#صدای_شما
سلام عزیزم من وقتی پیام دادم نوشتم (سلام خوبی؟ و...) بعدش همه مشتاق خوندن بودن. من فکر میکنم که میتونستی بهتر جواب ما رو بدی .
_
سلام، درکتون میکنم مشتاقین اما ماهمم مشغله هایی داریم و مجبوریم طبق برنامه پیش بریم.
#صدای_شما
بله عزیزم درست میگی. من بودم دوره مدارس کلا گروه رو غیر فعال میکردم اما شما همچنان دارید مطلب میذارید و این موضوع قابل تحسین هست.
ان شاءالله در کارهاتون موفق باشید.
ممنون بابت درکتون.
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
748.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعای سلامتی امام زمانعج رو بخونیم 🌿🕊
با صدای آقا و رهبر شهیدمون ❤️🩹🥺
#اللّهُمَّ_عَجِّل_لِوَلیِّکَ_الفَرَج
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمانِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمانِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا شَریکَ الْقُرْآنِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا قاطِعَ الْبُرْهانِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَ الْجانِّ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلى آبائِکَ الطَّیِّبینَ ،
وَ أَجْدادِکَ الطَّاهِرینَ الْمَعْصُومینَ وَ
رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 انتشار صوت شنیده نشده رهبر معظم انقلاب در پاسخ به لفاظی های ارتش تروریست آمریکا:
«سینه را ستبر و شیطان را تحقیر کنید!»
این نگاه که به انسان احساس غرور و بزرگی و حماسه میده✌️
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_چهل_و_ششم #عاشقانه_مذهبی یکی دیگشونم تو ماشین کناری نشست آقای موحدم بد
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_چهل_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
شرمنده گفتم :از دیشب... به خدا قصد بدی نداشتم. میخواستم
منتظر بمونم وقتی دیدمتون باهاتون حرف بزنم نفهمیدم کی
خوابم برد !
نگاهش مثل قبل پر از خشم نبود
+خب پس شانس آوردی خودت و ماشینت و نبردن
سجادم رو جمع کردم و توی ماشین گذاشتم
اومد کنارم ایستاد ،یاد خوابم افتادم
همون دستش که دورش باند پیچیده بود و گذاشت رو
صورتم،با تعجب نگاش میکردم .
خودم رو آماده کرده بودم که دوتا سیلی خوشگل تر ازش
بخورم.
روی صورتم،جایی که دفعه قبل سیلی زده بود دست کشید و
با لحنی که آروم تراز قبل بود گفت :ببین پسرجون تو آدم
خوبی هستی .منو ببخش بخاطر حرفایی که از روی
عصبانیت بهت زدم ولی خواهش میکنممم دور فاطمه ی منو
خط بکش . مسیر خودت رو برو . با کسی که شبیه خودته
ازدواج کن . تمام حرف من همینه .
ایندفعه هم این اشتباهت و میبخشم ولی دیگه نمیخوام اینورا
پیدات شه !نمیخوام دیگه ببینمت !میفهمی؟
چیزی نگفتم که در طرف راننده ماشین و باز کرد
وقتی نشستم در و بست و یه لبخند ساختگی تحویلم داد .از
خونشون دور شدم.
حس کردم سرگیجه دارم
به هر زوری بود خودم و به محل کارم رسوندم
تو اتاقم نشسته بودم .سرم رو تنم سنگینی میکرد .یه شکلات
برداشتم و گذاشتم دهنم
شیرینیش حالم رو بهتر کرد
تو دلم گفتم بیچاره آقای موحد .بر خلاف میلش مجبوره هر
روز منو ببینه.
ازینکه هی تنهایی رفتم دنبالش خسته شدم
تصمیم گرفتم امروز با محسن در میون بزارم.
زودتر از همه رسیده بودم.تو دفتر کسی نبود.
مشغول کارام شدم تا محسن بیاد.
یه چند دقیقه گذشت محسن شیرینی به دست وارد شد!
ایستادم و بهش دست دادم و گفتم
_سلام
+سلام بر دلاور مرد شریف استان مازندران
خندیدم
_چیه کبکت خروس میخونه؟
شرینی و دراز کرد سمتم و
+چرا نخونه؟؟؟شمارم میبینیم،صبرکن!
_بگو حالا چیشده ؟
+نمیگم بیا یه شیرینی بردار
_محسن میزنم تو سرت !!!
+باشه باشه
_بگو
+چشممم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_چهل_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
از تو جعبه یه شیرینی برداشتم!
_خب؟
+به سمع و نظرتون برسونم که ان شاالله اگر خدا بخواهد به
حول و قوه ی الهی برای بار دوم شما دارین عمو میشین .
دوست عزیز و شریفتون داره بابا میشه
چشم هام از حدقه بیرون زد
_خب شوخی قشنگی بود
+ دیوونه من باتو شوخی دارم؟
_جدی میگی محسن؟
+اره
بغلش کردم و تبریک گفتم.
_ایول. تبریک میگمممم. الهی قدمش خیر باشه واسه عموش
و بابا،مامانش!
+ایشالله ایشالله.
اومد نشست سر جاش
ازخوشحالی محسن خوشحال بودم
نگام کرد و
+چیه محمد؟چند وقتیه دل و دماغ نداری؟چت شده؟
_نمیدونم محسن نمیدونم.
+چیو پنهون میکنی ازم؟
_محسن...!ی چیزی بگم بهت؟
+بگو
_من رفتم خواستگاری
با چشم های گرد شده بهم زل زد
+خب؟
کیه ان شاالله این زنداداشِ گرام؟
_محسن!!!
+بگو دیگه!
_فاطمه!
+فاطمه کیه؟من میشناسمش؟
_اره!
+نکنه...!
چشم هام و بستم و
_اره
+وای محمدددد!!!!چه غلطی کرررردیییی!!!؟
خواستگاری کی رفتییی؟
دیوانه ی عالممممم تو اصلا چته؟میدونی کیه اون دختر؟
همونیه که ما از روی زمین جمعش کردیم!!!
این همونه با اون وضع!!!محمد خنگ شدی؟
_نه !
+خفه شو!!!
_محسن میزنمتا.
+تو رفتی خواستگاری دوستِ خواهرت؟
بابا اون همسن بچته!!
_محسن ی کلمه دیگه بگی ازینجا میرم.
سکوت کرد و با اخم بهم خیره شد.
_باباش خیلی سرسخته خیلی ها خیلی محسن
+اصلا چیشد به این نتیجه رسیدی بری خواستگاریش؟
_محسن لطفا اجازه بده حرف بزنم .من دوسش دارم !
محسن خیره موند تو صورتم و چیزی نگفت!
+خب؟...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_چهل_و_نهم
#عاشقانه_مذهبی
_محسن من دوسش دارم ولی باباش نمیزاره حتی باهاش
حرف بزنم
+از کی دوسش داری
_نمیدونم به حضرت زهرا!
تا به خودم اومدم دیدم دوسش دارم!
اولش حس عجیبی بود ولی بعد مطمئن شدم.
+چرا زودتر نرفتی خواستگاریش؟
_ترسیدم
+با وجودِ خدا؟
_من گناه کردم .اره .من با وجود خدا اول ترسیدم. بعد دیدم
حسم داره منو به گناه میکشه.اول از چهارتا نگاه...
وای محسن!اگه باباش نزاره
+نگران نباش.خدا هست!
_نمیدونم چطور یهو شد همه ی
+امیدت ب خدا باشه!
_میخوام باهام بیای بریم پیش باباش دوباره!
+من بیام؟
_اره!
شاید تو بتونی راضیش کنی!
+هعی!تا الان ب من نگفتی. الان که کارت گیر افتاد
_عجب آدمی هسی توها.میخوای تنهام بزاری ؟
+نه ولی ازت دلخورم.باید از دلم در بیاری
_چشم
کی وقت داری بریم پیشش؟
من صبح پیشش بودم
+چه سیریشی هستی تو!
از حرفش خندم گرفت
_آره خیلی!
+بعدظهر بریم بد نیست؟ باشه واسه فردا.
_دیره اقا دیره!
+ن به امروز و فردا کردنت واسه زن گرفتن ن ب این همه
عجله.الان واسه چی میگی دیره؟
_چون من این هفته باید برم کردستان
+اها.باشه بعد اداره میریم.
سرم و تکون دادم و هر دو مشغول کارهامون شدیم
در دفتر و قفل کردیم و سمت دادگاه رفتیم
منتظر بودیم وقت دادرسیش تموم بشه باهاش حرف بزنیم.
از اتاقش بیرون اومد
محسن رفت سمتش و دست دراز کرد. ولی من هنوز رو
صندلیم نشسته بودم
با اشارش از جام بلند شدم
چشم هاش که بهم افتاد گفت
_عه عه عه عه! پسر من از دست تو به کجا فرار کنم؟چرا
دست بر نمیداری اقا؟ولمون کن دیگه دل بکن !!!من که
حرف هام و بهت زدم.
محسن دستش و گرفت و گفت
+آقای موحد خواهش میکنم!!!
بهم نگاه کرد و
+غوشون کشیدی برام؟
محسن نزاشت ادامه بده!
+نهههه خدا نکنه!!فقط میخوام دو کلمه باهاتون حرف بزنم!
_آقا من حرف هام و زدم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡