#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_پنجم
#عاشقانه_مذهبی
+فاطمه اون حتی حاضر نشد بخاطرتو از کارش بگذره بازم
میگی دوستت داره؟
_مگه همیشه نمیگفتین بهترین آدما اونایین که ارزش هاشون
وعقایدشون و باچیزی عوض نکنن؟واسه محمد کار جز
ارزش هاش به حساب میاد
+بخاطر محمد مصطفی رو...؟
_نه بابا بخدا نه.این دوتا هیچ ربطی بهم ندارن .بابا درست
نیست بخاطر دلخوریتون از من اون بیچاره انقدر اذیت شه...
میدونم فهمیدید چقدر آدم با اراده ای توروخدا اجازه بدید...
+فاطمه حرفات داره نا امیدم میکنه .
میگی میدونی خوشبختیت و میخوام ،میگی میدونی میتونم آدم
هارو بشناسم،با این وجود با من بحث میکنی؟مگه من بچه ام
که باهات لج کنم. تو عقلت کامل شده منم به نظرت و انتخابت
احترام میزارم.
ولی دلم میخواست بیشتر ازاین بهم احترام بزاری و به حرفام
اعتماد کنی دیگه مهم نیست حالا که بحث و به اینجا کشوندی
بزار برات بگم
فاطمه من قصدم از تمام مخالفت هام واسه این بود که بیشتر
بشناسمش، میخواستم امتحانش کنم. میخواستم از احساس تو
بیشتر بدونم.دلم نمیخواست احساسی و بدون منطق رفتار
کنی.
من از دار دنیا یه بچه بیشتر ندارم اونم به سختی و بعد کلی
نذر و نیاز خدا بهم هدیه کرد .از من انتظار داشتی به راحتی
قبول کنم با کسی ازدواج کنی که تازه شناختیمش؟
سرنوشت تو برام خیلی مهمه. آینده ات واسم خیلی مهمه.
خودت برام خیلی مهمی. مگه من جز تو و مادرت چی دارم؟
الان هم اونی میشه که تو میخوای،
اگه انقدر مطمئنی خوشبخت میشی
من نه شرطی دارم نه مخالفتی، یعنی از اول هم نداشتم،فقط تو
اونقدر برام ارزش داشتی که به راحتی قبول نکنم.
رفتم کنارش نشستم و بوسیدمش : فاطمه باید قول بدی
خوشبخت شی و هیچ وقت از انتخابت پشیمون نشی.
واینکه،کسی از حرف های امشبمون چیزی نفهمه.فقط تو و
مادرت میدونین نیت من چی بوده.
_چشم بابا چشم
حس میکردم امشب بهترین شبه زندگیمه.دل پرازآشوبم آروم
گرفته بود
انقدر حالم خوب بود که دلم میخواست زنگ بزنم به محمد و
همه چیز و براش بگم .بگم بابام راضی شده و دیگه مشکلی
نیست.
ولی صبر کردم تا فردا به ریحانه خبر بدم.
چهار روز از آخرین دیدارم با محمد گذشته بود.با مامانم و
دختر خالم تو راه آزمایشگاه بودیم.از اینکه قرار بود محمد و
ببینم به شدت خوشحال و هیجان زده بودم.از وقتی که بابام به
ازدواجمون رضایت داد احساس میکنم دارم رو ابرها راه
میرم.
داشتم به محمد فکر میکردم که،سارا زد رو بازومو گفت :
عروس خانوم پیاده شو رسیدیم.
اینطور خطاب شدن من رو سر ذوق می آورد.از ماشین پیاده
شدم و روسریم رو مرتب کردم.
با مامان هم قدم شدم و رفتیم داخل.با اینکه ساعت ۸ و نیم
صبح بود،آزمایشگاه تقریبا شلوغ بود.با چشم هام دنبال چهره
آشنا میگشتم که یهو نگاهم به محمد افتاد و با شوق گفتم:
مامان،اونجان...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_ششم
#عاشقانه_مذهبی
رفتیم سمتشون. ریحانه که تازه متوجه ورودمون شد،ایستاد و
با قدم های بلندخودش رو به ما رسوند.بعد سلام و احوال
پرسی با مامان و دخترخاله ام،طبق معمول خودش و تو بغلم
پرت کرد و گفت: سالم زن داداش خوشگل من
محمد به مامان اینا سلام میکرد.
خجالت زده ریحانه رو از خودم جدا کردم و نگاهم و سمت
محمد چرخوندم که با لبخند سرش و پایین گرفته بود.
با صدای آروم به ریحانه سالم کردم و با تشر اسمش و صدا
زدم
ریحانه خندید و گونه ام و بوسید
یه قدم جلوتر رفتم که محمد هم سرش و بالا گرفت. بهش
سلام کردم که با همون لبخند روی صورتش جوابم و داد.
محمد و مادرم به طرف پذیرش رفتن و ماهم روی صندلی ها
منتظر نشستیم.به محمد نگاه کردم، یه پیراهن چهار خونه با
زمینه خاکستری پوشیده بودو یه شلوار مشکی هم پاش بود.
بهش خیره بودم که ریحانه گفت : دختره به کی نگاه میکنی؟
گیج برگشتم طرفش و گفتم :چی؟هیچکی.
ریحانه خندید و سارا آروم کنار گوشم گفت:فاطمه آبرومون و
بردی.انقدر ندید بدید بازی در نیار.
سعی کردم به حرفش اهمیت ندم.
مامان اومد و گفت: فاطمه جان، با آقا محمد برو ازتون خون
بگیرن.
از جام بلند شدم و به طرف محمد رفتم که منتظر ایستاده بود.
باهاش هم قدم شدم و سمت اتاق نمونه گیری رفتیم.
آزمایشگاه خلوت تر شده بود.
یه آقای جوونی که روپوش سفید تنش بود با دیدنمون کنار
در گفت : واسه نمونه گیری اومدین ؟
_بله
رو به من ادامه داد: خانوم بشینید اینجا لطفا
وبه صندلی کنارش اشاره کرد.رفتم و روی صندلی نشستم.
محمد کنارم ایستاد و روبه همون آقا گفت: ببخشید،شما
میخواین ازش خون بگیرین ؟
اونم در حالی که وسایلش و از کشوی کنار دستش بیرون
میاورد گفت : بله، خانومی که خون میگرفت هنوز نیومده
سرمو بالا گرفتم و به محمد نگاه کردم میخواستم واکنشش و
ببینم که گفت :نه دیگه تا من هستم،چرا شما زحمت بکشید
بعد با لبخند رو به من ادامه داد: فاطمه خانوم لطفا پاشین.
از شدت تعجب زبونم بند اومده بود. از جام بلند شدم و کنارش
ایستادم
اون آقا هم گفت:یعنی چی؟مگه من مسخره شمام ؟خودتون
میتونستین خون بگیرین چرا اینجا اومدین ؟ مگه بیکاریم که
وقتمون و میگیرین؟
داشت با عصبانیت ادامه میداد که محمد با لبخند گفت :
ببخشید که وقتتون و گرفتیم
اون آقا هم زیر لب یه چیزایی گفت و با اخم یکی دیگه رو
صدا زد.
یه پیرمردی روی صندلی نشست....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
سلام من میتونم لینک کانالم رو براتون بفرستم بزارید تو کانالتون ؟؟؟؟🥹🥹🥹🥹❤️🩹❤️🩹❤️🩹❤️🩹
_
بله حتما✨
#صدای_شما
چطوری می تونن لینک کانالم رو براتون بزارم
_
داخل همین پیام ناشناس
#صدای_شما
ميشه روضه عربي بزاريد براى حضرت زهرا ص اگه زحمتي براتون نداره
_
اگر پیدا کردم حتما
کاش روزی بنویسند به دیوار بقیع
چند روزی مانده به اتمام ضریح ❤️🩹 ؛
-
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
نمیشه یکم دیگه رمان رو بزاری؟؟؟
۲ پارت دیگه از رمان نمیزاری؟؟؟
میشه پارت آزمایش و...... رو برامون بزاری؟لااقل ۲ پارت😊🤗😶🌫️
تو رو خداااا ۲ پارت دیگه بزار مچکرم😘
_
سلام،قبلا هم گفتیم روزی 4 پارت هست که بعضی روزا یک یا دو پارت هم تشویقی میزاریم✨
#صدای_شما
کانالت عالیه عزیزم موفق باشییی🥰😍
_
خداروشکر که راضی هستید
همچنین✨