eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
2.1هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
رفتیم سمتشون. ریحانه که تازه متوجه ورودمون شد،ایستاد و با قدم های بلندخودش رو به ما رسوند.بعد سلام و احوال پرسی با مامان و دخترخاله ام،طبق معمول خودش و تو بغلم پرت کرد و گفت: سالم زن داداش خوشگل من محمد به مامان اینا سلام میکرد. خجالت زده ریحانه رو از خودم جدا کردم و نگاهم و سمت محمد چرخوندم که با لبخند سرش و پایین گرفته بود. با صدای آروم به ریحانه سالم کردم و با تشر اسمش و صدا زدم ریحانه خندید و گونه ام و بوسید یه قدم جلوتر رفتم که محمد هم سرش و بالا گرفت. بهش سلام کردم که با همون لبخند روی صورتش جوابم و داد. محمد و مادرم به طرف پذیرش رفتن و ماهم روی صندلی ها منتظر نشستیم.به محمد نگاه کردم، یه پیراهن چهار خونه با زمینه خاکستری پوشیده بودو یه شلوار مشکی هم پاش بود. بهش خیره بودم که ریحانه گفت : دختره به کی نگاه میکنی؟ گیج برگشتم طرفش و گفتم :چی؟هیچکی. ریحانه خندید و سارا آروم کنار گوشم گفت:فاطمه آبرومون و بردی.انقدر ندید بدید بازی در نیار. سعی کردم به حرفش اهمیت ندم. مامان اومد و گفت: فاطمه جان، با آقا محمد برو ازتون خون بگیرن. از جام بلند شدم و به طرف محمد رفتم که منتظر ایستاده بود. باهاش هم قدم شدم و سمت اتاق نمونه گیری رفتیم. آزمایشگاه خلوت تر شده بود. یه آقای جوونی که روپوش سفید تنش بود با دیدنمون کنار در گفت : واسه نمونه گیری اومدین ؟ _بله رو به من ادامه داد: خانوم بشینید اینجا لطفا وبه صندلی کنارش اشاره کرد.رفتم و روی صندلی نشستم. محمد کنارم ایستاد و روبه همون آقا گفت: ببخشید،شما میخواین ازش خون بگیرین ؟ اونم در حالی که وسایلش و از کشوی کنار دستش بیرون میاورد گفت : بله، خانومی که خون میگرفت هنوز نیومده سرمو بالا گرفتم و به محمد نگاه کردم میخواستم واکنشش و ببینم که گفت :نه دیگه تا من هستم،چرا شما زحمت بکشید بعد با لبخند رو به من ادامه داد: فاطمه خانوم لطفا پاشین. از شدت تعجب زبونم بند اومده بود. از جام بلند شدم و کنارش ایستادم اون آقا هم گفت:یعنی چی؟مگه من مسخره شمام ؟خودتون میتونستین خون بگیرین چرا اینجا اومدین ؟ مگه بیکاریم که وقتمون و میگیرین؟ داشت با عصبانیت ادامه میداد که محمد با لبخند گفت : ببخشید که وقتتون و گرفتیم اون آقا هم زیر لب یه چیزایی گفت و با اخم یکی دیگه رو صدا زد. یه پیرمردی روی صندلی نشست.... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4پارت خدمت نگاهتون ✨
سلام من میتونم لینک کانالم رو براتون بفرستم بزارید تو کانالتون ؟؟؟؟🥹🥹🥹🥹❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹❤️‍🩹 _ بله حتما✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چطوری می تونن لینک کانالم رو براتون بزارم _ داخل همین پیام ناشناس
ميشه روضه عربي بزاريد براى حضرت زهرا ص اگه زحمتي براتون نداره _ اگر پیدا کردم حتما
کاش روزی بنویسند به دیوار بقیع چند روزی مانده به اتمام ضریح ❤️‍🩹 ؛ - رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
نمیشه یکم دیگه رمان رو بزاری؟؟؟ ۲ پارت دیگه از رمان نمیزاری؟؟؟ میشه پارت آزمایش و..‌‌‌‌.... رو برامون بزاری؟لااقل ۲ پارت😊🤗😶‍🌫️ تو رو خداااا ۲ پارت دیگه بزار مچکرم😘 _ سلام،قبلا هم گفتیم روزی 4 پارت هست که بعضی روزا یک یا دو پارت هم تشویقی میزاریم✨
کانالت عالیه عزیزم موفق باشییی🥰😍 _ خداروشکر که راضی هستید همچنین✨