#صدای_شما
وای خداااا تو رو خدا یه پارت دیگه بزارررر
_
لطفا جون خودت ۲ پارت دیگع بزار من دارم دیوونه مییششممم🥲
_
رمان تا پارت چند داره؟؟؟؟
_
یه پارت فقط میزارم فعلا بقیه ان شاءالله فردا🌱
نمیدونم واقعا چون خودم دارم پارتگذاری میکنم تعدادش رو نمیدونم✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
سلام عزیزان🌱 من فاطمه سادات هستم در استانه 16 سالگی رشته ام ریاضیه و به همراه رفیقم که شما به اسم گ
#صدای_شما
سلام
مگه چند سالتونه؟
_
سلام اینجایی که ریپلای کردم گفتم✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_پنجاه_و_چهارم #عاشقانه_مذهبی یه جیغ بنفشی کشید و رفت عقب که چادر بلندش ز
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_پنجم
#عاشقانه_مذهبی
با تعجب نگاه کرد گفتم : نشد دست گل و به خودتون تقدیم
کنم ولی این شاخه گل که واسه خو نه خودتونم هست و از
من قبول کنید.
خندید و گل و از دستم گرفت.
نشست کنار حوض و به گل تو دستش خیره شد.
رفتم طرف حوضچه اشون و به لوله هایی که مرکز
حوضچه قرار داشت زل زدم
پرسیدم :خرابه ؟
+چی؟
_آبشار حوضتون !
+نه خراب نیست
شیطنتم گل کرده بود رفتم طرف شیر کنار حوضچه و بازش
کردم
یهو فاطمه گفت :نههه اون نیست
و از جاش بلند شد
دیگه برای بستنش دیر شده بود و قبل اینکه بخوام ببندمش
فاطمه خیس آب شده بود
اون شیر واسه مرکز حوض نبود،برای لوله های اطراف
حوض بود و مسقتیم تو صورت فاطمه خورد
با تشر گفت :آقا محمددددد
نمیدونستم چرا وقتی فاطمه اسمم و تلفظ میکنه اسمم قشنگ
تر میشه.
عینکش و در اورد و گذاشت کناره حوض
داشت صورتش و خشک میکرد
شرمنده طرفش رفتم
همونطور که آروم میخندیدم عینکش و برداشتم
با تعجب نگام میکرد .براش سوال بود که چرا عینکش و
گرفتم.
باگوشهء پیراهنم شیشه هاش رو تمیز کردم و سمتش گرفتم.
عینکش و با خجالت از دستم گرفت.
نگاهمون که به حوض افتاد زدیم زیر خنده
داشتیم میخندیدیم که صدای ریحانه بلند شد!
ریحانه با بهت گفت :محمد یک ساعته چیکار میکنین شما؟؟
چقدر حرف داشتین؟بیاین بالا دیگه !
شدت خنده من بیشتر شد ولی فاطمه خجالت زده به ریحانه
نگاه میکرد
به این فکر میکردم که زمان چقدر زود گذشت!
ریحانه رفت و ما هم پشت سرش رفتیم
همه نگاهاشون سمت من وفاطمه برگشت.
پشت لباس من خاکی شده بود .
فاطمه هم جلوی چادر و روسریش خیس شده بود
با دیدن خودمون دوباره خندم گرفت.
واسه اینکه کسی متوجه نشه دارم میخندم سرم و پایین گرفتم
و به صورتم دست کشیدم با همه اینا همه متوجه لبخند رو
لبمون شدن.
نشستم سر جام مامان فاطمه با دیدن دخترش مهربون تر از
همیشه نگام کرد
ولی باباش اخم کرده بود و نگاهش مثل همیشه نافذ بود
وسایلم و ریختم تو یه ساکِ جمع و جور
دو دور چِکشون کردم.
ساعت ۵ باید به تهران میرسیدم
دوباره تپش قلب گرفتم....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
748.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعای سلامتی امام زمانعج رو بخونیم 🌿🕊
با صدای آقا و رهبر شهیدمون ❤️🩹🥺
#اللّهُمَّ_عَجِّل_لِوَلیِّکَ_الفَرَج
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمانِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمانِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا شَریکَ الْقُرْآنِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا قاطِعَ الْبُرْهانِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَ الْجانِّ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلى آبائِکَ الطَّیِّبینَ ،
وَ أَجْدادِکَ الطَّاهِرینَ الْمَعْصُومینَ وَ
رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 #کلیپ فقط نیت کن و نگران سختیهای مسیر رسیدن به امام زمان نباش...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡