#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هفدهم
#عاشقانه_مذهبی
+محمد جان الان منو اینجا نگه داشتی که اینو بگی؟تا الان از
کسی خوشت میومد ب من میگفتی که الان نگهم داشتی؟واقعا
یعنی...
متوجه شدم منظورم و نفهمیده.حرفش و قطع کردم و گفتم:
_ریحانه جان،من از یه خانوم خوشم اومده !
یکهو زد زیر خنده و به سرم دست کشید
_وا، چیکار میکنی؟
همونطور که میخندید گفت :هیچی دارم میبینم سرت ضربه
ای چیزی نخورده باشه .شوخیت خیلی خوب بود داداشی
دمت گرم خندوندیم،بریم دیر میشه!
قیافه جدی به خودم گرفتم و گفتم :ولی من شوخی نکردم!
ریحانه خندش و خورد،چند لحظه نگام کردتا مطمئن شه
حرفم جدی بود
+ازکی خوشت اومده؟
سرم و انداختم پایین:
_فاطمه
وقتی چیزی نگفت سرم و بالا گرفتم
با چشمایی که داشت در میومد نگام میکرد .
+فاطمه ؟فاطمه خودمون ؟
_آره
یخورده مکث کرد و بعد یهو اومد بغلم
+وای خدای من باورم نمیشه .وایی خدا. داداشم بالاخره سر
به راه شد. خدارو شکر
_هیس ریحانه .همه رو خبر دار کردی.آبروم رفت .
+محمد؟
_جانم؟
+مطمئنی از فاطمه خوشت اومده؟داری راجب دوست من
حرف میزنیا؟
چیزی نگفتم و نگاش کردم.
میخواست بلند شه
_بشین،حرفم تموم نشد.
نشست و ادامه دادم:
_یجوری که چیزی نفهمه ازش بپرس،اگه تو این سنش یه
خواستگار خوب براش بیاد ازدواج میکنه یانه !ریحانه تورو
خدا سوتی نده.یه بحثی درست کن بعد بگو!
+باشه
بلند شدیم و رفتیم سمت اتوبوس.
الان حال بهتری داشتم و ازاینکه تصمیمم جدی بود خوشحال
بودم.
نشستم رو صندلی و سرم و به عقب تکیه دادم نگاهم به
فاطمه افتاد
چادرش و رو صورتش کشیده بود و سرش و به پنجره تکیه
داد
یه نفس عمیق کشیدم وقرآنم رو باز کردم.
فاطمه:
به اردوگاه برگشتیم.
روتختم دراز کشیدم.همه واسه غذا خوردن به سالن غذا
خوری رفتن.فقط من تو اتاق بودم.
تمام عکس های محمد و از تو گوشیم پاک کردم.
سعی کردم هرچیزی و که منو به یاد اون میندازه از ذهنم
پاک کنم.
جایی خونده بودم هر جوری که باشی خدا یه شریک زندگی
مثل خودت بهت میده ....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هجدهم
#عاشقانه_مذهبی
محمد خیلی خوب بود .خیلی بهتر از من بود
من نمیتونستم مثله محمد باشم
ریحانه و شمیمم برگشتن .خودمو به خواب زدم تا متوجه حال
داغونم نشن.
تا خوده صبح زیر پتو بیدار موندم و گریه کردم.
من از حرفی که زده بود میترسیدم!
از تصور ازدواجش،نفسم میگرفت!
از وقتی که عاشقش شده بودم یک سال میگذشت...!
دیگه باید یه اتفاقی میافتاد.
اگه هم نمیافتاد من باید تغییر میکردم!
صبح با نوازش دست شمیم رو موهام بیدار شدم.
با بهت بهم نگاه میکرد و ریحانه رو صدا زد که بهم نگاه
کنه.
نمیدونستم چی تو ص ورتم دیده که یهو یادِگریه های دیشبم
افتادم.
چشمام به زور باز میشد.
بچه ها برای صبحانه رفتن.
من همراهشون نرفتم.
عوضش نشستم و لباسام رو عوض کردم.
روسریم و لبنانی بستم.
با مامان صحبت کردم و اطالعاتِ روز و دادم که بچه ها
اومدن.
قرار شد بریم تو اتوبوس.
چادرم و سرم کردم و از اردوگاه بیرون رفتم.
پشت سرمم شمیم و ریحانه میومدن. دلم نمیخواست دیگه
باهاشون صحبت کنم.
اولین نفری بودم که وارد اتوبوس شدم
بعد من بقیه هم اومدن.
دردِ بدی و تو معدم حس میکردم
تکیه دادم به پنجره اتوبوس و روی سرم چادر کشیدم.
چند بار ریحانه صدام کرد و جوابی بهش ندادم.
یخورده که گذشت رسیدیم و اتوبوس نگه داشت.
از ماشین پیاده شدم.
دلم میخاست به ریحانه و شمیم بگم دنبالم نیان ولی میترسیدم
ناراحت شن.
طبق گفتشون اومده بودیم هفت تپه.
یخورده از مسیر و که رفتیم به تپه ی بلندی رسیدیم.
دورتا دورِمنطقه رو سیم خاردار کشیده بودن و رو تابلویی
نوشته بودن "خطر انفجار مین"
کنار یکی از سیم خاردارا تنهایی نشستم.
اطراف و نگاه میکردم و ناخوداگاه اشکام جاری میشد.
یخورده که گذشت پاشدم وسمت بچه های گروه رفتم.
همشون دور یه تابوت جمع شده بودن.
ریحانه نشست و با خودکار یه چیزی روی پرچمِ روی
تابوت نوشت .
پشتش محمد رفت و بعدشم به ترتیب بقیه...!
دلم میخاست بدونم محمد چی نوشته که ریحانه بازوم رو هول
داد و
+برو توهم یه چیزی بنویس دیگه...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
نگوامامحسیندوستمنداره
نگوامامحسینمنونمیبینه
نگومنبهدردامامحسیننمیخورم
امامحسینبیشترازچیزیکهفکرشو
بکنیمهوامونوداشتهوداره : )
پسانصافنیست!
اینجوریبگیم..
هیچوقتگلایهنکنید
ازامامحسینپیشبقیه
انصافنیست:)!محمدحسینپویانفرتعریفمیکرد
-میگفت
یهبارحاجآقاکسری(حاجحجتکسری)گفت:
+خورشیدرونگاهکن
ماخورشیدرونگاهکردیم
خبآدمخورشیدرونگاهمیکنهتاچندثانیهبعد
دیگههیچجارونمیبینهسیاهمیشه
+دوبارهبهمگفتنگاهکنمنو
میبینیمنو؟
-گفتمنهآقانمیبینم..
+گفت:
آدمامامحسینُ(ع)نگاهبکنه
دیگههیچچیونمیبینه🖤!
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
154.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوششانسنیستم؟./
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
676K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیداني / ..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
371.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از حسین چه خبر ❤️🩹؟!
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
🔸اینجوری هوای دلِ باباتو داشته باش...
#متن_خاطره| اگه زمانی پول لازم داشت؛ بجای اینکه به باباش بگه، به من میگفت. قبلش هم می پرسید: آیا در توان پدر هست که به من پول بده یا نه؟ این در حالی بود که میدونست هر مقداری که پول بخواد، باباش جور میکنه، اما مراقب بود که مبادا پدرش برا تهیهی پول به سختی بیفته...
👤 خاطرهای از زندگی طلبه شهید سعید بیاضیزاده
📚منبع: مصاحبهی مادر شهید با خبرگزاری حوزه
الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡