#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_نهم
#عاشقانه_مذهبی
قبل از اینکه نامه رو بخونم از ترس و دلتنگی اشک
میریختم،بعد خوندن نامه از شدت ذوق گریه میکردم.خدا
صدای دلم و شنید و اتفاقی که فکر میکردم هیچ وقت نمیافته
،افتاد
مهر من به دل محمد که خیلی باهام تفاوت داره افتاد.محمد
کجا و من کجا ؟!
با اینکه حس میکردم به مغزم شوک وارد شده و چیزی
نمیفهمم،یه چیزی و خوب میدونستم
اینکه واسه رسیدن بهش و تموم شدن کابوس هام حاضر بودم
هر کاری کنم.
الان برای من صبر آسون ترین کار بود!
بیست روز و به سختی گذروندم
سعی کردم خودم رو با درس و دانشگاه و کلاس های مختلف
سرگرم کنم ولی هیچکدومشون فایده ای نداشت وتمام مدت
فکرم پیش محمد بود.
ازش هیچ خبری نداشتم و داشتم تو این بیخبری هلاک
میشدم.طعنه های پدرم هم به این عذاب اضافه کرده بود.
به ناچار زنگ زدم به ریحانه ،با اینکه حدس میزدم جوابم رو
نده .ریحانه خیلی تغییر کرده بود.
از بعد فوت پدرش کلا یه آدم دیگه ای شده بود و هر چقدر
که میگذشت بیشتر از قبل تغییر میکرد و رفتارش سرد تر
میشد.
چندتا بوق خورد و قطع شد
دوبار دیگه زنگ زدم
داشتم از جواب دادنش نا امید میشدم که صداش رو شنیدم
+الو
_سلام
+سلام چطوریی؟
_قربونت ریحانه جون .خوبه حالت ؟ کجایی؟کم پیدایی! بی
معرفت شدی!
+خوبم منم خداروشکر.مشهدم
_مشهدد؟کی رفتی؟
+دیروز رسیدیم . با روح لله و مامان و باباش اومدیم
_آها به سلامتی واس منم دعا کن
+حتما .چه خبر از داداشم ؟
_داداشت ؟
+اره آقا محمدتون
کاملا مشخص بود با کنایه این سوال و پرسیده. دیگه فهمیدم
علت تغییر رفتار ریحانه چیه!
_ریحانه جون ،شما خواهرشونی من چطور ازشون خبر
داشته باشم؟تازه میخواستم از تو بپرسم !
+پنج یا شش روز دیگه بر میگرده شمال ،نگران نباش .میگم
دارن صدام میکنن .کاری نداری ؟
_نه عزیزم ممنونم
+خواهش میکنم جان.خداحافظ
خواستم جواب بدم که با صدای بوق با تعجب به صفحه
گوشیم زل زدم.
یعنی از اینکه داداشش از من خاستگاری کرد اینطور کفری
بود ؟چرا آخه؟مگه من چمه؟...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_شصتم
#عاشقانه_مذهبی
بهم برخورده بود ولی از خوشحالی خبرش خیلی زود
دلخوریم و یادم رفت.
شش روز دیگه این انتظار نفس گیرتموم میشد
محمد:
محسن من و دم خونمون رسوند
وسایلم رو از ماشین برداشتم .بغلش کردم و بعد از اینکه
ازش تشکر کردم رفتم تو خونه.
دلتنگ ریحانه بودم
با شوق داد زدم :کسی خونه نیست؟محمد برگشت!!
جوابی نشنیدم.وسایلم و گذاشتم زمین و خونه رو گشتم .کسی
نبود.
حدس زدم ریحانه خونه داداش علی باشه
رفتم حموم ونیم ساعت بعد اومدم بیرون.
گرمای آب باعث شد خوابم بگیره .
نشستم رو زمین و شماره خونه داداش علی و توگوشیم گرفتم
چند لحظه بعدجواب داد
+سلام محمد کجایی؟
_به سلام .چطورییی داداش؟من خونم
+کی رسیدی؟
_۴۵ دقیقه ای میشه
+عهه چرا نگفتی داری میای؟میگفتی میومدم دنبالت
_هیچی دیگه گفتم بهت زحمت ندم.با محسن برگشتم.
+چه زحمتی؟ناهار خوردی؟
_نه گشنم نیست میخوام بخوابم
+خب شب بیا خونمون
_چشم ریحانه ام اونجاست؟
+نهه مگه نگفته بهت ؟
_چی رو؟ چیشده؟
+ریحانه مشهده.چطوربه تو نگفت؟
چند لحظه مکث کردم:با کی رفت؟
+روح لله و خانوادش
ناخودآگاه صورتم جمع شد
ریحانه به من نگفته بود میخواد بره سفر ؟مگه همچین چیزی
ممکنه؟
+محمد یادت نره امشب بیای.
_چشم داداش.فعلا یاعلی
+یاعلی
از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق ریحانه.قاب عکسش و از
روی میز برداشتم.
به قیافه خندون و شیطونش تو چهارچوب قاب عکس خیره
شدم.
از لبخندش لبخندی زدم و عکس و سرجاش گذاشتم.تصمیمم و
گرفته بودم .اینطوری نمیشد .باید یکاری میکردم تا ریحانه
متوجه اشتباهاش بشه.
بالشتم انداختم روی زمین وتو هال خوابیدم.
_
چند روزی از برگشتم گذشته بود و لی فرصت نشد که برم
پیش پدر فاطمه.
سرگرم کارام بودم .
با دقت نگاهم به لپ تاب بود که از سر و صداهایی که اومد
فهمیدم طبق گفته علی، ریحانه برگشته.
از جام تکون نخوردم....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غریب گیر آوردنت❤️🩹
#شهیدآرمانعلیوردی
- سالگرد شهادت شهید آرمان علیوردی 🥀
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
؛
لبخند بزن ،
حتی اگر از قلبت خون میچکد .
- امیرالمومنین ″
#انگیزشی
#امام_علی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قصهٔ پیراهنش یاد آور کربُبلاست💔
گوشهای از شهر ما شد کربلایِ آرمان (:
- پیشکشی محضر مادر عزیز شهید
عزیز آرمان علیوردی ..🥹❤️🩹
#شهیدآرمانعلیوردی
#سالروز_شہادت
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡