو اتوبوس! ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_سیزدهم
#عاشقانه_مذهبی
فاطمه
تو یه اردوگاهی نگه داشتن!
دیگه حالم از ماشین بهم میخورد.
تقریبا بیشتر مسافرا پیاده شدن .
کولمو از بالای سرم گرفتم و گذاشتمش رو دوشم.
ریحانه و محمدم وسایلشونو گرفتن و پیاده شدن.
کنار شمیم منتظر ریحانه ایستادم .
قرار شد باهم بریم داخل.
سنگینی کوله اذیتم میکرد.
به دیوارایِ گلی نگاه میکردم که توش قاب عکس شهدا بود.
کنارش با یه رنگ قرمز نوشته بود
"شهدا را یاد کنید حتی با ذکر یک صلوات"
ی نفس عمیق کشیدم و بوی اسفند و گلپرو به ریه هام
کشیدم.
یه سری خادم ایستاده بودن و خوش آمد میگفتن.
جلوتر یه حالِ عجیبی بود
یه نوای بی کالمی پخش میشد و خانوما به جای روسری
چفیه سبز رو سرشون بسته بودن و آقایونم دور گردنشون
چفیه سبز بود.
یه سری اتوبوس بیرون اردوگاه خالی بود.
همه گریه میکردن وهمو تو بغلشون میفشردن.
داشتم نگاشون میکردم که صدای بوق پیاپی چندتا اتوبوس
پشت هم توجهم و جلب کرد
برگشتم ببینم چه خبره که متوجه شدم یه عده ای با همین لباس
پیاده شدن .
اونا اومدن تو و بقیه خادمایی که تو بودن رفتن تو اتوبوس.
همشون بدون استثنا گریه میکردن
حالم عجیب عوض شده بود.
اونایی که تازه اومده بودن میخندیدن و شاد بودن.
رفتم جلو
از یکیشون پرسیدم
_جریان چیه؟
چرا اینا گریه میکنن؟
با خنده گفت
+اینا خادمای اینجان.یک ماه بودن. الان دیگه رفتن و
جاشونو دادن به خادمای جدید که ما باشیم.
با راهنمایی یه خادم رفتیم تو اردوگاه خانوما.
بعد چند دقیقه بهمون تو یه اتاق اسکان دادن .
من و شمیم و ریحانه وسایلمون و رو سه تا تخت کنار هم
انداختیم که کسی جامون و نگیره بعدش هم گروهی باهم
رفتیم سمت دستشویی!
__
واسه شام رفته بودیم سالن غذاخوری.
وقتی برگشتیم ریحانه و شمیم از خستگی رو تخت ولو شدن
و خوابیدن.
همه ی چراغا خاموش بود
یه فکری به سرم زد.
آروم از رو تخت پاشدم و رفتم بیرون.
دوتا خادم رو یه صندلی نشسته بودن واروم اروم پچ پچ
میکردن .
رفتم نزدیکشونو سلام کردم،اوناهم با خوشرویی جوابمو
دادن....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_چهاردهم
#عاشقانه_مذهبی
بهشون نزدیک تر شدم وآروم گفتم
_ببخشید نخ و سوزن دارین؟
یکیشون خندید و گفت
+آره دارم
از جاش بلند شد و گفت
+با من بیا
پشت سرش رفتم.
رفت تو یه اتاقی و بعد چند ثانیه برگشت.
یه نخ قهوه ای خیلی زخیم با یه سوزن گنده بهم داد.
ازش گرفتم و تشکر کردم
رفتم و روی سکوی دم یکی از اتاقا که چراغش روشن بود
نشستم و دونه های تسبیح و از تو جیبم در اوردم و روی
زمین ریختمشون.
سوزن و به زور نخ کردم . خدا رو شکر نخش به اندازه ی
کافی ضخیم بود .
اخرین دونه ی تسبیح و به نخ کشیدم.
آخرشو به قسمت ریش ریش تسبیح گره زدم.
زیاد بد نشده بود .قابل تحمل بود.
تسبیحو گذاشتم تو جیبم و رفتم تو اتاق.
رو تخت دراز کشیدم و بعد چندتا پیامک به مامان و دادن
خبرهای روز خوابم برد.
صبح رفتیم هویزه و فتح المبین
یه حال عجیبی بهم دست داده بود
قدم هامو که روی خاک میزاشتم ناخودآگاه گریم میگرفت.
شهدا روباورکرده بودم و الان خیلی بیشتر از همیشه
دوستشون داشتم !
وقتی فکر میکردم میفهمیدم چقدر الانم از گذشتم قشنگ تره!
حس میکردم با ارزش تر شدم!
دیگه یاد گرفته بودم چادرم و چجوری رو سرم نگه دارم!
چجوری جلوشو نگه دارم که باز نشه
بهش عادت کرده بودم و از خدا خواستم همیشه رو سرم
بمونه!
با دقت به حرفای راویا گوش میکردم و واسه مظلومیت شهدا
اشک میریختم و هر لحظه بیشتر از قبل به حرفای ریحانه پی
میبردم!
باکسی حرف نمیزدم!
تو اتوبوس هم بیشتر وقت ها کتاب میخوندم.
فرداشب عید بود ومن برای اولین بار پیش خانواده ام نبودم و
برعکس تصور اصلاهم احساس ناراحتی نمیکردم!
غروب شده بود!
اومده بودیم جایی که بهش میگفتن طلاییه!
نماز جماعت وکه خوندیم ،با بچه ها رفتیم و یه گوشه روی
خاک ها نشستیم.
دلم میخواست بدون فکر کردن به چیزی ساعت ها همونجا
بشینم.
ریحانه سعی میکرد منو وادار کنه به حرف زدن،ولی وقتی
جواباش و تو یکی دوتا کلمه بهش میدادم میفهمید که موفق
نشده و بیخیال میشد!...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
سلام عزیزم خوبی ؟ رمان رو خیلی دوست دارم و یه جورایی معتادش شدم .
یه نصیحت از من به شما :رمان ها رو بذار هم کار خودتو راحت کن هم ما رو منتظر نذار😂🤗😝
_
سلام،خداروشکر✨
یک نصیحت هم از من به شما فراموش کنید که من رمان کامل رو دارم😂😊
مثل بقیه کانال ها دارم مقدار معینی پارت رو در روز میزارم فعلا هم مشکلی ندارم😊🌱
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- امیرالمـُومنین 'ع .
#امیرالمـُومنین
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
یهسلامبدیمخدمتآقاجانمون؛
اَلسَلامُعَلَیكیاصاحِباَلعَصروَالزَمان ҉🪽
السَّلامُعلیکیابقیَّةَاللّٰہ
یااباصالحَالمَهدییاخلیفةَالرَّحمن
ویاشریکَالقرآن
ایُّهاالاِمامَالاِنسُوالجّانّسیِّدی
ومَولایالاَمانالاَمان . . .
اَلّلهُمَّـعَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡-
-
خوشآ بهحالش ،، خوشآ . . .❤️🩹
اَلّلهُمَّـعَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج...-
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الحق که درست گفتن مردم ژاپن برترین عقلانیت رو دارن
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡