↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسپانسرهای زندگیمــــ🥲🤍
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گریه نکن؛گریه ام میگیره...🥺💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_شصت_و_چهارم #عاشقانه_مذهبی ...بکشی . من جنس خودم و میشناسم .مردا به اون
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_شصت_و_پنجم
#عاشقانه_مذهبی
سرم و بردم تو ببینم کیه
محمد؟محمد بود؟!
بالاخره اومد؟اینجا چیکار میکنه؟
آب دهنم از ترس خشک شد
بهم نگاه نکرد.بی توجه بهم به بابا دست داد و از مامان
خداحافظی کرد.محسن هم کنارش بود.اومد سمتِ در.من که
تو چهارچوب در خشکیده بودم یه تکون به خودم دادم و جابه
جا شدم.از جلوی در رفتم کنار که محمد خیلی اروم گفت
+خداحافظ
سرش پایین بود و حتی یه لحظه هم سرش و بالا نیاورد.
هم از تعجب و هم از رفتارِ سردش داشتم سکته میکردم.از
خونه رفت بیرون.
یعنی بابا بهش گفته بود بیاد اینجا؟
چیکارش داشت؟چی گفت بهش که اینطوری بود؟چرا مثل
قبل شد؟اب دهنم و به زور قورت دادم.
بابا و مامان برای بدرقشون تا دم در رفتن.
به ظرف های میوه و چایی دست نخوردشون روی میز نگاه
کردم.
رفتم کنار یه ظرف میوه نشستم.
داشتم دق میکردم.نمیدونستم وقتی بعد این همه مدت
برمیگرده اینطوری میشه!
یه خیار از تو ظرف براشتم که مامان اومد تو
دوییدم سمتش و
_اینااا اینجا چیکار میکردن؟چرا به من نگفتین؟چرا اومدن
اینجا؟چی گفتن بهتون؟
جریان چیه؟چرا هیچکس به من هیچی نمیگه؟اه مامان حرف
بزن دیگه
دستش و گذاشت رو دهنم و
+اه دختر بس کن دیگه.چقدر یه ریز حرف میزنی؟هیچی با
بابات کار داشتن.
_راجع به چی؟
+به تو چه اخه؟؟
_بگووو دیگه
+از بابات بپرس
این رو گفت و رفت بالا
بابا اومد داخل
_سلام بابا
+سلام جانم
_اینا اینجا چیکار میکردن؟
+خب،اومدن حرف بزنیم
_خب بگین راجع به چی؟
+راجع به خودش
_خب؟
+خب به جمالت
چندتا حرف مردونه زدیم که به شما ربطی نداره.
کلافه رفتم سمت اتاقم.
میخواستم بدونم چیشده ولی کسی چیزی نمیگفت.
بدون اینکه لباسام و در بیارم رو تخت خوابیدم.کاش
میتونستم زنگ بزنم و از محمد بپرسم،ولی
دوباره یاد خداحافظیش افتادم.
اعصابم خورد شد،وجودم یخ زد.کاش اینقدرمحدود نبودم
+میخواست شرط های بابات و بدونه
_شرط؟چه شرطی..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡