امروز سالروز شهادتِ آرمان علیوردیه؛هنوز بعد از ۴ سال غمش تازه ست
چهارسال پیش در چنین روزی ۶ آبان ماه؛ سواطیل وحوش طلب آرمان علیوردی ۲۱ ساله رو به فجیع ترین شکل به شهادت رسوندند.❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
#چادرانه❤️
خیلیازمادخترا
همیشهمیگیمکاشپسرمیشدیم..
کهمیتونستیممدافعحرمبشیم،
میتونستیمخیلیکاراروانجامبدیم
میتونستیمبجنگیم..
ولییهصحبتیدارم:]
ماپسرنشدیمکهمدافعحرمبشیم، امادخترشدیم
کهمدافع " چـٰادُر " بشیم :)!
ماهمینالانشمتومیدوننبردیم؛ جنگیدنکهفقط
باتیروتفنگنیست ..
همینکهتویاینبازاردینفروشی
وبدحجابی ، باحجابباشی
خودشیکجھاده :)!
شهیدشدنکهفقطبا
خمپاره،مینوتیرنیست!"
زمانیکهدلتازطعنهوپوزخندههای
بهظاهرروشنفکرهامیشکنه،شهیدمیشی!
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
#صدای_شما
سلام ممنون بابت کانال خوبتون یه پیشنهاد دارم که بیوگرافی هم بفرست خصوصا درمورد حضرت فاطمه و امام زمان باشه ممنونم😶🌱
_
سلام خواهش میکنم
اگر بیو قشنگ پیدا کردم میزارم حتما🌱
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_شصتم #عاشقانه_مذهبی بهم برخورده بود ولی از خوشحالی خبرش خیلی زود دلخور
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_شصت_و_یکم
#عاشقانه_مذهبی
به داداش علی و زنداداش سپرده بودم که به ریحانه چیزی
راجب برگشتم نگن .خودم هم به تماس هاش جوابی ندادم با
اینکه خیلی دلتنگش بودم.
در باز شد و ریحانه اومد داخل.
به روح لله که تو حیاط بود گفت : نه تنها نمیمونم .میرم
خونه داداش علی ...قربونت برم...مراقب مامان باش
.خداحافظ
در و بست ویخورده ازش فاصله گرفت که
نگاهش بهم افتاد .
با تعجب گفت :داداش محمد.برگشتییی؟
یه نگاه کوتاه بهش انداختم و آروم سلام کردم
دوباره مشغول کارم شدم و به ریحانه توجهی نکردم.
با اینکه نگاهم بهش نبود،حس میکردم خیلی تعجب کرده.
بعدچند لحظه ساکن ایستادن به اتاقش رفت.
نمیخواستم اذیتش کنم .ولی اگه کاری نمی کردم این رفتارش
ادامه پیدا میکرد و عواقب بدی داشت.
چند دقیقه بعد از اتاقش بیرون اومد وگفت:کی اومدی ؟
بدون اینکه بهش نگاهی بندازم گفتم :برای توچه فرقی میکنه
؟
صداش رو بالا برد و گفت :یعنی چی برام فرقی میکنه؟محمد
هیچ معلومه تو چی میگی؟چرا بچه شدی؟ بابا یه زن گرفتی
دیگه چرا همچین میکنی؟ فکر کردی فقط برای اون
مهمی؟اصلا یه زنگ زد بهت؟
با عصبانیت لپ تابم رو بستم و به چشم هاش زل زدم
:صدات و بیار پایین
چشمش و چند لحظه بست و
+ببخشید .آخه عصبیم کردی . میدونی چقدر نگرانت شدم
؟خوشم میاد میدونی چقدر برام مهمی ولی بازم با این سوال
حرصم میدی
وسایلم و جمع کردم و رفتم تو اتاقم
نشستم و دوباره لپ تاب و باز کردم
ریحانه اومد داخل
با همون اخم روی صورتم گفتم :صدای درو نشنیدم!
+محمد
_میگمم صدای درو نشنیدم
بیرون رفت.
دلم براش کباب شده ب ودم،ولی سعی کردم خودم و کنترل کنم.
در زد و گفت :میتونم بیام تو؟
_بفرما
نشست کنارم و پاهاش و وتو بغلش جمع کرد
سرش و گذاشت رو زانوش و زل زد بهم و گفت :الان داری
تنبیه ام میکنی ؟
جوابی ندادم
+آخه واسه چی؟مگه من چیکار کردم؟
چیزی نگفتم
+محمد تو چرا انقدر عوض شدی؟
تا این و گفت برگشتم سمتش و گفتم :ببین ریحانه کفرم و در
نیار دیگه.من عوض شدم؟یه نگاه به خودت بنداز ؟شده به
رفتار چند ماهه اخیرت فکر کنی؟ میگم حالت بد بود
ناراحت بودی از رفتن بابا! ولی دلیل نمیشه این رو واسه
رفتار زشتت بهانه کنی...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡