#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_ششم
#عاشقانه_مذهبی
رفتیم سمتشون. ریحانه که تازه متوجه ورودمون شد،ایستاد و
با قدم های بلندخودش رو به ما رسوند.بعد سلام و احوال
پرسی با مامان و دخترخاله ام،طبق معمول خودش و تو بغلم
پرت کرد و گفت: سالم زن داداش خوشگل من
محمد به مامان اینا سلام میکرد.
خجالت زده ریحانه رو از خودم جدا کردم و نگاهم و سمت
محمد چرخوندم که با لبخند سرش و پایین گرفته بود.
با صدای آروم به ریحانه سالم کردم و با تشر اسمش و صدا
زدم
ریحانه خندید و گونه ام و بوسید
یه قدم جلوتر رفتم که محمد هم سرش و بالا گرفت. بهش
سلام کردم که با همون لبخند روی صورتش جوابم و داد.
محمد و مادرم به طرف پذیرش رفتن و ماهم روی صندلی ها
منتظر نشستیم.به محمد نگاه کردم، یه پیراهن چهار خونه با
زمینه خاکستری پوشیده بودو یه شلوار مشکی هم پاش بود.
بهش خیره بودم که ریحانه گفت : دختره به کی نگاه میکنی؟
گیج برگشتم طرفش و گفتم :چی؟هیچکی.
ریحانه خندید و سارا آروم کنار گوشم گفت:فاطمه آبرومون و
بردی.انقدر ندید بدید بازی در نیار.
سعی کردم به حرفش اهمیت ندم.
مامان اومد و گفت: فاطمه جان، با آقا محمد برو ازتون خون
بگیرن.
از جام بلند شدم و به طرف محمد رفتم که منتظر ایستاده بود.
باهاش هم قدم شدم و سمت اتاق نمونه گیری رفتیم.
آزمایشگاه خلوت تر شده بود.
یه آقای جوونی که روپوش سفید تنش بود با دیدنمون کنار
در گفت : واسه نمونه گیری اومدین ؟
_بله
رو به من ادامه داد: خانوم بشینید اینجا لطفا
وبه صندلی کنارش اشاره کرد.رفتم و روی صندلی نشستم.
محمد کنارم ایستاد و روبه همون آقا گفت: ببخشید،شما
میخواین ازش خون بگیرین ؟
اونم در حالی که وسایلش و از کشوی کنار دستش بیرون
میاورد گفت : بله، خانومی که خون میگرفت هنوز نیومده
سرمو بالا گرفتم و به محمد نگاه کردم میخواستم واکنشش و
ببینم که گفت :نه دیگه تا من هستم،چرا شما زحمت بکشید
بعد با لبخند رو به من ادامه داد: فاطمه خانوم لطفا پاشین.
از شدت تعجب زبونم بند اومده بود. از جام بلند شدم و کنارش
ایستادم
اون آقا هم گفت:یعنی چی؟مگه من مسخره شمام ؟خودتون
میتونستین خون بگیرین چرا اینجا اومدین ؟ مگه بیکاریم که
وقتمون و میگیرین؟
داشت با عصبانیت ادامه میداد که محمد با لبخند گفت :
ببخشید که وقتتون و گرفتیم
اون آقا هم زیر لب یه چیزایی گفت و با اخم یکی دیگه رو
صدا زد.
یه پیرمردی روی صندلی نشست....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
سلام من میتونم لینک کانالم رو براتون بفرستم بزارید تو کانالتون ؟؟؟؟🥹🥹🥹🥹❤️🩹❤️🩹❤️🩹❤️🩹
_
بله حتما✨
#صدای_شما
چطوری می تونن لینک کانالم رو براتون بزارم
_
داخل همین پیام ناشناس
#صدای_شما
ميشه روضه عربي بزاريد براى حضرت زهرا ص اگه زحمتي براتون نداره
_
اگر پیدا کردم حتما
کاش روزی بنویسند به دیوار بقیع
چند روزی مانده به اتمام ضریح ❤️🩹 ؛
-
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
نمیشه یکم دیگه رمان رو بزاری؟؟؟
۲ پارت دیگه از رمان نمیزاری؟؟؟
میشه پارت آزمایش و...... رو برامون بزاری؟لااقل ۲ پارت😊🤗😶🌫️
تو رو خداااا ۲ پارت دیگه بزار مچکرم😘
_
سلام،قبلا هم گفتیم روزی 4 پارت هست که بعضی روزا یک یا دو پارت هم تشویقی میزاریم✨
#صدای_شما
کانالت عالیه عزیزم موفق باشییی🥰😍
_
خداروشکر که راضی هستید
همچنین✨