372.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو عموی دختر سه ساله ای،
نزار نا امید برگردم...🥺❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠ذکری که امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
بعد از هر نماز سفارش کردند...(تسبسحات حضرت امیرالمومنین علیه السلام)
حجتالاسلاموالمسلمین ذاکر
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
خیلی ممنونم که از حضرت رقیه میزارید🥲🥹
_
خواهش میکنم وظیفه است🥲❤️🩹
#صدای_شما
سلام خوبی؟
خسته نباشی...
میخواستم ازت تشکر کنم بابت این که با حجم درسات و گرفتاری هات بازم برامون فعالیت می کنی و پارت گذاری میکنی .
واقعا من معتاد این رمان شدم . خیلی قشنگه . من اول توی یک کانال دیگه داشتم میخوندم و جذبش شده بودم که دیگه یکهو اصلا پارت نذاشت و من داشتم دیوونه میشدم ولی الآن خیلی خوشحالم که بالاخره یکی رو پیدا کردم که پارت گذاری رو جدی میگیره ، اونم با نظم .
مرسیییی واقعا .
_
سلام ممنون
خواهش میکنم
خداروشکر که راضی هستین❤️🩹
ان شاءالله به شرط حیات تا اخرش رو براتون میزارم🌱
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
748.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعای سلامتی امام زمانعج رو بخونیم 🌿🕊
با صدای آقا و رهبر شهیدمون ❤️🩹🥺
#اللّهُمَّ_عَجِّل_لِوَلیِّکَ_الفَرَج
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمانِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمانِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا شَریکَ الْقُرْآنِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا قاطِعَ الْبُرْهانِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَ الْجانِّ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلى آبائِکَ الطَّیِّبینَ ،
وَ أَجْدادِکَ الطَّاهِرینَ الْمَعْصُومینَ وَ
رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_پنجاه #عاشقانه_مذهبی والا آدم از شما کنه تر ندیدم! محسن گفت +چرا نمیز
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_یکم
#عاشقانه_مذهبی
ریحانه سرسخت تر از چیزی بود که فکرش و میکردم
از روح لله و علی خواستم راضیش کنن ولی به هیچ
صراطی مستقیم نبود.
رفتم پیشش و با کلی خواهش و تمنا ازش خواستم که باهامون
بیاد.
لباساش و براش بردم ودستش دادم
بد قلقی میکرد ولی بعدش راضی شد.
بوسیدمش و گفتم تا وقتی که حاضر میشن من میرم گل و
شیرینی میخرم.
رفتم تا دسته گلی که سفارش داده بودم و بگیرم .بهش نگاه
کردم.خیلی خوب شده بود
گلای بزرگ داوودی سفید با رز سفید،که لا به لاش و گل
های ریزِآبی و یاسی پر کرده بود.
ترکیب رنگ خیلی جذابی،شده بود.
بعد حساب کردن پولش رفتم سمت شیرینی سرا و دو کیلو
شیرینی تر تازه خریدم.
گذاشتمش قسمت پشت ماشین و تا خونه روندم.
برخلاف دفعه ی قبل کت و شلوار نپوشیدم
یه پیرهن ساده طوسی با شلوار مشکی پوشیدم .
بعد فرم دادن موهام با سشوار به خودم عطر زدم .از همیشه
مضطرب تر بودم.
چراغ رو خاموش کردم و رفتیم تو ماشین که محسن و شمیم
هم رسیدن.
بعد یه سلام علیک مختصر سمت خونه فاطمه رفتیم
از ماشین پیاده شدم و زنگ و زدم.
بعد چند دقیقه یه صدایی اومد و بعدش در باز شد.
با دیدن قیافه ی بابای فاطمه تو چهارچوب در استرسم بیشتر
شد.
اروم سلام کردم و دستم وسمتش دراز کردم .
بهم دست داد .گل و شیرینی و دادم دستش
رفت کنار تا وارد شیم .
به ترتیب با محسن و علی و روح لله و بقیه سلام علیک کرد
و رفتیم داخل.
قیافه مهربون مامان فاطمه بهم دلگرمی داد.
به اونم سلام کردیم و وارد خونشون شدیم.
قیافه ی بی رنگ و روحِ فاطمه که کنار نرده پله ایستاده بود
باعث شد چند لحظه مکث کنم و سر جام بایستم.سرش پایین
بود.لبخند روی لبم خشکید.اروم سلام کرد جوابش و دادم.
صورتش زردِ زرد بود.دیدنش تو این حالت حالم و بد کرد.
حس میکردم به زور ایستاده.
سمت مبل ها رفتیم.
زنداداش و شمیم و ریحانه به ترتیب باهاش روبوسی کردن و
نشستن .
فاطمه هم به آشپزخونه رفت.
باباش روی مبل کنارم نشست.
+خب آقا محمد بعد کلی اصرار ورزیدن بالاخره موفق
شدین.بهتون تبریک میگم.
به یه لبخند اکتفا کردم که ادامه داد
+خب حالا که اومدی حرفات ومیشنوم.
صدام و صاف کردم و روی مبل جابه جا شدم .
یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم
+اقای موحد !
من ....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡